عشق من فقط رژین
عشق من تو همه زندگی من هستی
به احترام دوست عزیزم مرجان این مطلب را بدون عکس گذاشتم که به تازگی مادر بزرگ شهراد جون را از دست دادن و از صمیم قلب تسلیت میگم ما را در غم خودت و همسرت شریک بدان من و رژین روز دوشنبه صبح عازم شمال شدیم و با اتوبوس رفتیم صبحش اینقدر خسته بودم که نشد بیدار بشم و ساعت ده و نیم ترمینال بودیم و من می خواستم اینبار با اتوبوس برم تا ببینم رژین اذیت نمی کنه که نکرد .............!!!!! البته اذیت نه ازار از نوع فجیع .....!!! خلاصه ساعت ۷:۳۰ با مکافات کلاچای رسیدیم البته اول ما را لنگرود پیاده کرد وقتی به خونه مامان جون رسیدیم رژینی من از شدت خستگی خواب بود و تا مادرم را دید فریاد زنان و ذوقیدهههههه به سمت مامان جون هویه رفت و من هم خسته و کوفته خودمو به بالا رساندم و حسابی خسته بودم تا اینکه شام خوردیم فسنجون شمالی البته حمید دوست برادرم و برادرم هم بودند و بعد از شام و کمی تلویزیون دیدن بلاخره راضی شدند برن تو اتقاشون تا ما بخوابیم رژین هم طبق معمول اتیش سوزوند و خلاصه نمی دونم ساعت چند بود که خوابیدم ظهر فردا هم خواهرم و شادی و دختر عموم اومدن منزل مادرم و کلی با هم خوش و بش کردیم و از هر دری سخنی !!!!!!!! من هم که یه لباس راحتی پوشیده بودم دختر عمومو به شک وا داشتم که باردارم!!!! و بنده مجبور شدم لباس عوض کنم تا شکها بر طرف بشه غروب هم همگی یه سر منزل خواهرم رفتیم و شادی و رژین حسابی دلی از بازی در اوردند البته وقتی خونه خواهرم رفتیم بچه ها یه کم دعوا کردند ولی روزش خونه مامان جون را به افتضاح کشیدند ظهر ۴ شنبه جاتون خالی ناهار کباب ترش داشتیم و واقعا خوشمزه بود ما که انگشتامونو هم خوردیم غروب هم بازهم رفتیم به شادی سر زدیم و دل بچه ها را حسابی شاد کردیم البته شب هم رفتیم و تا دلشوره بابا رضا با رفتن به اونجا کمتر احساس بشه شب ساعت یک و نیم رضا رسید و من دیگه چیزی نفهمیدم صبح هم رژین تا با با شو دید شروع کرد به شادی کردن که با با اومده و ددی ددی قولی !!!! حالا از رژین بگم واقعا یه فرشته کوچولو خدا بهمون داده و زندگی بدون اون یعنی هیچ .. رژین من ماشا الله برای خودش خانومی شده قربون حرف زدناش بشم که حسابی دل من و با با یی خودشو شاد کرده و کلی سر ذوق میاردمون وقتی صدام میکنه سمیا حسابی ذوق میکنم و قلبم به تپش می افته مگه میشه از این چیزها زیباتر هم تو دنیا داشته باشیم عاشق فیلم گارفیلد دو هست عکسهای ایندفعه را خانوادگی هم گذاشتم عکس پدر و مادر م و همسرم یا همون ددی رمضانزاده خودمون که رژین ددی کلی قولی و با با ازا و ......صداش میکنه بعدا نگاریدم: قرار وبلاگی بدین قرار اعلام میگردد:(هاله مامان ارشیا را ببینیم) ولی من شرمنده هاله جونم که بنا بر دلایلی نمی تونم تو قرار شرکت کنم خانمهای بچه بغل، بچه شکم،دنبال بچه بدو، در خیال بچهدار شدن،دو بچهای، سهبچهای، (شرمنده از سه تا بیشتر برخلاف قانونه ما هم قانونمند نمیتونیم ازشون دعوت کنیم) اگه دوشنبه ساعت ۳و نیم الی ۴ بیکار تشریف دارین بزنین زیر بغل بچهتون و تشریف بیارین پارک ملت دم مجسمه شهریار. برخی از دوستان گفتند تا شش هم شد بیاین... من تضمین نمیکنم تا کی همه اونجا باشن ولی حالا اگه ما نبودیم یه هوایی خوردین و این بچه طفلک رو بعد صد سال یه پارکی بردین!!! باشد که دیدارها تازه گردد و محبتها در دل فزون گردد و این پیوند ابدی وبلاگی محکمتر گردد. برای دیدن تو ثانیهها را میشمارم!!!! (جون من قبل از این که صفحه رو ببندی یه لبخند بزن) علاقهمندان به حضور اگر علاقه داشتند علاقهمندی خودشان را به اطلاع آنان که علاقهمندند ببینند کیمیاد و کینمیاد برسانند
مامان ایلیا بهت تبریک میگم
بعد از خوردن صبحانه همگی به بازار محلی رفتیم و من تو بازار پدر شوهرم را دیدم و
......و تو بازار به مادر شوهرم هم تلفن کردم
اما نتیجه اش این شد
.....خدایا تو را شکر چند جور ادم افریدی؟؟؟!!! و من هم که از بعضی صحبتهاش و نوع برخوردش ناراحت بودم اومدم خونه ولی دنیا داشت دور سرم می چرخید.....خلاصه اومدیم خونه و من هم به رضا گفتم که چی شده ....بیچاره رضا !!!
