عشق من فقط رژین
عشق من تو همه زندگی من هستی
من و رژین و با با یی عازم شمال هستیم و تا سا عاتی دیگر منزل مان جونه یا همون هویه هستیم وای که دلم بر ای شمال لک زده ولی .........بگذریم دیروز سالگرد از دواج من و رضا بود کلی خاطره ناگفته تو این چند مدت دارم که بهترین انها اومدن برادر شوهر عزیز و مهربون و مظلوم و نجیب من به تهران بود خدا می دونه من و رژینم با چه ذوقی رفتیم دنبال جناب سرهنگ عمو جونی برای رژین یه کلاغی خریدههههههه که نگوووووو من که واقعا ازش خوشم اومد به موقع عکس میگذارم الان فرصت نیست البته رضای عزیزم تلفن کرد و گفت داداشم میگه بیاین اصفهان که متاسفانه رضا گفت ایندفعه نمی شه و گذاشته برای دفعات بعد که حتما میریم خدایا دلهای ما را همیشه با هم خوب و مهربون کن باورتون میشه از اینکه بریم شمال دلشوره دارم و خدا کنه خوش بگذره و من با روحیه ای شاد بیام تهران و تولد رژین را بگذرونم البته غمم برای تنهایی هست ولی شاید مادرم بیاد اخه نوبت چشم پزشکی داره و تا ۲ شهریور که من برگردم خدا میدونه چه قدر باید عذاب بکشم تا برای تولد اماده بشویم دعا کنید همه چیز خوب و خوش باشه تا ده روز دیگه همه گلای خوبم را به خدا میسپارم خداحافظ همگی عموی عزیزم خیلی دوستت دارم و همیشه در قلب منی سلام به همه دوستان خوبم که تو این مدت بارها جویای حال ما بودین اگر بدونین با چه عذابی عکس اپلود کردم اما متاسفانه صفحه به هم می ریخت و مجبور شدم دوباره اپلود کنم و امروز حتما براتون میذارم (که گذاشتم ) من و رژین ۵شنبه بیستم تیر راهی شمال شدیم و شبش عروسی دعوت بودیم جاتون خالی خیلی خوش گذشت )البته بدون حاشیه گفتم ) انصافا شب خوبی بود و به من خیلی حال دادن ایشون خلاصه رو زجمعه هم به اتفاق با با م اینها رفتیم دریا و کمی هواخنک بود و رزین فقط پاهاشو اب زد شنبه هم من و رژین و خانواده ام به اتفاق خونه عزیز رفتیم و خوش گذشت و حسابی پذیرایی کرد رژین من را صدا میکنه و میگه دبیا اینطوری بخونین د به فتحه و بیا که میشه دبیا یا همون سمیرا میگه دبیا ...بیا بیا بدو بدو (ا ز۲۰ تا قبل از مرداد ) شعر می خونه و کلی با هوش شده و ازا همون رضا هست که میگه با با ددی ادای عزیز را در میاره مثل باه) با با جون ) میقرصه خلاصه کلی پیشرفت کرده و کلی هم پر جنب و جوش شده
و امیدوارم همیشه عشقمون پایدار باشه من و رضا روز های سختی را در زندگی گذراندیم و خدا می دونه چه قدر عذاب کشیدیم مخصوصا من که واقعا از این ۵ یا ۶ سال چیزی نفهمیدم البته رضا خیلییییییی گله ![]()
و من واقعا دوستش دارم
وقتی دیدمش واقعا از ته قلب شاد شدم و یه بغضی اومد تو گلوم و با همون بغض رضا را صدا زدم که بیا دادشی را دیدم اره عمو حسن مهمون کلبه محقر ما بود و رژین شا د و شاد و شاد ....مسخرم نکین این بهترین دیدار خانوادگی تو این چند سال برای ما بود اخه ما خیلی تنهاییم و هیچکس را نداریم و لی از زن عموی خوبم قول گرفتم که یه بار با عمو و بچه ها بیاد تهران اخه اونها اصفهان زندگی میکنن خدا کنه امسال بیان شمال چند روز دیگه تولد رژین گلی هست ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شكستن موبايل پدر
خوابيدن ارام بد از ازار دادن عمو و من و بابا
كليد در همسايه
