عشق من فقط رژین
عشق من تو همه زندگی من هستی
خانومی موهاش کوتاه شد شکل هستی ما شد قربون هستی و نوشین جون این شعر هم فی البداهه از خودم گفتم متشکرم به قول ساناز دانیال بزن کف قشنگه را . مانجون لاکه بخره داییزا اروغ زد (امان از دایی رضا ) شادی مسله رفته (مدرسه) ددی سک سکه بخره پارکه ببره ایییییییی سبیا اوژینه زده (سمیرا.رژین) اخه من تا کی ترجمه کنم بابا دیگه خودتون حدس بزنین روزی هزار بار لباس میکنه و عوض میکنه و منو مجبور میکنه که تن عروسکهاش کنم و به قول خودش لب بزنه ماتیکه بزنه وای که از الان شروع کرده خدااااااا دوستای گلم خیلی دوستتون دارم همتون برام عزیز هستین و خوشحالم که شما ها را دارم از مامان ارتین تپلوی خودم مریم جون هم ممنونم که خیلی بامحبته و همه شما که عزیزین برام دوستتون دارم خدا نگهدار باتشکر از دوستان خوبمون با با ی یاسی و مامان ایلیا که برای منبع عکسها کمکم کردن من تنها به كه گويم كه دلم چون خون است به كه گويم كه تنم خسته و دل مجنون است دلم از جور كسان ناله زغمها سر داد ناله از سركشي ادم و حوا سر داد من نگويم كه مرا تخت سليمان بدهيد بلكه گويم نگهي از دل و از جان بدهيد هركه از راه رسد زخم زند جان مرا پس كه بستاند از ان زخم زنان ان مرا من نه خود امده ام تا كه به پايان ببرم بلكه اورد كه از قافله ايمان ببرم صبر در دامن من صبر ندارد ديگر اشك در چشم ترم اشك ندارد ديگر دل به صدزخم بها يافت وزوجان دارد انكه جان يافت از اين زخم هزاران دارد هر كه از عشق و تمناي دلم اگاه شد خنجر از رو بكشيد از دل من گمراه شد دست در دست كه بگذارم از اين درد فراق كه مرا درك كند چون كشم از رنج فراق دلم ازهجر تو واز غم مهجوري تو سر برد باديه تا گم شود از دوري تو من كه از اخر اين راه خبر مي داشتم پس چرا سعي به هر چيز دگر مي داشتم اخر از رسته اين دلشدگان پاك شدم خود به تنهايي اسير غم افلاك شدم قصه اين بود ز جهلم عذابم كردند عاقبت از در فردوس جوابم كردند ۳۰آذر ماه یکهزاروسیصدو هشتادو شش ـتهران ***((( صبح شنبه رفتم نونوایی و به بچم گفتم بمون خونه تا من بیام اگه هم
بچه ها دكلمه ام گرفته : من به عشق رژین اینو اینجا گذاشتم خاله سميرا تولدت را از صميم قلبش و از طر ف رژين و با با رضا بهت تبريك ميگه اميدوارم هميشه براي با با و مامانت بموني و سالم باشي و صالح .... گل پسرم مدتي نيست كه تو اين سايت با مامان گلت اشنا شديم اما انگار مدتها و سالهاست كه همديگر را مي شناسيم و هر روز با حرفهاي هم و با مصاحبت با هم روز را سپري ميكنيم بله روي صحبتم با مامان گلت هست كه خيلييييييييييييييييييييييييي دل رحم و مهربون و خاكيه و من از صميم قلب براش ارزوي سلامتي ميكنم و همچنين با بايي خوبت واميدوارم هميشه زندگي اون لبخند قشنگه را بهتون بزنه و سا يه لطف خدا بالاي سر شما باشه دوستت داریم نهم ابان ۶۱ تو بیمارستان رودسر بدنیا اومدم دومین فرزند مادرم بود تو بچگی حسابی شیطون بودم و همه از دستم واویلا و الامان بودن اما............ همیشه ساده و خوش قلب بودم تا حدی که خیلی وقتها به خاطر دیگرا توبیخ میشدم از سر تا پا چندین بخیه داشتم همیشه سر دیوار حصار بودم تو مدرسه و فامیل معروف به شیطون بودم ولییییییییی......مهربون بودم وقتی کلاس اول بودم خواهرم دوم بود به علت شیطنتها در دو شیفت جدا درس می خوند یم اون ساکت و من بازیگوش بودم ولی انصافا هوش عجیبی داشتم ......و همیشه مقنعه خواهرم را در بدو ورود من به مدرسه از سرش میکندند و به سرم میذاشتند ...چون من همون اول بسم الله که میرفتم مدرسه با خوردن خوراکی و اسکیمو خراب و کثیفش میکردم و اون باید با مقنعه من به خونه میرفت کلاس اول را با خانوم خوز گذراندم دوم مظهری سوم محمد علی پور چهارم چاغری و پنجم زهرا دهقان که مدیر راهنماییم شد و انصافا برام زحمت کشید و تمام پاکنویسهامو کرد و ........