تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickersDaisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker عشق من فقط رژین

عشق من فقط رژین

عشق من تو همه زندگی من هستی

سلام دوست جونی ها خوب هستین نی نی های گلتون خوب هستن
ما که در اپ نکردن رکورد زدیم
فقط تا وسطهای  فروردین خبر داشتین که ما چه کردیم و بقیه اش دیگه از یاد خوبم هم رفته!
مادرم هم طبق معمول برای چکاب چشمش رفت دکتر و بعد از چند روز رفت خونه و من و رژین موندیم و خونه !البته تو این چند روز هم حسابی اقای پدر مریض بودن که نتیجه اش یه شب بیشتر موندن مادرم هم شد (وبا زدگان )Dramatic Death
من هم تو همون روزها سعی میکردم نهایت استفاده را از هوای قشنگ تهرون بکنم و معمولا با بیرون رفتن و شهربازی رفتن و ...خودمونو سرگرم میکردیم
یه بار ارم رفتیم و کلی خوش گذشت و من و رژ ین حسابی بازی کردیم
یه بار هم سرزمین عجایب بردمش  و دلی از عزا در اورد   و یه دامینو و یه جورچین خرید
حدودا اوایل اردیبهشت بود2 اردیبهشت که برای شمال رفتیم و من هم نمی دونم  چرا هی افت فشار می گرفتم و فکر کنم بر میگشت به اینکه سر خود تو یه روز چند تا قرص خورده بودم بدون اینکه توجهی به دوزش کنم  خلاصه این شد که فشارم اومد پایین  و زنگ زدم به همسرم که بیا من دارم میمیرم  و اون بنده خدا هم اومد و  یکی از دوستان خوب نی نی سایت هم وقتی فهمید که من چه اشتباهی کردم اومد دیدنم و من هم حالا در وضعیتی بین زمین و اسمونم  و اصلا بنده خدا را نمی تونستم ببینم !!کم مونده بود بمیرم اما خودمو حفظ کردم دست رژین را گرفتم بردم پارک بازی کنه ...براش خرید کردم لا اقل اثر قرصها از سرم بره ..!ولی برای احتیاط یه دکتر رفتم  و گفتم سرم بدین !!(خود درمانی را حال میکنین )و این شد که رفتم شمال  و یه دو هفته ای هم اونجا موندم که خوش گذشت و دیدار اونها حسابی منو سر حال کرد گرچه چند روز اول هم همش با دارو و سرم گذشت Sick In Bedاما بعدش حالم بهتر شد و البته روز های اول یه کم وزنم پایین اومد که بسی شادم کرد 3D Prom Queenولی دوباره روز از نو و روزی از نو Fat Woman 2 تو شمال هم معمولا خودم را با اشپزی . کار خونه مشغول میکردم و یه روز هم به عمو و یه روز هم به خاله های مادرم سر زدیم هوا هم  چند روز اول سرد بود و بعدا خوب شد و من هم دلتنگ رضا که بیاد چون قرار نبود بیشتر از یه هفته بمونم و اتفاقی دو هفته موندم  رژین هم دو بار مریض شد به شدت سینه اش چرکی شد و تب کرد  و گوشش عفونتی شد و من هم واقعا کلافه شده بودم  یه بار هم موهاشو کوتاه کردم و حنا گذاشتم !!تا تقویت بشه البته یه کم رنگ گرفته بود

تو این مدت رژین را شهربازی هم بردم یه شب هم گم شد !!در عرض چند ثانیه گم شد که من ذله شدم و جیغ میزدم فقط...

