تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickersDaisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker عشق من فقط رژین

عشق من فقط رژین

عشق من تو همه زندگی من هستی

امروز روز تولدمه

تولدم مبارک

امسال شب تولدم مقارن با تولد اما م رضا شد

همیشه میگفتم هشت هشت هشتادو هشت  یه روز خاصی هست  و دوست داشتم برام خاطره ساز بشه و چه اتفاقی زیباتر از تولد هشتمین امام ...که حج ما فقراست

و من مطمئنم روز تولدش به من هم عیدی میده و تنهام نمیذاره

دیروز مولودی دعوت شدم ....آی گریه کردم

یه بغض غریبی تو گلوم بود

وقتی میگفت

نگو غریبم رضا ....منم غریبم رضا

دلم هم یه جورایی شکسته بود ... و با دلی شکسته رفتم مولودی

امام رضا تو میدونی تو قلب همه ما چی میگذره

تنهامون نذار

دلمون را شاد کن و کمکمون کن به ارزوهای درستمون برسیم

تصمیم گرفتم یه سفر برم مشهد ..نمی دونم کی می طلبه

خدایا تو کل بتو و هزاران بار شکرت

خیلی دوستت دارم خدا جون

 

پروردگارا!
به من آرامش ده

تا بپذیرم آنچه راکه نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده
تا تغییر دهم آنچه را که می توان تغییر دهم
بینش ده
تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن
مطابق میل من رفتار کنند

 

 پی نوشت : از مامان روژین جون بابت تبریکش بینهایت ممنون و متشکرم

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 13:47 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام دوستهای خوبم

من واقعا شرمنده تک تک شما مهربونها هستم ولی بخدا باور کنید با دایال اپ من بسختی وارد میشم الان حدود ۴۰ دقیقه هست که فقط برای اینکه بتونم وارد پست مطلب جدید بشم درگیرم حتی تو نی نی سایت هم بدرستی وارد نمیشم پستهام نمیره یا اگه بنویسم ده دقیقه بعد رسیده نمیدونم مشکل از کجاست شاید این شبکه هوشمند اینطوری باشه شماره ای که من استفاده میکنم اینه ۹۰۹۲۳۰۳۲۰۱ ولی نمیدونم چرا اینقدر سرعتش پایینه باور کنید بارها اومدم که به بعضی دوستان سر بزنم یا وبلاگ باز نشده یا اگه باز شده نظرات باز نشده یه وقتی نظر دادم نظرش ثبت نشده تک و توک تونستم برای چند تا از دوستان نظر بذارم و دلجویی کنم بخدا خودمم از این وضع ناراحتم

ا زروزی که وارد این خونه شدیم احساس میکنم مشغله کاری من خیلی زیاد شده صبح باید زود بیدار بشم رژین را برای مهد اماده کنم  بیام خونه و ناهارش را بپزم برم دنبالش و ناهار بخوریم و شستن ظرفها و شام شب و خریدهای بیرون و .........باورتون میشه حتی چند روزمیگذره  و من وارد نت نمیشم  این مدت هم همش مسافرت بودم میخواهیم دکوراسیون منزل را هم عوض کنیم و کلی حالا باید دنبال خرید و ...باشم کیس و مانیتور هم روزی زمین و من زمینی تایپ میکنم میگن قدر عافیت ان داند که به مصیبتی دچار شود الان حدود سه ساعته که من تو نت هستم ولی هنوز هم عکسها اپلود نشده !!!!!!!! هر دفعه یه ارور میده  خلاصه مشغله و نداشتن فرصت کافی و سرعت کم مانع از اون شده که به دوستهای گلم سر بزنم من از همین جا روی ماه همتون را میبوسم و به احترامتون قسمت نظرات را غیر فعال میکنم تا شرمنده نباشم

منو ببخشید ...ولی سعی میکنم بزودی یه سرو سامونی به این وضع بدم انشا الله  بتونم از شرمندگیتون در بیام نیم ساعت دیگه باید برم دنبال رژین و هنوز نمیدونم این پست بلاخره ثبت میشه یا نه :) باور کنید فقط به خاطر رژین و اینکه خاطراتش حفظ بمونه امروز کلی تو نت موندم حتی دوستهای کلوبی من هم دادشون در اومده و ازشون بی خبرم

سفرنامه ما

ما شب  ۲۱ مهربا اتوبوس به سمت اصفهان حرکت کردیم سفر خیلی ناگهانی پیش اومد و برادرم شب قبلش تماس گرفت که بریم اصفهان  من هم اول دو دل بودم ولی بلاخره قبول کردم  و با رژین به سمت اصفهان رفتیم خیلی دوست داشتم اصفهان را ببینم (به قول داداشم ای اس اف که مخفف لاتین اصفهان هست )واقعا اصفهان قشنگ و زیبا هست البته تهرون خودمون هم خیلی قشنگه ها درختان بلند و ساختمانهای تاریخی ...من همیشه تو خواب میدیم که اصفهان رفتم ...واقعا وقتی سی و سه پل و پل خواجو و مسجد امام و ....میدان نقش جهان و میدیم باورم نمیشد تو اصفهان هستم رژین هم که یاد گرفته بود همش میگفت ای اس افوووو و اخرش را مثل شیرازی ها یه او میگذاشت

ما روز اول به سمت ویلا شهر رفتم و اونجا منزل دوستان خوبمون بودیم و ما را به یه منطقه ای به اسم قلعه سفید بردن که خیلی عقاید و رسومات خاصی داشتند و انصافا خیلی خوش گذشت چند روزی اونجا بودیم (ویلاشهر) تا اینکه روز ۵ شنبه برای دیدن اصفهان رفتیم  واقعا به ما خوش گذشت بعداز ظهرش هم برادر شوهرم اومد دنبالمون و تا یه مسیری همراهی مون کرد و قرار شد فرداش بریم خونشون و من هم لحظه شماری میکردم که جاری و بچه ها را از نزدیک ببینم  بلاخره فرداش جاتون خالی ناهار را در باغ دوستمون تو قلعه سفید خوردیم  و بعداز ظهر به سمت اصفهان رفتیم یه چیز جالبی که هست اینه کرایه ماشین و تاکسی و اژانس تو اصفهان ارزونه و این خیلی خوبه واقعا که فراوونی نعمت و میوه هست ..ما از باغ دوستمون گوجه و بادمجون و سبزی کندیم و انگار که تو شمال هستیم  بس که فراوانی این چیزها بود ..اخه یه زمانی زاینده رود کلی برکت به این شهر  داده بود الان خشک هست البته قراره ۱۲ ابان اب را رها کنن تا زاینده رود هم جون بگیره  و سی و سه پل و خواجو پر اب بشه

من حدود یه هفته منزل برادر همسرم موندم واقعا به ما خوش گذشت کلی بیرون رفتیم و کلی از ما پذیرایی کردن تا اینکه بابایی با ماشین جدیدش اومد دنبالمون و بعد از اینکه دو روزی اونجا موندیم به سمت تهران حرکت کردیم و بین راه نزدیک قم موندیم و یه سری وسیله خریدیم  و بلاخره بعد از یه مدت  دوری از خونه به خونه برگشتیم

من تو این سفر خیلی چیزها عایدم شد

واقعا ادم تا با کسی همسفر و هم سفره نشه نمیتونه شناخت داشته باشه من از برادر شوهرم و همسرش و بچه هاش واقعا ممنونم که تو این یه هفته نهایت محبت را نسبت به ما داشتن این اولین باری بود که بعد از ۶ سال ازدواجمون به منزل برادر شوهرم رفتم  ولی خیلی چیزها برامون ثابت شد ..واقعا از صمیم قلبم ازشون ممنون و متشکرم

رژین موقع رفتن به اصفهان در اتوبوس img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center