و رفتم مدرسه اش اسم نوشتم ...غیر انتفاعی شایسته ...و شعارش این بود با کادری شایسته برای دختران شایسته که خیلی ها نبودند ....یکیش خودم ...اما من اب زیر کاه نبودم و باز هم سادهههههههه بودم خلاصه سوم راهنمایی مدرسه خیام رفتم مدیرش خانوم حیدری بود ....دبیرستان هم شایسته منتهی مدیر خانوم قاسمیان که خیلی م ذ ه ب ی بودن ولی نمی دونم اینجور ادمها چرا اینقدر ظا هرشو مردم را کشته و باطنشون ........ غیبت موقوف و دانشگاه لا هیجان قبول شدم مترجمی زبان انگلیسی و همزبان دانشگاه دیگه ای هم قبول شدم به نام دانشگاه عشق بله من با تمام وجودم عاشق رضا شده بودم البته من هنوز هیچی از دوران دبیرستان و سختی هایی که به عنوان یه نوجوان داشتم نگفتم و نمی خوام به اون روزها برگردم اما زندگی من از همین دانشگاه شروع شد ...بله من دلم را باخته بودم و به هر قیمتی که شده بود می خواستم به همسرم برسم اون هم به چه قیمتهایییییییی که یکیش نیمه تمام موندن درس بود برام هیچ چیز مهم نبود و فقط رضا را میخواستم و به خاطرش اونقدررررررررررررررررررررررررررررررررر مشقت کشیدم تا ۸ اسفند ۸۱ به هم رسیدیم و ۲۳ مرداد ۸۳ عروسی و ۴ شهریور ۸۵ رژین بدنیا اومد البته بعد از ازدواج هم کم سختی نبود که بهتره اینجا ننویسم ولی دلم همیشه گرم بود که اون هست و با منه و رضا و و جودش برام از هر چیزی بالاتر بود ه و هست البته بعد خدا و همیشه سعی میکنم غمها را تا جایی که می تونم با بودنش به دست بی خیالی بسپرم چون فراموش شدنی نیست نمی دونم چه قضاوت میکنین احساس میکنم پست تند ی نوشتم اما نمی دونم چی شد یهو نوشتم تازه به خودم اومدم دیدم اینجام من هم جو گیرم بخدااااا ولی بازهم خدا را شکر زندگی خوبی داریم و سلامتی و بودن د رکنار هم بهترین نعمته ....چندین بار برای خودم تولد گرفتم !!! به رضا گفتم بریم برای خودم کیک و کادو بگیریم !!!! و بهش گفتم به من بگو تولدت مبارک !!!!! اخه رضا اصلا تو این فازهانبود تلدت )همون تولدت بخونین بدون واو (موانک ) مبارک بچه ها علت اینکه چندین جا نوشتم ساده و مهربون بودم این هست که هرچه تو زندگی بیشتر مهربون و ساده باشی بیشتر بر سرت می اورند یکی از همکارهای شوهرم که خیلی مرد خوبی هم هست عکس بچه هاشو داده و خیلی دوست داشت تو سایت نمایش داده بشه محمد و مبینا که دو تا گل خوشگلش هستند و ماشا الله به این دخمل ناز و پسر خوش تیپ سلام هفته گذشته هفته خوبی بود روز یکشنبه که از شمال برگشتیم و دوشنبه هم رژین را بردم بوستان و براش عروسک مورد علاقه اش را خریدیم بله گارفیلد
دوستتون دارم ما یه تولد دسته جمعی داشتیم که خیلی خوش گذشت و دوست عزیزم باهره جون زحمت کشیدن و تمام مقدمات اونو وحتی مکانش را برامون فراهم کردن و مامی عزیز هم مثل همیشه زحمت کشیدن و باعث جمع شدن دوستان در کنارهم تو یه روز سرد پاییزی اما گرم و پر حرارت از دوستی شدن .من هم عکسهاشو گذاشتم تا مامانهای گلم ببینن از خودمون بگم رژین چند روز پیش گم شده بود وای اگه بدونی من چه کشیدم حتی تو کوچه ها هم دنبالش گشتم وای نگو زن همسایه اونو برده خونه وای وقتی دیدمش دنیا را بهم دادن و خانوم همسایه لبخند زنان که بله قصد ازار منو داشته واقعا میبینین رژین هر روزبه شیرین زبونی هاش اضافه میشه و خیلی خوب حرف میزنه من هم که مادر حساس
وای نمی دونمین چه گازها و بوسه هایی از لپ این طفل معصوم میگیرم خانومی (نه خاطر خواه داره نه )خانومی ...(پلکاتو وا کن هم نه ) خانومی (چشم بادومی هم نه ))صبر کنید الان میگم دیگه
.
