تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickersDaisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker عشق من فقط رژین

عشق من فقط رژین

عشق من تو همه زندگی من هستی

سلام دوستای مهربونم از شمال اومدم منتهی در گیر اسباب کشی و ...هستم واقعا که نوبرشه خونه صاحبخونه را هم ما باید اجاره بدیم !!!!!!خیلی بی خیال هستن

خونه هم ازپارسال قیمتها بهتره منتهی تا اینجا را کسی نگیره ما نمی تونیم خونه پیدا کنیم

 موردهای خوبی هم الان موجوده ولی ما موندیم بلا تکلیف

از شمال بگم که اب و هوا عالی بود  بخاری هم حتی روشن کردیم  باران خیلی ملایم و البته هر از گاهی تند می بارید واقعا که به این باران و هوا نیاز داشتم

ما جمعه ۱۶ مرداد به سمت شمال حرکت کردیم انقدر ترافیک بود که خیلی خسته شدیم و هوا داغ و شرجی بود(از یکشنبه بارندگی شروع شد   بعدا ز ظهر هم همرا ه پدرم به لنگرود رفتیم و کمی تفریح کردیم و بعد هم جاتون خالی کباب خوردیم و اومدیم سمت منزل که رژین بهونه اورد من را باید دریا ببرین

اخه  توی مسیر رفتن خواب بود   و حتی برای شهر بازی هم بیدارش کردم حاضر به بازی نشد

ولی وقتی بیدار شد بهونه گیری که چرا من را شهر بازی نبردین و دریا نبردین و ......که من توی شلمان بردمش یه پارک و کمی تاب و سرسره بازی کرد و با زهم قانع نشد و گفت باید دریا بریم  که دیگه شب بود و نمی شد

باباش البته  با ما نیومده بود  و وقتی بابایی را دید حسابی خودش را لوس کرد و بلاخره اون بنده خدا ساکتش کرد

شنبه هم با  همسرم و مادرم بیرون رفتیم و کمی خرید کردیم و من یه کیف خریدم و دو تا بلوز  و بابایی هم یه پیراهن مردانه و بعد هم باید برای پرو می رفتم چون یه کت و شلوار دادم برام بدوزن و یکشنبه هم عروسی برادر جاریم بود  و بنده خدا خیاط جمعه ازم پارچه را گرفت و یکشنبه صبح هم تحویل داد موقع اومدن هم یه هندونه خریدیم که شب بردم یخچال بذارم از دستم افتاد و هزاران تیکه شد البته دو قسمتش کرده بودم  و یه قسمتش دچار این سانحه شد

یکشنبه هم عروسی رفتیم که خیلیییییی خوش گذشت و جای همگی خالی تو یه باغ بزرگ پرتقال بود فقط اخرش بارون گرفت و زود عروسی تموم شد و لی واقعا قشنگ بود  و برادر شوهرم و جاری و بچه هام رادیدن واقعا یه ذوق خاصی برام داشت شبش هم مادر شوهرم اومد دنبالمون و با زهم رفتیم خونه مادر جاریم و شام انجا بودیم  و برای خواب هم منزل مادر شوهرم موندیم و ناهار دوشنبه هم همونجا ماندیم و شامش مادرم مهمون داشت و من رفتم خونه مادرم و خواهر شوهرم تماس گرفت که برای دیدن ما میاد ولی ما نتونستیم بمونیم و قرار شد به خواسته خودش فرداش که سه شنبه بود بریم منزلشون ...شب هم استاد دانشگاه من و خانواده اش منزل ما اومدن و کلی خوش گذشت و سه شنبه هم منزل خواهر شوهرهام رفتیم و دیداری تازه کردیم و امامزاده سمت خونشون که خیلی هم معروفه و دو برادر به اسم دو بزرگوار امیربنده  هستند  رفتیم و زیارت کردیم واز خدا خواستم همیشه خوبی و شادی بینمون باشه  از اون سمت هم برای لنگرود منزل اون یه خواهر شوهرم رفتیم و رژینم هم کلی ذوق کرد