رژین تو قلعه سفید و کباب قلعه سفید

 

img98.com Image Upload Center

 مامان خوبم که در این سفر همراهمون بود 

img98.com Image Upload Center

بریانی اصفهان

 img98.com Image Upload Center

رژین ومامان جون در موزه اصفهان و چهلستون 

من و رژین در میدان نقش جهان

 پل خواجو

img98.com Image Upload Center

من و چهلستون

 من و رژین و عمو حسن 

رژین و ماشین جدید بابایی img98.com Image Upload Center

من و بابایی و بازارهای اطراف میدان نقش جهان 

کلیسای وانک

img98.com Image Upload Center 

پی نوشت :

رفتم دنبال رژین و عکسها خودشون دونه به دونه باز شد تا من برگردم

و نتیجه اینکه امروز ناهار مونو دیر میخوریم

نهم ابان تولدم هست و وارد 28 سال زندگی میشم از اینجا هم تولد همه دوستهای ابانی و نی نی های ناز ابان ماهی  را تبریک میگم
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 11:45 توسط سمیرا مامان رژین|
سلام

من و رژین یه ده روزی اصفهان بودیم جای همگی خالی خیلی خوش گذشت

من هم هنوز با دیال اپ میام و باور کنید حتی برای باز شدن وبلاگ هم با مشکل روبه رو هستم

بلاگفا هم باز نمیشه و  اذیتمون میکنه چون سرعت پایینه

بزودی با عکسهای سفر به اصفهان میایم و بازهم از این بابت که نمیتونم بهتون سر بزنم عذر میخوام ای دی اس ال که وصل شد هر روز میایم خونه هاتون و سر میزنیم

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 15:30 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام به همه دوستهای مهربونم

ممنونم که تو این مدت به یادمون بودین و تنهامون نگذاشتین

ما روز جمعه ۲۷ شهریور اسباب کشی و کردیم و به منزل جدیدمون اومدیم (به قول رژین خونه جدید)

چند روز بعدش خواهرم اومد خونمون و با هم برگشتیم شمال یه ده روزی هم مهمان مامان بودیم

الان هم با دیال اپ اومدم هنوز ای دی اس ال وصل نیست و با دیال اپ خیلیییییی سخته هنوز هم کارهای خونه و جابه جایی کمدها مونده  خیلی چیزها را هنوز نخریدم و اینه که واقعا تا یه مدت مثل قبل نمیتونم بیام نت

و اما خبر جدید

رژین مهد میره

براش مانتو و شلوار دوختم (مهد نگفته خودم دوختم)

وای روز اول یه ذوقی داشتم که نگو

خودش هم همینطور حالا فقط مونده که عکس پرسنلی بگیره

خیلی شیرین زبون شده ....

سر فرصت همه چیز را براتون مینویسم

قربون محبت همتون برم

از اینکه کامنت میذارین یه دنیا ممنونم

و منو ببخشید که فعلا نمیتونم بهتون سر بزنم

در اسرع وقت حتما میام پیشتون

خدا نگهدار

پی نوشت : دوستهای گلم تو کامنتها سوال کرده بودن که من خیاطی میکنم ...باید بگم که من کلا از خیاطی سوزن نخ کردن را بلدم و اصلا خیاطی بلد نیستم مانتوی دخمله را دادم برام دوختند

در مورد پوشش و لباسش: باید بگم خودم ذوق داشتم تا این لباس را براش بدوزم و نوع پوشش تو مهد ازادهست تازه مدیرش منو دعوا کرد که چرا من پوشوندمش و گفت نذار مقنعه سر کنه و ازادی را ازش نگیر و ... ...

چند روز بعد دیگه لباس معمولی میپوشونمش

با دیال اپ اومدم کامنت بذارم  برای دوستهای مهربونم که به من سر زدند اما نتونستم

فقط نگین بی وفا هستم

بزودی میام و از شرمندگی در میام  img98.com Image Upload Center

اولین روز رفتن به مهد

img98.com Image Upload Center  img98.com Image Upload Center

اولین بازگشت از مهد

img98.com Image Upload Center
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 9:52 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام دوستان گلم

قربونتون برم الهی که اینهمه محبت نسبت به ما دارین

من تا ۱۱ مهر نمیتونم اپ کنم چون در حال اسباب کشی و یعدش مسافرت هستم

فردا یا ۵ شنبه باید بریم

این خونمون برام کلی خاطره داشت روژینم تو همین خونه بدنیا اومد و دوران خردسالیش را تو همین خونه گذروند و امیدو ارم  همیشه و هر جا و تو هرخونه ای که هستیم خاطرات خوبی داشته باشیم

منو از این بابت که نمیتونم به وبلاگهاتون سر بزنم ببخشید

حتما بعد از ۱۱ جبران میکنم

قربون تک تکتون برم

چند تایی عکس ار  بچه گی های روژین

img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 22:12 توسط سمیرا مامان رژین| |
همسر مهربانم

۲۰ شهریور برای من روز قشنگیه چرا که تو مهربونم را خدا به من هدیه داد و درکنار تو برای من زندگی شیرینی را رقم زد

امسال به مناسبت شهادت حضرت علی هیچ جشنی برگزار نکردیم

انشا الله به حق ذات مقدس علی سالهای سال سایه  امن  مهرت بر روی سر من و دخترت باشد

و سالها تولدت را در کنار هم جشن بگیریم

عاشقانه دوستت دارم

img98.com Image Upload Center
نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 23:59 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام دوستهای مهربونم

از بابت کامنتها و تبریکهایی که برامون گذاشتین واقعا ممنونم امیدوارم که محبتهاتون را جبران کنم گرچه نمی تونم جوابگوی این همه محبت باشم

به چشمهاش و به صورتش نگاه میکنم میگم وای چه قدر این بچه قشنگه حتی با حکایت سوسکه هم برام قشنگه چه شیرین و جذاب حرف میزنه چه قدر عاقله منو نصیحت میکنه !!

خدا نکنه یه حرف بد ناخواسته از دهانم در بیاد مثلا بگم فلان شخص چه قدر بی ادب بود فوری میگه مامان بی ادب بده نگو این حرفها را

حتی دعوا کردنهاشم با ما قشنگه تشنه یاد گرفتنه ...خیلی قشنگ حرف میزنه ..به من میگه مامان سمیرا جونی

به باباش میکه (با اشاره به من ) تو اینو دوست داری مامان را دوست داری

خودش دیگه فهمیده از چی بدمون میاد و موقعی که میخواد اون کار را انجام بده یهو میگه این کار را نباید بکنم

یه شب موقع خواب که چشمهام گرم شده بود یهو یه صدایی شنیدم

یه صدای اروم و عاشقانه

" خیلی دوستت دارم "

وای خدایا تو میدونی اون لحظه چه حالی داشتم دختر من به من میگه دوستت دارم

گرچه قبلا هم میگفت ولی این لحنش واقعا زیبا بود

هنوز هم پیش خودم میخوابه نمی تونم ازش جدا بشم شبها منو بغل میکنه و من هم همینطور و این باران بوسه هست که نثار هم میکنیم و دخمله میگه دیگه شیطونی نمیکنم دیگه کار بد نمیکنم من تو را دوست دارم

هنوز هم قانون من با بابا عروسی کردم تو با اقا عروسی کن برقراره البته یه وقتهایی کوتاه میاد

رنگهای انگلیسی را میشناسه و هر چیزی سیاه باشه میگه مامان بلک را دیدی

این چند وقت دوبار هایپر مارکت رفتیم  و یه روز هم رفتیم تیراژه و من دیدم حراج خوبی گذاشتن این بود که براش پیراهن خریدم