.چی کف گرگی چیه
؟؟!!خلاصه ایشون شدیدا خرابکاری هممیکنه مثلا این چند روز اونقدر تلفات شیشه و این چیزها دادیم که تو بیمه هم تحویلمون نمیگیرن به عنوان مالباخته چون شک کردن میگن شما تقلب میکنین که هر روز میگین مالمون باخته شد (قربون فعلو فاعلهای خودم برم)رژین خانوم و نمونه صحبتهاش بابا رفته ایلان تولو سره کاره با ماشینه پلاک اوژینه جیش کرده گافیده ناراحت شوده گیه کرده رفته(رژین .گارفیلد 
.گریه 



هرگونه کپی برداری از این شعر تنها با ذکر منبع و نام وبلاگ و نویسنده ان مجاز میباشد))

نمی دونم چرا ا زدنیا سیرم و اصلا از زندگی لذت نمیبرم دلم برای رژین میسوزه
با همه گرفتاریها بلاخره بزرگ شد ...امروز زدمش اونهم خیلیی بد ...گاها مردم جوری روی اعصاب ادم راه میرن ........من گفتم محیط مجازیه و دل راحت ولی اینجا هم دست از سر ادم بر نمی دارن
داشتی برو تو و شلوارتو بکن وقت ی اومدم دیدم خودش رفته دستشویی و کاراشو کرده منتظر هست تا من بیام الهی بمیریییم وقتی منو دید گفت سبیااااااا ...اومدیییییییی ...دره با زکردییییییییی....نونه خریدیییییییی وای قربونش برم که دلم خیلی براش می سوزه ....دوستش دارم 

این دکلمه را یکی از دوستهام تو نیینیسایت گذاشته بود
اي كاش ابرها ميباريدند براي من نه براي باران ... دلتنگيم در كوزه هاي دلهاتان جمع مي شد و ...
در زير كاه گلهاي باغهاتان گلواژه... اي كاش زمين مجمر تنم مي شد و ... جسمم در زير سنگلاخ دلهاتان آتش ...
مي گويند سنگ به كجا طاقت گرفته كه چنين ... افسرده و يك جا نشين ... به چله كوچ مهاجر دلخوش است ..
اين صخره هاي يك جانشسته در سكون... چگونه زير شيارهاي آب و هواي سرد و گرم... اينگونه بر زمان حكم به مسلخ كشيدن را سپرده اند... اكنون در چارقتم كودكي ست .. دلخوش به فرداي جهش هاي چالاكي ..
سرمست از نغمه هاي كودکي ... اكنون منم كه مي خوانم براي او ... از اشكهاي سنگي و يخي ... اين گونه هاي سنگي كه هر زمان .. در زير اشكهاي روان چشمها... اينگونه صخره هاي پر صلابتند .... لالا بخواب ... كودك آشفته, عشق من ... لالا بخواب كودكم كه من تنها به عشق تواست كه زنده ام.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پیش دانشگاهی حضرت فاطمه درس خوندم
و لی من با زهم راضیم بودم رضای اون !!!!