رزين گلي درفرحزاد وكلاغي كه عمو خريده رژین شاد و سرمست از کادوی که گرفته که واقعا خوشمون اومد و اگر بدونين چند بار توسط همين كلاغ عمو مورد اصابت قرار گرفت اینه که میگم خوبی دیگه بی اعتبار شده 
من و مادر شوهر عزیز در عروسی با هم بودیم
و
ببخشید منظورم یه جورای دیگه بود 
ببخشید که شکلک کم ربطه اخه اب دریا که هست نگین بیربطه
یکشنبه بعداز ظهر هم اونجا رفتم ود ررا ه خواهر شوهرم را دیدم و با هم رفتیم منزل مادرش
و من تو این روز یه کار خیر کرد م و اشتی دادن مادر شوهرم و جاریم بود البته اون روز زیاد به من خوش نگذشت الان میفهم وقتی شوهر ادم نیست ادم تنهاست و دعا میکنم رضا همیشه سلامت با لا ی سر من و رژین باشه تو شمال هم روزهای پر تنشی را سر کردم مخصوصا از دوشنبه به بعد و سه شنبه که منتظر بودم رضا بیاد خبر داد که تا ۵ شنبه نمی اد وای خدااااااا
حسابی کلافه شدم من اصلا تحمل دوری رضا را ندارم بعضی روزها واقعا کسل کننده هست مخصوصا مریض شدنم که کلی امپول رگی خوردم رژین من هم قبل از رفتن تب خیلی شدیدی داشت که خوب شد
امامن دو تا گوشام به شدت عفونی شد و کارم به کلی دوا و دکتر کشید اصلا وقتی شوهر ادم نیست ادم واقعا بی هویت هست خلاصه چهارشنبه بعداظهر هم یه عقد کنون رفتیم و ۵شنبه من خوشحال و خندان چون شوهرم قرار بود بیاد و بعداز ظهر با مادر شوهرم رفتیم برای رژین کفش و دمپایی خریدیم
من شب کلی منتظرش موندم تا اینکه ۴ صبح رسید وای خدا
من چه قدر به رضا وابستم وقتی دیمش دنیا را به من دادن اخه اون روزها من خیلی دلم شکسته بود اخه دنیایبه این کوچکی چرا اینقدر تبعیض و فرق و دل شکوندن و دورویی توش هست ![]()
ولی با اومدن رضا چیزی دیگه برام مهم نبود روز جمعه رضا خوابید و بعداز ظهر برای پرو لباس رفتیم و بعدش رفتیم دریا شنا
و شبش رفتیم خونه عزیز و بعدش عیادت دایی رضا که تصادف کرده بود و عروسش هم زایمان کرده بود
روز شنبه هم منو رضا بعدا زخداحافظی از منزل مادرامون اومدیم تهرون و من منتظر موندم تا فردا شبش مادرم اینا برای عروسی بیان تهرون که صبحش به من خبر دادن کمر خواهرم را گرفته و نمی تونه راه بره شب هم رژین تببببببببببب کرد چه جور و ما هم مجبور شدیم بریم دکتر و خلاصه یه بار نشد تو زندگی خوش باشیم خلاصه با کلی نذر و نیاز انها را هی تهرون شدن تا رویای تهرون نیومدنشون به حقیقت بپیونده و من و رژین ذوقمرگ شدیم ![]()
و رژین وقتیت چشمش به شادی افتاد وای نمی دونین چه کرد اخه شب قبلتر اصلا هذیان هم میگفت خدایا چه خوش میگذره وقتی اینها هستن و غروب با هم بیرون رفتیم و سهشنبه هم برای عروسی اماده شدیم گرچه دیر رسیدیم ولی باز خوش گذشت
و رو زچهارشنبه هم زیاد خوب نبود و شبش اونها رفتن و من و رژین با زهم تنها شدیم
ول یاز طرفی خوشحالم که با زهم ۲۴ میریم پیششون و مراسم تولد رژین را هم استثناعا جلوتر برگزار میکنیم
![]()
خلاصه لباس همه را میشناسه الان مکانها را میشناسه میگم با با یی چی میگه میگه نی نه مثلا خونمون را میشناسه خونه خاله عزیز و با با یی و همه جا را میشناسه با لا ی خونه میریم میگه ابازی یعنی تاب تاب عباسی و خانمی برای خودش حسابی بزرگ شده و حرکاتش شیرینی بخش زندگی من و رضا شده خدایا همه بچه ها را با پدر و مادر در پناه خودت حفظ کن
