 نگو از بغل دستم رفته سر سر ه بشینه  ..وقتی دیدمش وای نمی دونین چه کردم  ...یعنی دست خودم نبود ...که خواهرم منو گرفت خداییش خیلی عذاب وجدان گرفتم بچم تا نیم ساعت تو شوک بود چشمش هم یه کم قرمز شده بود که نگو دستم خورده ...البته شاید هر مادری اون لحظه تو حال من بود کنترلش را از دست میداد  چون به قدری پارک شلوغ بود که نگو ...بچم هم نگو حوصله نداشت تو صف منتظر بمونه میره نوبت سرسره میمونه ..وای با یه شوقی داشت می اومد پایین که من وسط سرسره و شادی هاش گرفتمش ...و شروع کردم به دعوا کردنش  که هنوز هم یادش منو عذاب میده ..درست مثل جوجه های پر بسته شده بود ...بابایی هم که روز شنبه صبح ساعت ۸:۳۰ رسید خونه مادرم و یک شنبه ما را برگردوند تهرونFamily Road Trip و قبلش هم رفتم بانک اقتصاد نوین شهسوار تا کارتم را تحویل بگیرم و  به سمت خونه حرکت کنیم .تو جاده هم احساس تهوع داشتم و البته تو کندوان دو کاسه اش هم خوردیم انگار بهتر شدم لا بد گشنم بوده !

این چند روز هم مادرم را بردم دکتر و بعدش هم رفتیم زیارت امام زاده صالح و بعد هم خونه دختر خاله مادرم که سمت سوهانک هستن رفتیم ..وای چه اب و هوایی اون سمت تهرون داره ...ما هم کم کم باید اماده اسباب کشی بشیم تا دو ماه دیگه مهلتمون تموم میشه ..من از منطقه محل زندگیمون خوشم میاد اما یه همسایه داشتیم که خیلی اذیتمون کرد ..خیلی ..واقعا خدا ازش نگذره ..خیلی سرمون بلا اورد با وجود اینکه سه طبقه فاصله داشت ...اما با زبون و ازار هاش همه ساختمون را کلافه کرده بود ..نمی دونم چرا اینقدر ظلم تو دنیا زیاد شده ؟؟

دلم میخواد یه تغییر اساسی در زندگیم او نهم از هر جهت به وجود بیارم یه تصمیماتی دارم اگه خدا بخواد ...

شاید شاید شاید ادرس وبلاگ رژین را تغییر بدم چون احساس میکنم بعضی از آشناها که وبلاگ را میخونن ادم را حت نیست هر حرفی را بزنه ..و منبعی شده برای فهمیدن اسرار زندگی ما و من هم اصلا خوشم نمی اد ..اخه از نظر خیلی ها ما خیلی خوشبختیم و حتما  خیلی وضع مالی خوبی داریم و ...ولی نمی دونن که تو این تهرون درن دشت و این اوضاع اقتصادی اون پولدارش هم می ناله چه برسه به ما که از متوسط هم پایینتریم ..آواز دهل از دور شنیدن خوش هست حکایت ما شده

دیشب غروب هم یه کم پونک گردی کردیم و شهروند هو یه کوچولو خرید کردیم واومدیم     خونه و تا شام بخوریم ۱۱ شده بود ..هوا هم گرم شده من دیشب رژین را با تاپ و دامن بردم..

الان هم خانومی داره نون می خوره و من هم مشغول نوشتنم تا از بدقولی دربیام  و بعد دوباره نوشته خودمو آپ میکنم (ساعت ۱۰:۲۹ )

دیگه زود به زود اپ میکنم تا این بلا سرم نیاد

قربون همه برم فعلا خدا نگهدار    

دعا کنین همیشه آپ هامون با خوشی همراه باشه

نوشته هامو دوباره صبح اپ کردم که اون پایین پایینها نیفته و به خاطر همین کامنتهای قبلی را خودم به صورت دستی وارد کردم

بعدا" نوشت : منظورم از اینکه ادرس را تغییر بدم اصلا به دوستان گلم نیست  و شما ها همتون عزیز دل من هستین حقیقتا ادرس وبلاگ بهتره که فقط برای دوستان باقی بمونه  و فامیل ازش بی خبر باشن  اینطوری ادم راحت تر هست ای کاش بلاگفا هم مثل پرشین بلاگ امکان نوشتن یادداشت خصوصی را بگذاره



 