و از هایپر هم خانومی کلی مستفیذ شد و سهم من فقط یه روفرشی بود

کلا فروشگاه خوبیه منتهی خیلی شلوغ بود و اگر ایجوری شلوغ بشه ادم خسته میشه ولی خوبیش به اینه که لا اقل بصورت فله هم همه چیز داره

یدونه از این اسباب بازیهایی که به شکل سی دی پلیر هست براش گرفتم که خیلی بهش علاقه مند هست

انشا الله امسال تصمیم دارم مهد بذارمش

هفته گذشته یکی از دوستان خوب نی نی سایتی که ایران اومده بودن ما را افطاری دعوت کردن که انصافا خیلی خوش گذشت  و مامان سارای عزیزم برای رژین هدیه تولد اوردن که خیلی شرمندشون شدم انشا الله تولد یکتا گلم جبران میکنم

هنوز اسباب کشی نکردیم واقعا مستاجری بد دردیه ولی امسال دیگه تصمیم گرفتم بدون توجه به این مساله هر چی خواستم برای خونمون بخرم

خسته شدم بس که گفتم هیچی نخریم مستاجریم ....دعا کنین به مشکل بر نخوریم و به موقع بتونیم تخلیه کنیم

موهام را هم مش کردم منتهی چون قبلا روش رنگ بود دو رنگ شده !! مثلا خواستم روحیه بگیر م حسابی ضد روحیه شد

دیشب هم ارم رفته بودیم چرخ و فلک نشستیم و من انگار قلبم داشت از سینه ام در میمومد همش فکر میکردم الانه که بیفتم

خلاصه من هم عاشق چرخ و فلک بازی هستم

اینهم عکسهای ایندفعه

تابعد خدا نگهدارتون

خرید از هایپر و یه عدد روفرشی بنده که آبیه img98.com Image Upload Center

 عاشق این کیف شده بود img98.com Image Upload Center

مثلا خوابیده :)

img98.com Image Upload Center

هدیه مامان سارای گلم

 img98.com Image Upload Center

لباسهایی که از تیراژه گرفتم img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center

 

 ژست همیشگی

img98.com Image Upload Center

مدل جدید

img98.com Image Upload Center

سی دی پلیر اسباب بازی 

img98.com Image Upload Center

راستی این دوتا جا مونده بود زرشک پلو و مرغ + باقالی پلو و ماهی خیلی خوشمزه شده بود حیفم اومد عکسشو نذارم img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center

هاله جون تولدت مبارک دوست خوبم

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 0:27 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام به دوستهای مهربونم

من از طرف خودم و رژین و بابایی از همه دوستان مهربونی که با کامنتهاشون تولد رژین را تبریک گفتن و یا تو وبلاگهاشون تولد گرفتن و تبریک گفتن و همچنین از دوستان نی نی سایتی نهایت تشکر را دارم و امیدوارم که تو جشن و شادی عزیزانشون جبران کنم از اینکه نتونستم به همه وبلاگها سر بزنم و تشکر کنم عذر خواهی میکنم

امیدوارم همیشه شاهد شادی ها و خوشی هاتون باشم

شب تولد رژین ما سه نفر ی تولد را برگزار کردیم ولی تا دیروقت فقط مشغول خرید کردن بودیم و حتی سو ئیچ ماشین را گم کردیم (پونک)

خلاصه به اطلاعات و انتظامات خبر دادیم و پیداش کردن ...من امسال با وجود اینکه نمی خواستم تولد انچنانی بگیرم ولی با زهم نشد ...و فقط شام درست نکردم که از بیرون گرفتیم ...واقعا فرصت شام درست کردن هم نبود

حتی لحظه اخر یادمون اومد میوه نگرفتیم و بابایی بنده خدا رفت و گرفت  ولی در مجموع تولد خوبی بود  فقط چون کسی نبود فیلم بگیره و باید خودمون اینکا ر را میکردیم و از انجاییکه پایه دوربین نداشتیم  این بود که از یه کارتن که وسایلمون را جهت اسباب کشی داخلش گذاشته بودیم کمک گرفتیم تا نقش پایه دوربین را ایفا کنه و این بود که بنده در حین رقصیدن از گردن به پایین افتادم ولی بعدا متوجه شدم و اندکی بابایی از این واقعه عظیم جلوگیری کرد

خداییش سه نفر باشی یا سی نفر ...تولد خیلی کار میبره البته ممکنه وقتی رفتم شمال هم یه تولد با خانواده ام براش بگیرم که لا اقل کیک نخورده و کادوی داده نشه (اش نخورده و دهن سوخته خودمون ) و این هم عکسهای تولد رژین گلم که فردای تولد در وبلاگش قرار دادم تا بدقولی نشه

img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 11:39 توسط سمیرا مامان رژین| |
و تو به دنيا امدي
و عشق اغاز شد
و دنيا در نگاه تو و در چشم من زيبا گشت
چه زيباست لحظات خوش با هم بودن
چه پرمعناست اولين نگاهت و اولين عشقي كه به من نثار كردي درست در نيمه هاي اولين شب زندگيت و در بيمارستان كه چشمانت را به روي من با عشق گشودي و من دران خودم را و نگاهم را ديدم
تو امدي تو من باشم
تو امدي تا زندگي كنم و اميد داشته باشم
دستهاي كوچكت براي من بزرگترين بهانه و سر پناه بود
پاهاي كوچكت بزرگترين بهانه براي ادامه زندگي و با تو بودن
تو از اول هم بودي !
تو هميشه هستي
و با ياري كسي كه تو را به زندگي من هديه كرد هميشه سبز برايم خواهي ماند
دخترم
فاطمه عزيزم
رژينم كه به روزها و شبهايم نور بخشيدي
به دنياي ما خوش امدي
در استانه سومين سال بودنت سومين سال متولد شدن من با تو با تمامي وجودم مينويسم كه بداني
هميشه عاشقت بودم و هستم و خواهم بود
عزيزترين مادر
بهترين ياور و مونس پدر
زيباترين بهانه براي زندگي
با تمامي سلولهاي بدنم فرياد ميزنم
به دنياي ما خوش امدي
تولدت براي هميشه و براي هر لحظه و هر ثانيه و هر صدم ثانيه و هر انچه كه در وصف نميگنجد مبارك
دخترم 4 شهريور سالروز تولدت مبارك
********************************

عکسها مربوطه به سالهای قبل هستن

img98.com Image Upload Center
img98.com Image Upload Center
img98.com Image Upload Center
img98.com Image Upload Center
img98.com Image Upload Center
img98.com Image Upload Center
img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center
عكسهايي از تولد يك و دوسالگي رژينم
انشا الله بعد از تولد سه سالگي عكسهاي امسال را هم براتون ميگذارم

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 4:46 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام دوستای مهربونم از شمال اومدم منتهی در گیر اسباب کشی و ...هستم واقعا که نوبرشه خونه صاحبخونه را هم ما باید اجاره بدیم !!!!!!خیلی بی خیال هستن

خونه هم ازپارسال قیمتها بهتره منتهی تا اینجا را کسی نگیره ما نمی تونیم خونه پیدا کنیم

 موردهای خوبی هم الان موجوده ولی ما موندیم بلا تکلیف

از شمال بگم که اب و هوا عالی بود  بخاری هم حتی روشن کردیم  باران خیلی ملایم و البته هر از گاهی تند می بارید واقعا که به این باران و هوا نیاز داشتم

ما جمعه ۱۶ مرداد به سمت شمال حرکت کردیم انقدر ترافیک بود که خیلی خسته شدیم و هوا داغ و شرجی بود(از یکشنبه بارندگی شروع شد   بعدا ز ظهر هم همرا ه پدرم به لنگرود رفتیم و کمی تفریح کردیم و بعد هم جاتون خالی کباب خوردیم و اومدیم سمت منزل که رژین بهونه اورد من را باید دریا ببرین

