تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickersDaisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker عشق من فقط رژین

عشق من فقط رژین

عشق من تو همه زندگی من هستی

سلام  به دوستان گل ببخشید که هنوز اپ جدید نداریم من سرم کمی شلوغه در اولین فرصت میام قربون همتون برم

دختركم خداحافظي از دنياي نو پايي و ورودت به دوران خردسالي مبارك عزيزم تو اين دو سال لحظات قشنگي با هم داشتيم وما را به خاطر كم و كاستي هاي مون ببخش اميدوارم كه روزي بشه كه موفقيتها ي تو را ثبت و جشن بگيريم

رضا و سميرا

از همه دوستان مهربون وبلاگی و نی نی سایتی از صمیم قلب تشکر میکنیم امیدواریم که به تو شادیهاتون سهیم باشیم و جبران کنیم For You

عكسهاي تولد دو سالگي رژين +سفره شام +ميز كيك +کادویی ها

Image and video hosting by TinyPic

 Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 20:55 توسط سمیرا مامان رژین| |
صبح زوده ....ساعت چنده..شش و نیم صبح اخ من که حالت تهوع دارم بدو دویدم تو حموم ....مامان بیداری ....من که تا صبح نخوابیدم ....وای ساکم مدارکم ..اخ دوربین ...بچه ها همه بر پا .... چیه رضا ....سرم درد میکنه ...چرا ...؟؟چه سوالیه اون هم مثل من ذوق زده شده فقط با خودم تکرار میکردم یعنی دو ساعت دیگه پیش منه ...من باورم نمیشه ...یعنی میبینمش ....وای چه شکلیه ...خدا کنه ...!!!! اخ بریم که دیر شد بدو بدو تو ماشین نشستم و ... وای دلم شور میزنه استرس دارم  ..... میگن خیلی درد داره نکنه من طاقت نیاورم ....ای خدا کمک کن  سمیه دوربین تو دستشه میرسیم دم در بیمارستان اتیه میگه برگرد ازت فیلم بگیرم ..اخرین فیلم قبل از تو  اخرین ساعت و صبح قبل از تو ... حالا ساعت چنده ...فکر کنم تا برسیم بالا  7 شده باشه وای زنگ بزنین به خانم دکتر کاتب ....میگن چرا دیر اومدم... اخه 7 دیر نیست ...من باید برم دستشویی لباس بپوشم فشارم را بگیرن وای دلم میزنه به گمونم فشارم بالاست ولی بخدا از استرسه از همه میپرسم سوند درد داره  ... خیلی بعدش درد داره ای که من  همیشه از بیمارستان و پرستار بدم می اد انگار زورشون میاد جواب بدن ولی اینجا بهترن انگار شاید چون شخصیه ....بلاخره نزدیک ساعت  هشت منو بردن تو اتاق و بهم سوند هم وصل کردن ولی خودمونیما چه سوزی دار ه ههههه وای که دلم دیگه اروم شده بود متوجه شدم دارن روشکمم یه چیزهایی میریزند ا ون پرده را هم کشیدن  خلاصه دیگه می دونستم که الانه که به ده هم نرسه من برم ......
وای چه سرده ...وووووو خانم خانم ....کی صدام میکنه ...خانوم ...هر چه قدر تلاش کردم بگم میشنوم نتو نستم جوابشو بدم ...... فقط درد شدیدی داشتم و کم کم به خودم اومدم گفتم درد دارم ...  و من  را وقتی به بخش بردن سا عت ده و نیم بود ولی من  خیلی صبورم باور کنین اصلا به رو نیاوردم ....فقط گفتم مسکن بزنین که گفتن زدیم  و پرسیدم بچم سالمه ....کروموزومی نیست که پرستار گفت  نه ولی به خدا منو یه جوری نگاه کرد !!! اخه این چه سوالی بود  ..اما نه حقم بود اخه من یه مادرم و باید بدونم  ...دنیا من مادرم ...جوری که انگار تنها من مادر تو این دنیام دلم برای بچم تنگ شد ...دوست داشتم رضا را ببینم اما نبود ...وای کجاست ...خواهرم  گفت ...رفته گل بخره ..رفته پایین ....من می خوام ببینمش
و به این ترتیب دختر من ساعت 8:10 روز شنبه 4 شهریور 1385 در بیمارستان اتیه با وزن 3150و قد 50 دور سر 35 دور سینه 35 بدنیا امد فاطمه من بدنیااااااااااااا امددددددددددددددد