من که دلم براش میسوزه
من و مادرم بعداز ظهر اشپزی کردیم و غروب هم رفتیم بیرون هم برای دیدن کامپیوتر برای داداشم (بچه ها من از اینجا به بعد را کلی نوشتم اما یهو پرید و همیشه همینطوری میشه نمی دونم چرا وقتی تو بلاگفا دکمه بازگشت را از منو ی بالا میزنی دیگه نوشته هات دوباره نمی اد ) جمعه و شنبه و یکشنبه هم با مهمونی رفتن و پارک رفتن و .....گذشت من و خواهرم سرسره هم نشستیم و تاب بچه ها هم حسابی ذوق زده لاهیجان هم رفتیم شنبه بعدازظهر و جمعه و یکشنبه صبح هم با مادرم برای خریدن لاک برای رژین رفتیم بیرون و بعداز ظهر هم به خواهرم سر زدم و بعدش هم برای مادرم نون خریدم و ساعت ۷ غروب اومدیم برای تهرون و من اینقدر تو راه حالم بد بود که چند با ر بال ااوردم و رژین هم همینطور ....امروز هم خونه را تمیز کردم و حسابی خستم
... جدیدا اینقدر قشنگ حرف میزنه که نگو تا به یکی میرسه میگه سلام خوهسی (خوب هستی ) وا نقدر شیرین میگه که دل ادم ضعف میره اکثر کلمات را میگه و دلربایی میکنه و ماشا الله خیلی باهوشه محبتش عصبانیتش جیغ زدنهاش اتیش سوزوندنهاش همه ادمو سر حال می اره دنیای منو با با رضا را قشنگ کرده انقدر خودشو برای با با ش لوس میکنه که حد نداره و اگر از چیزی خوشش نیاد بهم چشم غره میره و میگه سمییییا (کشدار و با ناز )خیلی خوب لباسهاشو می پوشه اما با غذا میونه خوبی نداره اینقدر خوب ادای مادرم را در می اره که نگو شعرهای قشنگ می خونه و خدا نکنه به یه چیزی گیر بده داستان گارفیلد را تا اخر حفظه ..و ..........الان حظور ذهن ندارم چون خستم بمونه برای پست بعدی اخه ایندفعه زیاد از شمال عکس نگرفتم دوستتون دارم و بوسسسسس
به شهر باز ی و سر سره و تاب شدیدا وابسته شده دو تا عروسک باربی داره که تمام روز با اونها مشغوله یا با این عروسک سرخپوستی بیبی بورن می ره حمو م میکنه هر موقع هم که لباسهای عروسک را در میاره خانوم بلا لباس خودشو هم میکنه و با اون شروع میکنه از کارتن ترد میل سر خوردن (سر سره فقرا )خلاصه الان حسابی دعواش کردم که باید لباس بپوشی هنوز هم جیغ میزنه ولی خیلی وابسته شده خانومی هنوز هم شیر می خوره و من خودم زیادا مادگیشو ندارم از خودم جدا کنم گرچه خیلی وقتها خسته میشم الان خوب حرف میزنه و تو این یک ماه و نیم اخیر خیلییییییی پیش رفت کرده ماشا الله در ضمن بهش میگم ادای مامان جون در بیار و او نهم مثل بلبل شروع میکنه به گفتن کلمات عین خودش ....خیلی با هوش هست و با با م میگه نابغه هست (طبق یه امار ۹۰ درصد افراد فر زندانشون را نابغه می دونن !!!!!!!) ولی زیاد اهل کتاب نیست که منو نارا حت میکنه تا می خوام از لحاظ نوشتاری بهش یاد بدم خسته میشه و کاغذ و قلم را خودش در دست میگیر ه ۵ شنبه یه قرار نی نی سایت یرفته بودیم که جمعا سه نفر شدیم تارا مامان سارا ساناز دانیال و خودم که حسابی خوش گذشت عاشق دختر خالش شادی هست و تمام دنیاش با اون قسمت شده برای باباش که ددی !!!!!!!!!! صداش میکنه غش میکنه و من موندم این همه علاقه ........تمام اطراف خونمونو میشناسه و خدا نکنه از سمت پارک رد شیم اونوقت مجبورمون میکنه که منو ببرین سرسره و تاب
......من که دنیام خیلی باهاش رنگی شده هفته پیش رفتیم کرج عروسی جاتون خالی خیلی خوش گذشت و بچم حسابی بازی کرد راستی تا دلتون بخواد عاشق ماتیکه و خانه خرابمون میکنه از بس که میزنه و جدیدا در ها را همخودش باز میکنه من جمله در بیرون حالا شما بگین ما با این شیرین عسل بلا چه کنیم .......
برای اینکه حوصله نداشتم تایب کنم از وبلاگ مامان هدیه برداشتم هدیه جون برای این از جان گذشتگی ممنونم خدا یک در دنیا صد در اخرت بهت ببخشه ![]()




