اخه  توی مسیر رفتن خواب بود   و حتی برای شهر بازی هم بیدارش کردم حاضر به بازی نشد

ولی وقتی بیدار شد بهونه گیری که چرا من را شهر بازی نبردین و دریا نبردین و ......که من توی شلمان بردمش یه پارک و کمی تاب و سرسره بازی کرد و با زهم قانع نشد و گفت باید دریا بریم  که دیگه شب بود و نمی شد

باباش البته  با ما نیومده بود  و وقتی بابایی را دید حسابی خودش را لوس کرد و بلاخره اون بنده خدا ساکتش کرد

شنبه هم با  همسرم و مادرم بیرون رفتیم و کمی خرید کردیم و من یه کیف خریدم و دو تا بلوز  و بابایی هم یه پیراهن مردانه و بعد هم باید برای پرو می رفتم چون یه کت و شلوار دادم برام بدوزن و یکشنبه هم عروسی برادر جاریم بود  و بنده خدا خیاط جمعه ازم پارچه را گرفت و یکشنبه صبح هم تحویل داد موقع اومدن هم یه هندونه خریدیم که شب بردم یخچال بذارم از دستم افتاد و هزاران تیکه شد البته دو قسمتش کرده بودم  و یه قسمتش دچار این سانحه شد

یکشنبه هم عروسی رفتیم که خیلیییییی خوش گذشت و جای همگی خالی تو یه باغ بزرگ پرتقال بود فقط اخرش بارون گرفت و زود عروسی تموم شد و لی واقعا قشنگ بود  و برادر شوهرم و جاری و بچه هام رادیدن واقعا یه ذوق خاصی برام داشت شبش هم مادر شوهرم اومد دنبالمون و با زهم رفتیم خونه مادر جاریم و شام انجا بودیم  و برای خواب هم منزل مادر شوهرم موندیم و ناهار دوشنبه هم همونجا ماندیم و شامش مادرم مهمون داشت و من رفتم خونه مادرم و خواهر شوهرم تماس گرفت که برای دیدن ما میاد ولی ما نتونستیم بمونیم و قرار شد به خواسته خودش فرداش که سه شنبه بود بریم منزلشون ...شب هم استاد دانشگاه من و خانواده اش منزل ما اومدن و کلی خوش گذشت و سه شنبه هم منزل خواهر شوهرهام رفتیم و دیداری تازه کردیم و امامزاده سمت خونشون که خیلی هم معروفه و دو برادر به اسم دو بزرگوار امیربنده  هستند  رفتیم و زیارت کردیم واز خدا خواستم همیشه خوبی و شادی بینمون باشه  از اون سمت هم برای لنگرود منزل اون یه خواهر شوهرم رفتیم و رژینم هم کلی ذوق کرد

چهارشنبه هم عروسی همسایمون بود و خونه ما هم جای نوازنده ها بود و کلی به ما خ۰وش گذشت و شب هم باز منزل مادر شو.هرم رفتیم و من هم به دیدن بچه های برادر شوهرم برای دادن هدیه های تولدشون رفتم و شام هم منزل مادر شوهرم خوردیم و بچه ها کلی با هم بازی کردند  و بعد اومدیم منزل مادرم و فرداش هم با ز برای زیارت اقا سیذ جلا الدین اشرف که در استانه اشرفیه هست رفتیم و خواهرم همراهمون بود و رژین هم یه کیف خرید و کمی سوغاتی هم گرفتم شام هم واویشکای مخصوص خوردیم و ماست محلی وخونه اومدیم  و جمعه هم بعد از خدا حافظی راهی تهران شدیم و یه سر نوشهر منزل خاله شوهرم رفتیم و شام را اونجا خوردیم و به سمت تهران امدیم

و این بود تعطیلات تابستانی ما که زیاد ازش عکس ندارم

از رژین بگم

خیلی با مزه و خوب و. قشنگ حرف میزنه و  موقع حرف زدن جوری دهانش و چشمهاش را با ناز همراه میکنه که ادم کلی ذوق میکنه

خیل قلب مهربونی داره ولی اگه هم اون روش را بخواد نشون بده که دیگه واویلا  و به قدری بد و عصبونی میشه که نگو

از اینکه باهاش تند خویی یا بد رفتاری کنی گریزونه و خیلی ناراحت میشه و عاشق محبت هست

۴ شهریور هم تولدشه و من هم کم کم باید برای تولدش اماده بشم

یه اپ قبل از تولد میکنم

امیدوارم ن را بابت این پست خسته کننده ببخشید

img98.com Image Upload Center

در راه رفتن به شمال امامزاده امیربنده (مادر شوهرمم تو عکسه ) img98.com Image Upload Center

رژین و مادربزگ پشت د ر خونه عمه img98.com Image Upload Center

 رزین وحیاط خونه خاله(لباسی که تنش هست هدیه زن عموش هست ) img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center

کباب خونه خاله

 img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center

 حیاط خونه خاله

img98.com Image Upload Center

جناب سرهنگ عموی مهربون رژین که من واقعا دوستش دارم img98.com Image Upload Center

رژین تو بغل داماد روز چهارشنبه

img98.com Image Upload Center

رژینی د ر را ه عروسی img98.com Image Upload Center

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 15:39 توسط سمیرا مامان رژین| |
سر نوشت :ما میریم شمال و یه هفته دیگه بر میگردیم

سلام دوستهای مهربون اومدی تندی یه آپ کردم که از دستم شاکی نشین

 دندونم درد میکنه

 دندون بیستم دخمله در اومده

 با زهم باید بریم شمال تعطیلات تابستونی همسرمه فکر کنم ایندفعه بیرونمون کنن

 چند روز پیش یه اقایی را داشت نشون میداد که یه دماغ مصنوعی گذاشته بود یهو رژین گفت مامان چه قدر شبیه پینوکیو هست !!

 خیلی به من محبت میکنه و من را میبوسه

 خیلی اروم شده تو شمال هم ازارو اذیت نکرد و برای خودش بازی میکرد دریا بردمش دو تا عروسی هم داشتیم یه بار هم که اومدم تهرون و برگشتم روزها با عروسکهاش مشغوله و اصلا به من کاری نداره خیلی مهربون هست تا برگردم و با زهم براتون بنویسم

 فعلا خدا نگهدار

 رژین و بچه های کوچه img98.com Image Upload Center

مامانی و طبق معمول اشپزی img98.com Image Upload Center

ژست خانوم کنار شهرداری img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center

در حال درست کردن باقالی (پاچ باقلا ) باقالی قاتوق

شنهای ساحل

  img98.com Image Upload Center

 دریا و اسب سواری img98.com Image Upload Center

 رژین و اریا

 

قربون خنده هات برم img98.com Image Upload Center

بازی کنار دریا

 img98.com Image Upload Center

 گریزی که این وسط به تهرون زدیم img98.com Image Upload Center

خانومی تو چادر کنار دریا img98.com Image Upload Center

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 15:5 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام مهربونهای من خوب هستین از محبتهاتون تو این مدتی که نبودم ممنون و متشکرم

من به همراه خانواده به تهران اومدم منتهی این چند روز همش سرم شلوغه و درگیر دکتر هستم و باید دامادم را به دکتر میبردم و خواهرم هم همینطور

وای که هوا خیلی گرمه

شمال که خیلی گرم بود  اینجا هم همینطور

از شمال کلی عکس دارم انشا لله تو آپ بعدی که احتمالا " هفته دیگ

ه هست براتون میذارم

ما یه عروسی هم تو شمال داریم که باید جمعه برم و تا سه شنبه برمیگردم

البته تعطیلات تابستانی هم در پیش و رو داریم و از 16 شروع میشه

اگر نتونستم به وبلاگهاتون سر بزنم معذرت میخوام

انشالله بزودی بر میگردم

فقط بگم دختره حسابی شیطون و پرحرف شده و تو افتاب هم حسابی سوخته

بوس و یه دنیای ارزوی قشنگ برای همتون دارم

فعلا خدا نگهدار

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 16:14 توسط سمیرا مامان رژین| |
سر نوشت !!: یه مدت نیستیم و میریم شمال دلمون براتون خیلی تنگ میشه  