وای که وقتی دادنش به من چه حالی داشتم اول که اوردنش یه نق کوچولو زد و من از اعماق قلبم گفتم جااااااااااااااانننننننننننننننننننننننننننن وقتی دادنش به من گفتم چه خوشگله چه قدر شبیه شادیه  مدتی نگذشت رضا با یه دسته گل اومد و دستم گرفت و گفت سلام با همون غرور همیشگی وای که چه حالی داشتم بهش گفتم سلام و دستهاشو گرفتم اصلا یه نیرویی دستهای ما را تو دست هم گذاشت که من تا به حال تجربه نکرده بودمش  نمی دونم چرا نمی تونستیم دستهای هم را  رها کنیم من گفتم خوشگل میشه با با ش گفت خوشگل هست وای که چه موهایی داشت بعد هم مادرم اومد و کلی ذوق کرد بنده خدا پایین بیمارستان پیش شادی بود  و استرس کشته بودش ...خلاصه بعدش هم دایی رضا اومد و تبریک و For You....و رضا چون سرش درد میکرد رفت ولی خدا جون می دونه که من دل تو دلم نبود هر بار که برای معاینه میبردنش من دلم با هاش میرفت ولی شوهرم خیلی ذوق داشت یه حالی داشت که نگو  منتهی سر درد امانش را بریده بود حتی بالا هم اورد .... و من فرداش از بیمارستان مر خص شدم و رفتم و خونه و هرگز استرا حت نکردم روز سوم با دخترم رفتم نمایشگاه پیش خونه !!! و روز پنجم خرید از میدون  و هرگز برای خودم استراحت در نظر نگرفتم ... خلاصه تلفنها  و تبریکها و ... وای چه روزهایی بود دخترم تو یه ماهگی به ما میخندید  و من خوشحال چون خیلی تو تهران تنها بو دم  و حال کسی داشتم اون هم چه کسی رژین نه زردی داشت نه هیچی شبش هم اوردمش رو تخت خودم به خدا همون شب با من ارتباطی بر قرار کرد که نگو من چشم هاشو میدیدم که منو لمس میکنه  و دو ستم داره اخ قربونش برم که هم تمیز بود هم ناز بود 
دو روز دیگه دو ساله میشی
نمی دونم چرا عوض اینکه شاد باشم غمیگنم و اشک مجال نوشتن نمی ده
چه دو سال پر فراز و نشیبی داشتیم من هنوز هم باورم نمیشه فقط دو سال هست که با منی  انگار سالهاست که میشناسمت  و با منی انگار از اول با هم بودیم .....
ولی خدا حافظی با دنیای کودکیت برام سخته و به خاطر همین من حتی تو را از شیر هم نگرفتم !!!!!!!
و این تنها امید من هست اخه ........
بذار آخه را نگم ...چون روز تولد برای من شاید سخت باشه  ....اما برای تو شیرین هست و از الان هم میگی تولد ..مبالک ...و شمع ها را فوت میکنی
من خیلی دوستت دارم و نمی تونم بدون تو سر کنم میگم حالم بده افسردم دلم گرفته من عاشق  بچگی هاتم باورت میشه چیزی یادم نمونده الان هم اونقدر اشک میریزم که رگ گردنم درد گرفته
من حالم خوب نیست دوست دارم این دو روز دیر بگذره واسه همین از کنار بچه های کوچک وقتی رد می شم ناگهان دلم میلرزه که رژین من هم این اندازه بود ...اخه من تو اون دوران خیلییییییی ....... نه نمی نویسم چون تولد رژین هست تولد دختر من ....دختر من ....دختر من ؟؟؟؟ یادم رفته بود که مادرم و یه دختر دارم اخه من که خودم هنوز بچم !!! الهی قربونت برم که الان اومدی و به من سلام کردی ...من اینقدر اه کششیدم که نگو ....عزیزم روزی که تو بیمارستان تو را دادند بغلم به اون خدایی که ما را افریده دنیا را تو دستم گذاشتن تا یه مدت وقتی میگقتم دخترم و یا معرفیت میکردم با افتخار و یه پرسش غرور امیز میگفتم این دخترمه و بعد میگفتم دختر من؟   .....دختر من !!!!! مگه من هم دختر دارم ...بابا هم همین طور با افتخار میگفت من یه دختر دارم ...وای نمی دونی چه حسی بود رژین من بلاخره دنیا همینه کوچیکها بزرگ میشن بزرگها پیر میشن و .....
امیدوارم سالها زنده و سالم و سلامت باشی دو ستتد ارم عزیز من و با بایی
نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 15:57 توسط سمیرا مامان رژین| |