از این اهنگ بنیامین خوشم اومد و رو وبلاگ گذاشتم

من عاشق اهنگهای ملایم از یگانه و بنیامین و ...هستم

درسته زیاد با وبلاگ بچه ها مناسب نیست اما دوست دارم وقتی یکی میاد به وبلاگمون از اهنگش هم لذت ببره

اگه خوشتون نیومد بگین خونه مادربزرگه بذارم

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 8:46 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام دوست جونی ها خوب هستین نی نی های گلتون خوب هستن
ما که در اپ نکردن رکورد زدیم
فقط تا وسطهای  فروردین خبر داشتین که ما چه کردیم و بقیه اش دیگه از یاد خوبم هم رفته!
مادرم هم طبق معمول برای چکاب چشمش رفت دکتر و بعد از چند روز رفت خونه و من و رژین موندیم و خونه !البته تو این چند روز هم حسابی اقای پدر مریض بودن که نتیجه اش یه شب بیشتر موندن مادرم هم شد (وبا زدگان )Dramatic Death
من هم تو همون روزها سعی میکردم نهایت استفاده را از هوای قشنگ تهرون بکنم و معمولا با بیرون رفتن و شهربازی رفتن و ...خودمونو سرگرم میکردیم
یه بار ارم رفتیم و کلی خوش گذشت و من و رژ ین حسابی بازی کردیم
یه بار هم سرزمین عجایب بردمش  و دلی از عزا در اورد   و یه دامینو و یه جورچین خرید
حدودا اوایل اردیبهشت بود2 اردیبهشت که برای شمال رفتیم و من هم نمی دونم  چرا هی افت فشار می گرفتم و فکر کنم بر میگشت به اینکه سر خود تو یه روز چند تا قرص خورده بودم بدون اینکه توجهی به دوزش کنم  خلاصه این شد که فشارم اومد پایین  و زنگ زدم به همسرم که بیا من دارم میمیرم  و اون بنده خدا هم اومد و  یکی از دوستان خوب نی نی سایت هم وقتی فهمید که من چه اشتباهی کردم اومد دیدنم و من هم حالا در وضعیتی بین زمین و اسمونم  و اصلا بنده خدا را نمی تونستم ببینم !!کم مونده بود بمیرم اما خودمو حفظ کردم دست رژین را گرفتم بردم پارک بازی کنه ...براش خرید کردم لا اقل اثر قرصها از سرم بره ..!ولی برای احتیاط یه دکتر رفتم  و گفتم سرم بدین !!(خود درمانی را حال میکنین )و این شد که رفتم شمال  و یه دو هفته ای هم اونجا موندم که خوش گذشت و دیدار اونها حسابی منو سر حال کرد گرچه چند روز اول هم همش با دارو و سرم گذشت Sick In Bedاما بعدش حالم بهتر شد و البته روز های اول یه کم وزنم پایین اومد که بسی شادم کرد 3D Prom Queenولی دوباره روز از نو و روزی از نو Fat Woman 2 تو شمال هم معمولا خودم را با اشپزی . کار خونه مشغول میکردم و یه روز هم به عمو و یه روز هم به خاله های مادرم سر زدیم هوا هم  چند روز اول سرد بود و بعدا خوب شد و من هم دلتنگ رضا که بیاد چون قرار نبود بیشتر از یه هفته بمونم و اتفاقی دو هفته موندم  رژین هم دو بار مریض شد به شدت سینه اش چرکی شد و تب کرد  و گوشش عفونتی شد و من هم واقعا کلافه شده بودم  یه بار هم موهاشو کوتاه کردم و حنا گذاشتم !!تا تقویت بشه البته یه کم رنگ گرفته بود

تو این مدت رژین را شهربازی هم بردم یه شب هم گم شد !!در عرض چند ثانیه گم شد که من ذله شدم و جیغ میزدم فقط...

