عشق من فقط رژین
عشق من تو همه زندگی من هستی
امیدوارم امسال براتون سال خوبی بوده باشه البته ما که بیشتر در مریضی به سر بردیم !اما با تموم اینها عید قشنگ و شیرین هست ساناز مهربونم از صمیم قلبم تولد دانیال عزیزم را بهت تبریک میگم امیدوارم سالها در کنار هم زنده و سلامت باشین و شاهد خوشی هاتون باشیم تولد آرتای عزیزم را هم تبریک میگم امیدوارم که سالهای با موفقیت و کامیابی در کنار خانواده عزیزش زنده و سلامت باشه و اما خودمون من و بابا رضا و رژین روز ۵ شنبه ۲۹ به سمت شمال حرکت کردیم و انصافا جاده خلوت خلوت بود ...فکر کنم فقط ما شمال میرفتیم برای شام رسیدیم خونه مادرم و بعد از شام هم نوبت به باز کردن کادویی ها و لباسها و ....شد صبح هم تا به خودمون بیایم ظهر شده بود و من در عرض بیست دقیقه سفره را چیدم و رفتم پایین تا اولین نفری باشم که با دخترم خونه را قدم میزنیم (یه اعتقاد و رسم هست ) گرچه اصلا متوجه تحویل سال نشدم و فکر میکردم نوزده دقیقه هست که سیزده دقیقه بود ! بعد هم با خانوده روبوسی و تبریک عید و ...عیدی دادن و گرفتن ...بعد رفتیم مزار و فاتحه خوندیم و شب هم جایی نرفتیم روز اول فروردین روز سرکشی به همه فامیلها مون بود و رفتن خونه مادر شوهرم که شام هم همونجا بودیم تو این مدت هم لاهیجان رفتیم هم عروسی و هم منزل دختر عموم و یه مراسم عقد هم داشتیم و دختر دختر عموم به خانه بخت رفت و تو مراسمش خیلی خوش گذشت و من هم با لباس محلی رقصیدم ... یه روز هم همراه خواهرم و دخترش به شهربازی رامسر رفتیم و یه روز همراه دامادم به نمک ابرود رفتیم و انصافا خوش گذشت ...سه باری هم ابگرم رامسر رفتیم ولی تو این مدت همیشه همسرم مریض بود و خیلی ناراحتش بودم ...یه بار هم چشم رژین الوده شد و وای چشمتون روز بد نبینه دیدم دیگه باز نمیشه ..از ترس سکته کردم ورمی کرده بود که نگو و ساعت ۱۲ شب بردمش دکتر ...یه روز هم مهمانی رفتیم خونه دختر خاله مادرم لاهیجان و یه بار هم با مادرم و همسرم رفتیم لنگرود تفریح و خرید ...روزهای قشنگی بود و حیف که زود تموم شد یه شب هم همگی رفتیم رستوران ولی و بعد هم رفتیم لیلا کوه چای و قلیان ولی حیف که دیر وقت بود و باید می بستن سیزده بدر هم رفتیم رامسر و بعد هم شنا تو اب معدنی ...و کاهو و سرکه و اجیل و ....البته شوهرم حالش خیلی بد بود تا حدی که تصادف کردیم و زد به ریل گارد البته خسارت زیادی ندید ولی خوب خدا به ما رحم کرد ای امان از چشم بد که بهتره اینجا چیزی ننویسم روز ۱۵ هم به سمت تهرون اومدیم و کل راه داداشم رانندگی کرد و شوهرم خیلی حالش بد بود و مادرم هم همراهمون بود چون میخواست دکتر بره ۷ فروردین هم تولد شادی جون خودم بود که حسابی خوش گذشت و دختر خاله مادرم اینها هم بودن من که همیشه اشپزی ها به عهده ام بود و از این کار هم لذت میبردم انصافا .... البته تو این مدت دوست عزیزم فرشته جون هم که از المان امسال اومده بود را هم دیدم و کلی خوشحال شدم برای دیدن عکسها تو سایز بزرگتر روی اونها کلیک کنین یه خبر دیگه هم که باید بدم اینه که ما تولد وبلاگی داریم بله در ۲۲ فروردین ۸۷ اولین پست من گذاشته شد و اینجا را خونه دومم برای نوشتن غمها و شادی ها کردم تو این مدت دوستان زیادی پیدا کردم و خیلی ها به من درسهای قشنگی دادن و تو تموم لحظاتم شریکم بودن ...