چهارشنبه هم عروسی همسایمون بود و خونه ما هم جای نوازنده ها بود و کلی به ما خ۰وش گذشت و شب هم باز منزل مادر شو.هرم رفتیم و من هم به دیدن بچه های برادر شوهرم برای دادن هدیه های تولدشون رفتم و شام هم منزل مادر شوهرم خوردیم و بچه ها کلی با هم بازی کردند  و بعد اومدیم منزل مادرم و فرداش هم با ز برای زیارت اقا سیذ جلا الدین اشرف که در استانه اشرفیه هست رفتیم و خواهرم همراهمون بود و رژین هم یه کیف خرید و کمی سوغاتی هم گرفتم شام هم واویشکای مخصوص خوردیم و ماست محلی وخونه اومدیم  و جمعه هم بعد از خدا حافظی راهی تهران شدیم و یه سر نوشهر منزل خاله شوهرم رفتیم و شام را اونجا خوردیم و به سمت تهران امدیم

و این بود تعطیلات تابستانی ما که زیاد ازش عکس ندارم

از رژین بگم

خیلی با مزه و خوب و. قشنگ حرف میزنه و  موقع حرف زدن جوری دهانش و چشمهاش را با ناز همراه میکنه که ادم کلی ذوق میکنه

خیل قلب مهربونی داره ولی اگه هم اون روش را بخواد نشون بده که دیگه واویلا  و به قدری بد و عصبونی میشه که نگو

از اینکه باهاش تند خویی یا بد رفتاری کنی گریزونه و خیلی ناراحت میشه و عاشق محبت هست

۴ شهریور هم تولدشه و من هم کم کم باید برای تولدش اماده بشم

یه اپ قبل از تولد میکنم

امیدوارم ن را بابت این پست خسته کننده ببخشید

img98.com Image Upload Center

در راه رفتن به شمال امامزاده امیربنده (مادر شوهرمم تو عکسه ) img98.com Image Upload Center

رژین و مادربزگ پشت د ر خونه عمه img98.com Image Upload Center

 رزین وحیاط خونه خاله(لباسی که تنش هست هدیه زن عموش هست ) img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center

کباب خونه خاله

 img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center

 حیاط خونه خاله

img98.com Image Upload Center

جناب سرهنگ عموی مهربون رژین که من واقعا دوستش دارم img98.com Image Upload Center

رژین تو بغل داماد روز چهارشنبه

img98.com Image Upload Center

رژینی د ر را ه عروسی img98.com Image Upload Center

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 15:39 توسط سمیرا مامان رژین| |
سر نوشت :ما میریم شمال و یه هفته دیگه بر میگردیم

سلام دوستهای مهربون اومدی تندی یه آپ کردم که از دستم شاکی نشین

 دندونم درد میکنه

 دندون بیستم دخمله در اومده

 با زهم باید بریم شمال تعطیلات تابستونی همسرمه فکر کنم ایندفعه بیرونمون کنن

 چند روز پیش یه اقایی را داشت نشون میداد که یه دماغ مصنوعی گذاشته بود یهو رژین گفت مامان چه قدر شبیه پینوکیو هست !!

 خیلی به من محبت میکنه و من را میبوسه

 خیلی اروم شده تو شمال هم ازارو اذیت نکرد و برای خودش بازی میکرد دریا بردمش دو تا عروسی هم داشتیم یه بار هم که اومدم تهرون و برگشتم روزها با عروسکهاش مشغوله و اصلا به من کاری نداره خیلی مهربون هست تا برگردم و با زهم براتون بنویسم

 فعلا خدا نگهدار

 رژین و بچه های کوچه img98.com Image Upload Center

مامانی و طبق معمول اشپزی img98.com Image Upload Center

ژست خانوم کنار شهرداری img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center

در حال درست کردن باقالی (پاچ باقلا ) باقالی قاتوق

شنهای ساحل

  img98.com Image Upload Center

 دریا و اسب سواری img98.com Image Upload Center

 رژین و اریا

 

قربون خنده هات برم img98.com Image Upload Center

بازی کنار دریا

 img98.com Image Upload Center

 گریزی که این وسط به تهرون زدیم img98.com Image Upload Center

خانومی تو چادر کنار دریا img98.com Image Upload Center

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 15:5 توسط سمیرا مامان رژین| |