دستهای مهربونت را باز میکنی و کودکمون را تو اغوشت میگیری

هنوز نفس زدنهات به خاطر بالا اومدن از پله تموم نشده

یه کم به چهره ات نگاه میکنم انگار گوشه چشمات چند تا خط افتاده که بهش چروک میگن

می اندازم گردن این اب و هوای بد و الوده !و یا شاید هم دیر جنبیدن برای ازدواج گرچه ۳۲ سالگی بود  اخه دیگه رسم شده  کم کم داره بابابزرگ هم به معنای واقعی اش برمیگرده ...اخه خیلی ها تو قدیم ۳۲ سالگی بابابزرگ میشدن...البته سرزنش مادر و خواهر بر سر مرد بیچاره هم یه چند تایی نقش و نگار گذاشته

به خونه نگاه میکنم ....به اتاقها به اشپزخونه و به همه چیز ...حتی به دخترم که دیگه چهره تو هم تو

اون نقش بسته ...

 

 راستی اینجا چه قدر به تو شبیه هست انگار همه جاش ردی از توئه انگار هیچ چیز بدون تو معنی نداره ...تو هستی چون من میخوام !!

خودخواهانه نیست ....خواستن توانستن هست

دوست داشتن تو انگار خیلی فرق میکنه ...البته تو دنیا هر چیزی به جای خودش قشنگه و هر کسی علاقه مختص به خودشو داره

اما بودن تو در کنار من ارامش دیگه ای  هست

صبح که میری با وجود خوابی که تو چشمام هست ولی بازشون نگه میدارم تا تو را ببینم و شاید داد همکارات هم در نبودت در اومده که اَه این خانوم روزی ده با رتلفن میکنه

یه وابستگی عمیق تو وجودم نسبت بتو هست ...نگاه آروم و نجیبت ...دستهای نجیبت صورت نجیبت و چشمهای مهربونت و سعه صدر و اخلاق خوبت واقعا لایق خواستن هست ...گاهی اوقات شاید یه کم بد میشی ولی باز تو بدی هم خوبی ...

 img98.com Image Upload Center

یه وقتهایی نگاهت میکنم و تو دلم خیلی باهات حرف میزنم ...احساس میکنم خوب صدای حرفهامو میشنوی ...با خودم میگم من کجا ...تو کجا و اینجا کجا (اشک تو چشمام حلقه بسته )دخترمون اینجا چی کار میکنه

همسرم را خیلی دوست دارم ...شاید توی دل همه ما زنها یه گلایه هایی هم باشه اما خوبی ها را بهتر و بیشتر دیدن خیلی مهم هست

img98.com Image Upload Center

بله روز پدر یه بهانه هست شاید برای تشکر از کسی که خرج شکمت را میده و با زهم میگی این را نداریم و اون را نداریم

تشکر از کسی که هر چی بیاره باز شوهر فلان خانوم یه چیزیش سر تر هست

تشکر از کسی که  زخم زبونهای مادر و خواهرش و برخوردهای نا بخردانه اونها باید سرکوفتی برای لحظاتش باشه و جوابگوی قوم الظالمین همین یه نفر ادم باشه با این همه مشغله

تشکر از کسی که که شاید مشکلات زندگی کاری کرده که اون پسر رومانتیک اول عروسی نیست

تشکر از کسی که بابای بچه ات هست ولی بچه بزرگ شد معلوم نیست سر دستش را بگیره یا نه !!

تشکر از کسی که هر روز باید بشنوه عوض شده و لی ندونیم خودمون چه قدر تغییر کردیم

تشکر از کسی که نه تنها باید کادوی روز زن بخره بلکه باید پول بده کادوی روز پدر هم بخری براش تازه با کلی تقلا میکنه  که با با نمیخوام ..ممنون ...ولی تو داد میزنی یعنی چی فلان خانوم بره برای شوهرش فلان چیز را بخره و اونوقت من .....

رضای عزیزم

از طرف خودم و رژین روزت را و همچنین تولد مولی الموحدین علی( ع) را  بهت تبریک میگم دعا میکنم سایه مهرت سالهای سال بالای سرمون باشه که به بودنت تو این دنیا بعد از خدا بیشتر از هر چیزی احتیا ج داریم

همچنین به پدر عزیز و مهربونت که میدونم قلب مهربونی داره  ولی شاید بر حسب مقتضیات زمان  و گفته های افراد مجبور باشیم یکسری چیزها را تو وجودش کمرنگ ببینیم  و به بابای خودم   هم روز پدر را تبریک میگم انشا الله سایه مهر هر دو تاشون شون بالای سرمون باشه

img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center

 

  img98.com Image Upload Center

 وقتی تو هستی هیچکس نمیتونه اذیتمون کنه هیچکس نمیتونه دلمون را بشکنه و هیچکس نمیتونه روحمون را ازار بده ...

می دونی برام حاشیه ها مهم نیست

مهم خودتی که هستی ..و تمام تلاشت را برای اینکه ما راحت زندگی کنیم و محتاج هیچکس نباشیم به کار گرفتی و شاید خیلی وقتها با زبون بی زبونی و با رفتارات فهموندی که از من همه چیز طلب  کنین  و براتون دیگران و عملکردها و نکرده هاشون مهم نباشه و میدونم تو از من میخواهی که من و یا  بهتر بگم ما محبتمون را خواسته هامونو را از تو طلب کنیم و کسی برامون مهم نباشه که بخواد زندگی مون را با کردن و یا نکردنهاش تحت الشعاع قرار بد ه

میدونم که خیلی چیزها را درک میکنی و شاید همین درک و شعور و نجابتت باعث میشه که خیلی چیزها را به روی دیگران نیاری گرچه در عملکردهات و سکوتهات متوجه میشم که اعتراضت را به دیگرانی که با ما بی وفایی میکنن و تبعیض را تحمیل میکنن و بی عدالتی میکنن و شاید نمی دونن چه جوری باید شخصت ما را حفظ کنن و محترمانه رفتار کنن میرسونی اما سکوت که چه عرض کنم " علم افلاطون حریف جهل مادرزاد نیست " اینها را اینجا نوشتم تا بدونی من هم از درونت خبر دارم از احساساتت از درکت از خو استه هات ....

باور کن خوشی تو خوشبختی تو راحتی و ارامش تو ورژین برای من از هرچیزی با ارزشتر هست

بنارا بر این میگذارم که خواست خداوند در این دنیا بوده که یه سری نداشته های عاطفی و نا  ملایمات را تحمل کنیم شاید در ان دنیا که جایگاه ابدی و اصلی  ما هست چیز بهتری به جای انچه که نداشتیم خدای مهربون به ما بده

دلم خیلی ارومه .....