نصا فا که سنگ تموم هم میذاره منتهی ادم چرب زبونی و تی بلا می سر نیست یه جورایی دلم پره حق دارم چون میبینم زندگی همه ما یه جورایی روزمره و کسل شده )بلا نسبت دوستان فهیم و گلم ( با یه مشت ادم نفهم با ید سرو کله بزنی و با هاشون بجنگی و هزار جور شکست عاطفی را تحمل کنی که چی ادمی و یا شوهرت مهندسه و محبت نمی خواد ![]()
(این چند خط یه کم خصوصی بود و یه لحظه به ذهنم رسید و نوشتم )بچه ها من یه جا هایی حتی از خدا هم دلگیر میشم منتهی من حق ندارم دلگیر بشم و یاچرا بگم چون مصلحتش اینه ...نمی دونم امشب حالم زیاد هم خوب نبود الان هم رژین اون بنده خدا را اذیت میکنه و نمی ذاره بخوابه الان هم به خاطر این کارهای رژین من و اون به هم توپیدیم اخه میگه بگیرش ولی من دارم می نویسم ........وای ساعت ۱۱ و ده دقیقه حق داره بیچاره صبح می خاد بره اداره ...سالهای بعد خودش و رزین می نویسن راستی رضا ی من مدتهاست که خیلی سه فاز شده و حسابی اومده تو خط اینجاست میگن از دامن زن مرد به معراج میرود انصافا هیچوقت تو زندگی برای من چیزی کم نمی ذاره و تو تمام مراسم سنگ تموم میذاره و هر جوری دلم بخواد خرج میکنم اون ادمی نیست بزبون بیاره منظورم اینه ...منتهی تو دلش خیلی من و رزین را دوست داره چون می دونه تموم دنیاش ما دو نفریمممم به قول رزین
من هم از خدا میخوام سا لهای سال زندگیمونو با شادی برامون نگه داره 
گرم من به همه دوستای مهربونی که همیشه مارا شرمنده خودشون میکنند و ما گاها نمی رسیم که جواب کامنتهاشونو بدیم عکسهای ایندفعه تو ادامه مطلب هست چون صفحم به هم میریخت یه زحمتی بکشین و به ادامه مطلب برین
که دیگه دوست صمیمی رژین شده و خانومی وقتی گارفیلد را دید یه حالی پیدا کرد
که نگو و اقعا فکر میکرد که این حقیقی هست وبغلش کرد و باشور تمام شروع کرد به راه رفتن سه شنبه هم که خانوم بهانه پارک گرفت و غرو ب بردیمش پارک بغل خونه و کلی بازی کرد
واقعا وقتی میبینم اینقدر پر تلاشه لذت میبرم چون وقتی رفتیم پارک یه بچه یه ماه از ررژین بزرگتر هم بود ولی رفتاراش مثل یک سال و نیمه بود و حتی از سرسره نمی تونست را حت بالا بره و لی
ماشالله رژین مثل فرفره میرفت بالا و تحرک بدنیش خیلی خوبه اصلا سعی کردم تو زندگی شجاع بارش بیارم
و خلاصه بعد از بازی هم بهش یاد دادم که نباید موقع اومدن گریه کنه
و چهارشنبه هم همینطور دوباره بردمش پارک و گاهی ادم تو پارک صحنه هایی میبینه که از رفتن پشیمون میشه بعضی بچه هاواقعا ب ی ا دب هستن یه پسر بچه بود مادرش بیخیال داشت حرف میزد
و اون بچه با پای برهنه بازی میکرد و تازه رژین را هم هل میداد که نره سرسره
ولی بچم خداییش تعریف نباشه بچه خوبی هست و راحت کنار می اومد
ای قربونش برم من که عشقم همیشه دلربایی میکنه بعد هم با هم رفتیم کبابی بغل خونه حالا بیا و ببین این خانوم طلای من چه میکنه یه لحظه اروم وقرار نداشت بس که هوای پارک تو سرش بود جالب اینجاست که می دونی اونجا کبابی هست و خلاصه یه شام خوردیم
و مابقی هم ریختیم تو ظرف و اوردیم اخهغروبش یه کم از سوپ رژین خورده بودم روز ۵شنبه هم تصمیم گرفتم ببرمش سرزمین عجایب وای که چه ذوقی کرد ناهارمونو که خوردیم بعدش با رضا تلفنی صحبت کردم که زود بیاد و انصافا زودی اومد و رفت حموم و من رژین هم رفتیم کمک و صورتش را براش اصلاح کردیم و سه تایی رفتیم عجایب
البته اونجا چون رضا می خواست پارک کنه من ورژین منتظرش موندیم تا بیاد و ببعد سه تایی رفتیم داخل وای ادم چه ذوقی میکنه .