امیدوارم که خداوند به همه ما عمر با عزت همراه با سلامت و فرزندان سالم و صالح بده تا سالها در کنار هم از خاطرات زندگی هامون بنویسیم دوستتون دارم بابا در حال هم زدن اش در جاده سفره هفت سینی که بیست دقیقه ای چیده شد رژین و آریانه خاله فرشته رژین و شادی سر مزار پدر بزرگم شادی در راه نمک ابرود شادی و باباش شادی و خاله شادی و رژین و چارلی چاپلین ! شادی و رژین در راه رفتن به لاهیجان رژین و نیمه کیک تولد شادی اخه تا دیر وقت شکر خدا خوابید تا تولد برگزار بشه! مجسمه های زن محلی لاهیجان از بچگی عاشق این مجسمه ها بودم مجسمه های بچگی ما که به نسل بعد ما هم رسید دایی رضا و بچه ها مامان تو رامسر رژین و قطار مامانی و دریا ی رامسر مامان و بابا و کله رژین کاهوی سیزده بدر بابای مریض در سیزده بدر رژین خوابیده در سیزده بدر کوه دماوند در رامسر سادات شهر خانومی و سبزه سیزده صبح روز سیزده و بره های همسایه رودخونه کنار خونه مادرم اشپزی مامان زندگی جاریست ...شادی و اولین روز مدرسه در سال ۸۸ لحظه خدا حافظی و پایان نوروز ۸۸ امیدوارم امسال براتون سال خوبی بوده باشه البته ما که بیشتر در مریضی به سر بردیم !اما با تموم اینها عید قشنگ و شیرین هست من و بابا رضا و رژین روز ۵ شنبه ۲۹ به سمت شمال حرکت کردیم و انصافا جاده خلوت خلوت بود ...فکر کنم فقط ما شمال میرفتیم برای شام رسیدیم خونه مادرم و بعد از شام هم نوبت به باز کردن کادویی ها و لباسها و ....شد صبح هم تا به خودمون بیایم ظهر شده بود و من در عرض بیست دقیقه سفره را چیدم و رفتم پایین تا اولین نفری باشم که با دخترم خونه را قدم میزنیم (یه اعتقاد و رسم هست ) گرچه اصلا متوجه تحویل سال نشدم و فکر میکردم نوزده دقیقه هست که سیزده دقیقه بود ! بعد هم با خانوده روبوسی و تبریک عید و ...عیدی دادن و گرفتن ...بعد رفتیم مزار و فاتحه خوندیم و شب هم جایی نرفتیم روز اول فروردین روز سرکشی به همه فامیلها مون بود و رفتن خونه مادر شوهرم که شام هم همونجا بودیم تو این مدت هم لاهیجان رفتیم هم عروسی و هم منزل دختر عموم و یه مراسم عقد هم داشتیم و دختر دختر عموم به خانه بخت رفت و تو مراسمش خیلی خوش گذشت و من هم با لباس محلی رقصیدم ... یه روز هم همراه خواهرم و دخترش به شهربازی رامسر رفتیم و یه روز همراه دامادم به نک ابرود رفتیم و انصافا خوش گذشت ...سه باری هم ابگرم رامسر رفتیم ولی تو این مدت همیشه همسرم مریض بود و خیلی ناراحتش بودم ...یه بار هم چشم رژین الوده شد و وای چشمتون روز بد نبینه دیدم دیگه باز نمیشه ..از ترس سکته کردم ورمی کرده بود که نگو و ساعت ۱۲ شب بردمش دکتر ...یه روز هم مهمانی رفتیم خونه دختر خاله مادرم لاهیجان و یه بار هم با مادرم و همسرم رفتیم لنگرود تفریح و خرید ...