خدایا به من همیشه ارامش بده تا بهترین برای همسرم و فرزندم و برای اجتماعم باشم

img98.com Image Upload Center

این را بدان که همیشه دوستت دارم و هرگز از احساس و علاقه ام  نسبت بتو کم نشده بلکه روز به روز رشته مهر تو توی قلبم محکمتر میشه

به امید اینکه سالهای زیادی را تو این وبلاگ بهت تبریک بگم  و برات بنویسم

با احترام فراوان برای تو همسر مهربونم

سمیرا و رژین ۱۴/۴/۱۳۸۸ تهران ساعت ۹:۵۰

img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 10:16 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام

امیدوارم حال همگی خوب باشه

توجه

فردا 3 شنبه 9 تیر قرار وبلاگی ساعت 4 بوف جام جم با حضور هاله جون و ارشیا

یه سوال بعدا نوشت : چه طوری میشه مطالب را از بلاگفا به پرشین بلاگ انتقال داد که ارشیوش مثل اینجا  باشه

دخملک گاها فیلش یاد هندوستان میکنه ولی من اهمیتی نمیدم و توکل به خدا کردم تا کمک کنه دیگه یادش نیاد

دیروز اول رجب بود مدتهاست که از عبادتهای روزانه هم عقب افتادم و یه علتش اینه که همش فکر میکنم موقع از پوشک گرفتن ممکنه خونمون کثیف شده باشه  ولی باید در هر شرایطی عبادت را به جا اورد

البته کمی دعا خوندم و جانمازم را هم حسابی شستم تا تمیز و مرتب باشه  بلاخره این روزهای دنیا بد و خوب تموم میشه و یهو به خودت میایی میبینی ای داد دستت حسابی خالی هست و روبه روی کوره اتش ایستادی  تا

*****اینو اضافه کنم که من رژین را یه سال و نیم هست که از پوشک گرفتم چون دوستان گلم فکر میکردند که ما در حال حاظر پروزه پوشک گیرون داریم و باید بگم که من فروردین ۸۷( پارسال بهار) از پوشک گرفتمش درست موقعی که یه سال و شش ماهه بود و خدا را شکر خیلی همکاری کرد الان مدتها هست که اعلام میکنه و اون اوایل یه کم تو خونه اذیت میکرد  و من احساس میکنم فرشمون نجسه و تو این مدت چون میخواستم کاملا ترک کنه فرش را نشستم و حالا باید بشورم  چون زمستون خوشم نمیاد فرش بشورم

 

دیشب اصلا خوابم نمی برد بنا بر کنجکاوی یه چند تایی عکس از تو سایت دیده بودم و شب تو تیرازه بودیم یهو دیدم فشارم افتاده و اون عکسها هی میاد جلوی چشمم خدا میدونه با چه عذابی خوابیدم

روز شماری میکنم تا ۱۴ تیر بشه و امتحانات برادرم تموم بشه

اونوقت میرم شمال و یا اونها میان تهرون ...حالا اسباب کشی هم داریم

دیشب دختری را بردیم عجایب و براش یه چند تایی هم کادویی گرفتیم

دیروز به من میگه

ما مان من دیگه بزرگ شد م !

حرف زدنش خیلی با حال شده همراه با شعرها و ترانه ها همراه دهانش اهنگ میزنه

تقریبا میتونه شعرها را با اهنگ خودشون بخونه

نرم افزارهای اموزشی را خیلی دوست داره و ازشون چیزهای خوبی یاد میگره

وقتی سیر میشه میگه گشنم میاد و مدتیه که قهر را هم فهمیده و میگه من قهر میرم !

یکی دو بار یه کوچولو دروغ هم گفته البته نمی شه گفت دروغ مثلا یه وسیله اش تو اتاق بود گفت انداختم از پنجره پایین (بس که من گیر میدم نیندازی) یا گفت گارفیلد تو ماشینه در صو.رتی که سر مبل بود یه بار هم گفت من این غذا را فردا میخورم ( داشت رد گم میکرد )که من  گفتم اگه دوست نداری بگو ندارم . و گفت ندارم

قصه پردازیش خیلی خوبه عروسکهاش را یه جا جمع میکنه به صورت گرد  وباهاشون بازی میکنه  و تقیبا ماجراهای خونه ما تو بازی اون هم اتفاق میفته ضبط صوتن دیگه

این هم چند تایی عکس

فعلا قربون همگی برم و خدا نگهدا ر

 ژست همیشگی

img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center

تصویری از نوه هامون

یه کتاب خریدیم همراه با فلاش کارت مخصوص اعداد

یه بلز  که قبلا یدونه اش را ملکوتی کرده بود

تی شرت عجایب که جایزه گرفت

کارتهای مخصوص رنگ

گارفیلد جدید  و نی نی تو پولو

img98.com Image Upload Center

پی نوشت ۱: مایکل جکسون هم رفت

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:55 توسط سمیرا مامان رژین| |
نمی دونم نوشته قبلی چه ایرادی داشت که قالبم همه چیز را از چب به راست نشون میداد

حتی عکسها را هم حذف کردم با زهم مشکل برطرف نشد

چه میدونم شاید مشکل از نوشته اش بود که این قالب هم تحملش نکرد !

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 12:2 توسط سمیرا مامان رژین| |
کلی نوشتم پرید !

سلام

اول این لینک را ببینین


دندان نوزدهم در اومده

از شیر هم دیروز  دم ظهر گرفتمش و تا الان لب نزده! و فقط نگه میداره 

شاید باید این روزها وابستگی هات را کم کنی

چون معلوم نیست چی میخواد برات پیش بیاد !!

هر شب کابوس میبینم

خوابهای وحشتناک ..ترس و گریز و ....

خسته شدم

از اولش هم  به دلم افتاده بود امسال سال بدی هست

و فقط میگفتم دعا کنین زودی بگذره !!

تهوع شدیدی دارم

بنا را بر این گذاشتم که مال تغییر هورمونها ی شیر دهی هست که داره قطع میشه

اما میدونم از یه چیز دیگه هست

از استرس و بی خوابیه

نمی دونم چرا تا صبح ده بار چشمم باز میشه و به در میافته

جالبه همون لحظه هم برق راه پله روشنه و من اونقدر قلبم تند میزنه و میشمرم تا ببینم ایا کسی میاد درمون را بشکنه بیاد داخل

یه شب خواب دیدم منو میخوان بگیرن و من از سر حصار میخوام بپرم اما وسطش از خواب پریدم

بخدا اونقدر چشمهام را روی هم گذاشتم تا ادامه اش را ببینم که نجات پیدا کردم

اما  کجا خواب !!

خیلی ترسو هستم و واسه همین از خودم بدم میاد !

تو این مورد که بحث امروز هست واقعا من یکی هرگز نمی تونم جای کسانی باشم که اینهمه شهامت دارن

حتی میترسم چیزی بنویسم که معنی اش بد باشه و به من مجرم گفته بشه

دیگه حتی از نوع نفس کشیدن هم میترسم

میترسم یه روز لباسم مشکی باشه (چون لاغرترم میکنه )

بد وضعی شده واقعا ادم نمیدونه چی کار بکنه که جزو جرم نباشه

حتی از نوشتن هم میترسم

تا خود اینجا اینقدر با کلمات بازی کردم که مبادا حرفی بزنم که معنی بدی داشته باشه و جز جرایم اینترنتی و قضایی به حساب بیاد و من را به عنوان  آ ش و ب گ ر بشناسن

حتی از همین هایی که نوشتم هم میترسم  و دو دلم که ارسال کنم یا نه !

ولی خودتون را بذارین جای من وقتی ادم عزیزی را داره و دوستش داره همیشه میترسه که مبادا یه چیزی انها را جدا کنه

نکنه تو خیابون برای کار خودت داری میری یهو تیر ناغافل بخوره به تو که تو هیچ برنامه ای هم نیستی یا ببرنت به جرم اینکه تو خیابونی

که اصلا نمیرم !

ولی دلشوره و اضطراب و ترس از یه اتفاق بد خیلی برای ادم سخته 

قلبم ناراحته خیلی اشک ریختم

دوربینمم که شارژش داره تموم میشه و شارژر شماله !