 نگو از بغل دستم رفته سر سر ه بشینه  ..وقتی دیدمش وای نمی دونین چه کردم  ...یعنی دست خودم نبود ...که خواهرم منو گرفت خداییش خیلی عذاب وجدان گرفتم بچم تا نیم ساعت تو شوک بود چشمش هم یه کم قرمز شده بود که نگو دستم خورده ...البته شاید هر مادری اون لحظه تو حال من بود کنترلش را از دست میداد  چون به قدری پارک شلوغ بود که نگو ...بچم هم نگو حوصله نداشت تو صف منتظر بمونه میره نوبت سرسره میمونه ..وای با یه شوقی داشت می اومد پایین که من وسط سرسره و شادی هاش گرفتمش ...و شروع کردم به دعوا کردنش  که هنوز هم یادش منو عذاب میده ..درست مثل جوجه های پر بسته شده بود ...بابایی هم که روز شنبه صبح ساعت ۸:۳۰ رسید خونه مادرم و یک شنبه ما را برگردوند تهرونFamily Road Trip و قبلش هم رفتم بانک اقتصاد نوین شهسوار تا کارتم را تحویل بگیرم و  به سمت خونه حرکت کنیم .تو جاده هم احساس تهوع داشتم و البته تو کندوان دو کاسه اش هم خوردیم انگار بهتر شدم لا بد گشنم بوده !

این چند روز هم مادرم را بردم دکتر و بعدش هم رفتیم زیارت امام زاده صالح و بعد هم خونه دختر خاله مادرم که سمت سوهانک هستن رفتیم ..وای چه اب و هوایی اون سمت تهرون داره ...ما هم کم کم باید اماده اسباب کشی بشیم تا دو ماه دیگه مهلتمون تموم میشه ..من از منطقه محل زندگیمون خوشم میاد اما یه همسایه داشتیم که خیلی اذیتمون کرد ..خیلی ..واقعا خدا ازش نگذره ..خیلی سرمون بلا اورد با وجود اینکه سه طبقه فاصله داشت ...اما با زبون و ازار هاش همه ساختمون را کلافه کرده بود ..نمی دونم چرا اینقدر ظلم تو دنیا زیاد شده ؟؟

دلم میخواد یه تغییر اساسی در زندگیم او نهم از هر جهت به وجود بیارم یه تصمیماتی دارم اگه خدا بخواد ...

شاید شاید شاید ادرس وبلاگ رژین را تغییر بدم چون احساس میکنم بعضی از آشناها که وبلاگ را میخونن ادم را حت نیست هر حرفی را بزنه ..و منبعی شده برای فهمیدن اسرار زندگی ما و من هم اصلا خوشم نمی اد ..اخه از نظر خیلی ها ما خیلی خوشبختیم و حتما  خیلی وضع مالی خوبی داریم و ...ولی نمی دونن که تو این تهرون درن دشت و این اوضاع اقتصادی اون پولدارش هم می ناله چه برسه به ما که از متوسط هم پایینتریم ..آواز دهل از دور شنیدن خوش هست حکایت ما شده

دیشب غروب هم یه کم پونک گردی کردیم و شهروند هو یه کوچولو خرید کردیم واومدیم     خونه و تا شام بخوریم ۱۱ شده بود ..هوا هم گرم شده من دیشب رژین را با تاپ و دامن بردم..

الان هم خانومی داره نون می خوره و من هم مشغول نوشتنم تا از بدقولی دربیام  و بعد دوباره نوشته خودمو آپ میکنم (ساعت ۱۰:۲۹ )

دیگه زود به زود اپ میکنم تا این بلا سرم نیاد

قربون همه برم فعلا خدا نگهدار    

دعا کنین همیشه آپ هامون با خوشی همراه باشه





نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 15:47 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام دوستان خوب هستین

منو با بت این همه تا خیر ببخشید

یه مدت به علت افت فشار نبودم و شمال رفته بودم  این چند روز هم درگیر کارهای خونه هستم و مادرم نوبت دکتر داره انشا الله در اسرع وقت اپ می کنم و به همه سر میزنم

بوس برای همه

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:1 توسط سمیرا مامان رژین| |