روزهای قشنگی بود و حیف که زود تموم شد یه شب هم همگی رفتیم رستوران ولی و بعد هم رفتیم لیلا کوه چای و قلیان ولی حیف که دیر وقت بود و باید می بستن سیزده بدر هم رفتیم رامسر و بعد هم شنا تو اب معدنی ...و کاهو و سرکه و اجیل و ....البته شوهرم حالش خیلی بد بود تا حدی که تصادف کردیم و زد به ریل گارد البته خسارت زیادی ندید ولی خوب خدا به ما رحم کرد ای امان از چشم بد که بهتره اینجا چیزی ننویسم روز ۱۵ هم به سمت تهرون اومدیم و کل راه داداشم رانندگی کرد و شوهرم خیلی حالش بد بود و مادرم هم همراهمون بود چون میخواست دکتر بره ۷ فروردین هم تولد شادی جون خودم بود که حسابی خوش گذشت و دختر خاله مادرم اینها هم بودن من که همیشه اشپزی ها به عهده ام بود و از این کار هم لذت میبردم انصافا .... البته تو این مدت دوست عزیزم فرشته جون هم که از المان امسال اومده بود را هم دیدم و کلی خوشحال شدم برای دیدن عکسها تو سایز بزرگتر روی اونها کلیک کنین یه خبر دیگه هم که باید بدم اینه که ما تولد وبلاگی داریم بله در ۲۲ فروردین ۸۷ اولین پست من گذاشته شد و اینجا را خونه دومم برای نوشتن غمها و شادی ها کردم تو این مدت دوستان زیادی پیدا کردم و خیلی ها به من درسهای قشنگی دادن و تو تموم لحظاتم شریکم بودن ...امیدوارم که خداوند به همه ما عمر با عزت همراه با سلامت و فرزندان سالم و صالح بده تا سالها در کنار هم از خاطرات زندگی هامون بنویسیم دوستتون دارم بابا در حال هم زدن اش در جاده سفره هفت سینی که بیست دقیقه ای چیده شد رژین و آریانه خاله فرشته رژین و شادی سر مزار پدر بزرگم شادی در راه نمک ابرود شادی و باباش شادی و خاله شادی و رژین و چارلی چاپلین ! شادی و رژین در راه رفتن به لاهیجان رژین و نیمه کیک تولد شادی اخه تا دیر وقت شکر خدا خوابید تا تولد برگزار بشه! مجسمه های زن محلی لاهیجان از بچگی عاشق این مجسمه ها بودم مجسمه های بچگی ما که به نسل بعد ما هم رسید دایی رضا و بچه ها مامان تو رامسر رژین و قطار مامانی و دریا ی رامسر مامان و بابا و کله رژین کاهوی سیزده بدر بابای مریض در سیزده بدر رژین خوابیده در سیزده بدر کوه دماوند در رامسر سادات شهر خانومی و سبزه سیزده صبح روز سیزده و بره های همسایه رودخونه کنار خونه مادرم اشپزی مامان زندگی جاریست ...شادی و اولین روز مدرسه در سال ۸۸ لحظه خدا حافظی و پایان نوروز ۸۸ امیدوارم عید به همگی خوش گذشته باشه من که هنوز از در گیری برنامه های عید در نیومدم و فعلا مادرم با اومده تهران تا معاینه چشم کنه ...دلم نیومد وبلاگ را به همین حالت بذارم بمونه در ضمن ۲۲ فروردین تولد وبلاگمون هست ...فقط گفتم بیام و سلامی عرض کنم و از دوستان گلی که نتونستم برم و کامنت بذارم عذر خواهی کنم باور کنین هنوز هم خسته هستم ...الان هم با ز باید برم دکتر ... تو اولین فرصت میام و براتون حسابی از خاطرات مینویسم و عکس میذارم ...همسر هم حسابی مریض شده و دیروز از صبح تا بعداز ظهر تو درمانگاه باهاش درگیر سرم و ...بودم ...جناب برق هم که دیروز صبح رفت و غروب اومد !! قربون محبت صفای دل همتون برم من ...فعلا منو عفو کنین تا بعد خدا نگهدار 


![]()




![]()

