دلم طاقت نداره ولی کاری هم از من بر نمیاد


پی نوشت : حالم بده و بالا میارم

نمی دونم  چرا ولی غروب میرم دکتر

این چند روز خیلی اذیت شدم

ایا ممکنه به خاطر از شیر گرفتن باشه ؟

خیلی دلم سوخته و احساس دوری از بچم میکنم باورتون میشه به لحاظ وابستگی جسمی و روحی بهش شیر میداد

هم خوشحالم که دیگه نمیخوره

و هم خدا حافظی با  دنیای نو پایی و ...دلم را میسوزونه

قدر سه سال اول زندگی بچه ها را حسابی بدونین

دخترک در مقابل اشکهام فقط منو میبوسه و میرقصه !

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 11:15 توسط سمیرا مامان رژین| |

 



  Image Hosted by Free picture image hosting at Free-Picture-Host.com
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 17:37 توسط سمیرا مامان رژین| |
 

 

این دره عمیق است:

من نه رسم پریدن می دانم و  نه عادت به شنا کردن دارم

.............................................

ديگر برايم مهم نيست: از نردبان آسمان هم مي افتد

صد دست شايد صدا داشت اما، از دست هامان تكان هم مي افتد.

دلشوره دارم دلم شور دارد: من بعد از اين قصه خوابم نبرده

ديگر برايم مهم نيست : در فال من كهكشان هم مي افتد

♦♦♦

ديگر برايم مهم نيست: آب از سر من به دريا بريزد

دستي كه بالاتر از دست من...شد!!! از ته به بالا بريزد

دلشوره دارم دلم شور دارد؛ خون سياوش بگيرد جهان را

ديگر برايم مهم نيست: سودابه هم در دلش (( ما )) بريزد

♦♦♦

من بعد از اين قصه خوابم نبرده، خوابي كه ديدم : نديدم

ديگر برايم مهم نيست؛ حتي سرابي كه ديدم: نديدم

من مانده ام روي حرفم كه حرف است. بستي به نافم خطر را

آب از سر من گذشت و...  غير از حبابي كه ديدم: نديدم

♦♦♦

ديگر برايم مهم نيست : دنيا بزرگ است و ((من)) ريز ريز است

اينجا كه من هستم امن است!!! من سنگرم تا ابد پشت ميز است

خيري كه گفتي نديدم . از خير و شر دردسر پا به سر پر

لعنت به دنياي ما كه ... دعواي بين ((بگم ها)) و ((چيز)) است.

♦♦♦

♦♦

ديگر برايم مهم نيست: (( من)) دارد از عمق فنجان مي آيد

فالي كه ديدم برايت عجيب است : ... دارد زمستان مي آيد

((مي ترسم اي سايه مي ترسم اي دوست))، نان از سر من گذشته

آبي كه خوردم حلال است، دارد براي تو باران مي آيد..



http://babanandad.blogfa.com/
منبع شعر از وبلاگ اشرف گیلانی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 2:33 توسط سمیرا مامان رژین| |
هیچ حسی برای نوشتن ندارم

انشا الله تا چند روز دیگه حالم بهتر بشه

روز همگی مبارک اونهایی که زحمت کشیدن و اومدن وبلاگم از شون ممنونم و امیدوارم منو ببخشن که نتونستم بهشون سر بزنم

دوستتون دارم

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 19:11 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام

اینروزها همه درگیر ا ن ت خ ا ب ا ت  هستن ما هم از این قاعده مستثنی نیستیم چه بسا که کارمون به خیابون و شع*ار های  ان ت خ ا باتی هم کشید

با دخمله و باباییش امروز میریم شمال

و رایمون را هم همونجا میدیم

امیدوارم وقتی اومدم تهرون اپ بعدی به سبزی یه پیروزی سبز باشه

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

خدا نگهدار همتون

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 11:55 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام به دوستای مهربونم که به ما لطف دارن و به ما سر میزنن واقعا شرمنده  محبت همتون هستم و نمی دونم اینهمه خوبی و مهربونی را  چه جوری جبران کنم

این هفته هم روزهای خوبی را سپری کردیم

بابایی مهربون که همیشه ما را با بیرون بردن اونهم بعد از اتمام کاراش تو کارخونه و بااون همه خستگی شرمنده میکنه

 بابایی دوستت داریم

چند روز پیش برای خودم چند تایی پارچه مانتو خریدم که هر وقت رفتیم شمال  بدوزم  اخه سایز من مانتو پیدا نمیشه اتفاقا گریه داره نه خنده

خانومی این روزها مشغول یادگیری زبان هست و باهاش سعی میکنم خیلی کار کنم البته دامنه لغات انگلیسی اش بیشتر هم هست چون سعی میکنم تو بیرون و یا تو خونه بعضی از چیزها را باهاش با زبان دوم بگم تا بهتر مفهومشون را درک کنه

یه نرم افزار خاله ستاره گرفته بودم که خیلی خوب بود  و اعداد رالاتین میگه و خانومی هم تکرار میکنه  روی رنگ ها با هاش کار میکنم و میتونه رنگها را هم تقریبا بگه

هفته پیش که نوشتم براتون بردمش ارم هم باغ وحش رفتیم و هم شهر بازی آی خوش گذشت و دخمله حسابی بازی کرد

یه بار هم با بابا رفتیم پونک و بابایی برای خودش تی شرت و شلوار و عطر خرید

معمولا غروبها بیرون میریم تا توخونه نمونیم و من هم جلوتر دست دخمله را میگیرم و باهاش قدم میزنم یه روز هم که از یه ماشین  داشت صدای اهنگ می اومد خانومی شروع کرد به رقص !!که البته خجالت کشیدم 

هلو را خیلی دوست داره  و یه شب با وجود اینکه مسواک زده بودتاهلو را دید دیگه طاقت نیاورد و خورد خدا را شکر انگار شربت مینادکس اشتهاش را بهتر کرده

انشا الله از این هفته براش برنامه های بهتری دارم که بعدا براتون مینویسم

دیشب یه خواب بد دیده بود و با جیغ چنان از خواب بیدار شد که من تا یه ساعت قلبم  میزد و فریاد میزد بزنش داره منو گاز میگیره اون مار را بزن ماره میخواد مامانمو گاز بگیره و طفلی خیلی ترسیده بود و همش میگفت میترسم واقعادلم براش یوخت و بابا یی تا خود صبح نازشش کرد و بغلش کرد تا بخوابه واقعا دوستندارم بچه ام ذره ای ناراحتی ببینه و غم تو دلش باشه

انشا الله خدا بچه های همه را حفظ کنه و از دعای اونها مال ما را هم حفظ کنه

جدیدا به من گیر داده تو عروس نیستی  و عروس منم و من با بابا  و تو نباید عروس بشی و تو با آقا برو  عروسی .......