..بخدا مردم خارج حق دارن شاداب باشن چون همه جا از این امکانات هست و خدا پدر این صاحب سرزمین عجایب را بیامرزه که اینجا را ساخت وگرنه دیگه جز ارم و چند تا خونه بازی کجا بود البته جا که زیاده ولی هیچ کجا عجایب نمی شه البته قلعه سحر امیز هم خوبه شبش هم اومدیم و یه تکه کیک پنیر خریدیم
و دو تا همبرگر
و اومدیم خونه اما من نتونستم بخورم اخه سیر بودم اونجا هم از بوف ذرت خریده بودیم در ضمن خیلی دنبال سی دی شرک ۲ بودم که خدا را شکر دی وی دی را پیدا کردم که هر ۴ تافیلمش توشه صبح جمعه هم رفتم با رژینی نون خریدم و صبحونه خوردیم و کلاه قرمزی و سروناز دیدیم و الان همدارم تایپ میکنم که اپ بشم خیر سرم حالا از رژین بگم خدایا چه قدر حرف زدن این بچه ها بامزه شده صبح جمعه مامان :رژین بمون خونه من برم نون بخرم رژین:نونه بخریییییییی سبیا مامان :اره عزیزم تو بمون من الان میام رژین :باجدیت نه سبیا اوژین میاد نونه بخره پارک بریم من :نه پارک چیه الان وقت پارک نیست الان روزه بعدازظهر باید بریم رژین :سبییییییییییابابا گفت خدا میخواستم بخورمش یعنی داشت یه کوچولو دروغ میگفت که خودشو به پارک برسونه تو راه هم به من گفت با با گفت پارک بریم !!!!که من نبردم اونجا هم به یه نی نی بند کردو با هم پفک خوردن و جالب بین شونصد نفر اومده جلو و میگه سبیا پوهه بخورم یعنی ممی بخورم ومن ترجیح دادم بدون صف نون ۵ تایی بگیرم که شانسی ۷ تا گرفتم و اومدیم خونه جلوی خونمون یه سکو هست که از این سمت به اون سمت کشیده شده و یه دیوار هست در واقع و چون شیب داره به صورت پله به پله هست و رژین همیشه دوست داره از روی اون بیاد و امروز که می اومد میگفت علی علی علی و باهم ای بی سی دی میخوندیم و همینکه مغازه روبه رو را دید گفت لی لی یعنی شیر به شیر میگه لی و تازگی ها سک سکی هم شده خلاصه یه لی خریدیم که بعد از خوردن دو قورت شروع میکنه به گاز زدن نی !!!خوب خونمونو میشناسه نمایشگاه پیش خونه و پارک اونجا را کهدیشب کلی گریه کرد که منو ببرین اونهم بعد عجایب جمله گفتنش خیلی بامزه هست و اگه بدونین چه جوری خودشو برای با با ش لوس میکنه امروز صبح میگفت سبیا دره باز گفتم چرا گفت بخوابم گفتم گناه داره با با خوابه ...اگه رفتی داخل و نخوابیدی چی برگشت به من گفت بیرون !!!!یعنی بیرونم کنین گوشی را برمیداره و کلی ارد به باباش میده ...ددی پارکه ببر خوراکی بخر سک سکه بخر به همه چیز یه اه اضافه میکنه تا مظلوم جلوه بده الانهم میگه مامانی ماتیکه بزنم و لاک هم خیلی دوست داره و صبح امر کرد لاکه پا بزنم و زرا هم نوک زبونی میگه خلاصه که خونمون با وجودش پر از شادی شده و امیدوارم همیشه همه شاد باشن ایندفعه بیشتر ازحرف زدناش می نویسم البته بگم گاهی اینقدر هم کلافه میکنه مثل الان که در وسط فیلم و صحنه حساس میگه با با بلن شو (بلند )و اخرش هم اومد بغلمو الان داره پوهه می خوره .. و گفته بابا بعدازظهر پارکه ببر .... برای دیدن عکسها به ادامه مطلب بروید تابعد خدا نگهدار همه دوستای خوب و مهربونم
:::ادامه مطلب:::






