اخه منهی تو خونه میگم این بابا شوهر منه با من عروسی کرده  طفلک فکر کرد چه خبره

البته فقط این نیست چون در روز با شادی و مامان جون و چند نفر دیگه هم عروسی میکنه  وعروسی از نظرش پوشیدن لباس و رقصی دن با اون شخص هست

فعلا این اپ را ازمون قبول کنین تا هفته دیگه با دست پر میام

بعدا" نوشت :مروارید هیجدهم هم در اومد البته چند روزی بعد از هفدهمین مروارید

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 17:6 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام

امیدوارم خودتون وتربچه ها خوب باشین

این هفته ما هم پر از شهر بازی و پلی هاوس و...خرید بود  و حسابی دلی از  عزای بازی در اوردیم یه شب همراه بابا یی ارم رفتیم و من هم عاشق سر سره بزرگه هستم (آبشار ) و خداییش دل هر دومون از سینه کنده میشه وقتی لحظه اخر پرت میشیم پایین و البته ترن کودکان

فقط حسرت دیدن شاینا کوچولو  و دوستانم از جمله ارتین  نسیم جونم به دلم موند که نتونستم برم بوف جام جم ببینمشون

یه روز هم سر از سرزمین عجایب در آوردیموای اگه بدونین ایندفعه چه با حال بود آخه بازیهایی که بهمون تیکت میداد را انجام دادیم و نتیجه اش برنده شدن یک عدد ماهی بود وای که چه خوشحال شد وقتی دیدش اما برای خودم دیگه دستی باقی نموند بس که با چکش تو سر موش و سوسک بازی زده بودم

img98.com Image Upload Center

این هفته خانومی را دکتر هم بردم  و نتیجه اش این بود که قدش خوبه منتهی وزنش یه کم کمه ولی اصلا نگران نیستم بس که از چاقی متنفرم  و به رژین شربت مینادکس داد یه کرم ضد افتاب  هم براش خریدم که ۱۰۰۰۰ تومان برام تموم شد  

  img98.com Image Upload Center

 بعدش هم رفتیم شهر کتاب ایت الله کاشانی سی دی های مجیک انگلیش را میخواستم که نداشتن و قرار شده برام بیارن من تعریف بی بی انیشتین را هم خیلی شنیدم .و به جاش یه کتاب که توش الفبای انگلیسی یاد میده و یه کتاب هم به اسم رنگها براش خریدم خودمم هم کلیدهای رفتار با کودک سه ساله و بابا یی هم هوای تازه جورج ارول img98.com Image Upload Center

این مدته باهاش بن بن بن کار کردم خوب میتونه اونهای را که یاد گرفته بخونه گرچه گاهی از یادش میره مثلا مو با با مامان دست پا نان چتر  دختر پسر 

کلماتی که میتونه به انگلیسی  بگه

تو پ = بال

آب = واتر

فیش = ماهی

فیل = الفانت

دست=  هند ه  را یه چیزی بین ه و خ میگه مثل عربی

پا = فوت (با دهانش  هم شکل فوت کردن  از خودش در میاره )

کار = ماشین Toy Truck

گربه = کت Cat 9

داگ = سگDog 4

        البته یه سری چیزها هم هست که یادم نیست ...حروف را میشناسه ..شعر ای بی سی دی را میخونه

ولی توی اعداد یه کم هنوز نمی تونه خوب بگه حروف الفبا را هم تا حد کم چون می دونین ب و پ و ت و ث همشون یه شکل هستن دوست ندارم زود اموزش ببینه زده بشه

ولی با زهم خوبه خدا را شکر  و ذهن خوبی داره  البته اکثرا " بچه های امروزی با هوش هستن  Graduationشمارشش هم خوب  با کمک من تا بیست را میتونه بگه تا ۵ را هم مینویسم که یاد بگیره

سعی میکنم خیلی وقتها کلمات را به انگلیسی بهش بگم

قران هم سوره توحید را خوب بلده حمد و کوثر هم با کمک منKoran 2 ولی نماز و اذان و قران را دوست داره Mosque

و گاها یه نماز خالصانه ای میخونه که نگوMuslim Woman

شدیدا از کارهای ما تقلید میکنه  از نوع حرفها حرکات رفتار  و واقعا ادم باید مراقب رفتارش باشه مثلا من برای اینکه بدی کارهاش را بفهمونم گارفیلد را دعوا میکنم و اون هم بعدش با من همکاری میکنه و  موقعی که مثلا میخواد شربت بخوره اول ادای گارفیلد را در میاره که مثلا میگه نمی خورم نمی خوررم و اون هم نصیحتش میکنه که بخور و شیطونی نکن

یه روز قرمه سبزی درست کردم و دخملی هم دوست داره و موقعی که خواست بخوره گوشت را نکاه کرد و گفت این مرغه  گفتم نه مامانی گوشته و این غذا هم قرمه سبزی هست و ایشون در مقابل یاد گرفتن که اسم غذا گوشته سبزی هست و دیگه میگه گوشته سبزی

یه روز صبح که بیدار شد گفت مامان پشتم را بمال

من هم مالیدم ای کیف داد

من و خانواده ام معمولا وقتی همدیگر را اذیت میکردیم تو بازیهامون میگفتم مثلا " سمیرا منو العذاب میده و این همونجوری برامون یه لفظ مونده و به نسلهای خودمو ن هم سرایت کرده چند شب پیش یه کم سر به سرش میگذاشتم یهو گفت العذاب نده  و من هم فقط در جواب چند تا گاز نصیبش کردم

شدیدا به ممی وابسته هست و میل جدا شدن نداره که نداره

یه روز بعداز ظهر برای تفریح رفتیم سمت شهر زیبا اون سمتها تک و توک مغازه هایی هست که لباسهای شیکی  داره تو یه مغازه یه لباسی  دیدم خوشم اومد تن دخمله کردم وای بیا و ببین چه گریه ای میکنه که من اینو میخوام بلاخره خریدیم img98.com Image Upload Center

آی ذوق کرد بچم

قصه گوییش خیلی قوی هست مثلا الان با عصبانیت داره در باره تصادف دو تا ماشین حرف میزنه (درست حرف خودمون که تو ماشین میزنیم که مواظب باش) شعر هم خیلی خوب از خودش میگه واقعا ادم می مونه که از کجا اینقدر قشنگ می ونه رشته وار مطالب را به هم وصل کنه

ترس و خجالت را میفهمه . ترس از تصادف و ترس از افتادن و ...

خجالتی هم شده  ..برخی موارد احساس خجالت میکنه  و آروم میشه

خیلی از گذشته ارومتر شده فقط مشکلم اینه که میگه بغلم کن  سن شیطونی واقعا تو دو تا سه ساله که عشق کنجکاوی دارن

من زیاد بهش شکر و یا فست فود نمی دم اگه خودمون بخوریم اون فقط نون و یا سیب زمینی اش را میخوره کباب دوست داره

میوه جات را تا حدودی دوست داره از زرد الو خوشش اومده و البته کمی هم هلو توت فرنگی

چند شب پیش بخاطر یدونه کالسکه ابرویی از من برد که نگو هر کس ندونه فکر میکنه واقعا به خاطر دو هزار و پانصد تومن ادم خساست میکنه ولی من خیلی سعی میکنم رو نفسش کار کنم بهش دروغ نمیگم و همیشه حقیقت را میگم

دیشب رفتیم هفت حوض و نتیجه اش خرید یه کلا ه و میز تحریر برای خانومی شد img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center موقع اومدن تیراژه موندیم تا من سیب زمینی بگیرم  خیلی ناراحت بود که ببرمش عجایب .اول گفتم بسته است ولی بعدا با خودم فکر کردم که باید حقیقت را بگم که چون شب قبل رفته بودیم امشب نمیریم  البته شب قبلش بیشتر خودم بازی کردم  و دخترم بی نصیب موند به جز یه بازی اونهم در توپهاو بعدش رفتیم تهرانسر تا رضا جونم کارت سوخت را به دوستش تحویل بده و یه اکبر مشدی هم رفتیم کلا هفته هفته بگرد و بخور بود

دیشب هم چون بچم شب قبلش خواب بود به خاطرش خریدم دوباره البته از سمت خودمون تا بخوره  و من هم دلواپسش نباشم

شاید هم امشب بریم یه پارک دیگه احتمالا نرگس تهرانسر البته یه بار هم خانومی را بردم سمت المپیک و وقتی چرخ و فلک نشست یهو بغض کردو گفت دلم درد میکنه فهمیدم یهویی دلش ریخته رفته بالا ولی من با خنده ذهنش را منحرف کردم خدا را شکر و خوب شد  ولی موقع اومدن یه کم گریه کرد که با ذرت ساکتش کرد م(شیر بلال ) فقط موقع مسوام لج میاره ولی من میزنم 

از همتون ممنونم که به ما سر میزنین

پی نوشت :همسر متخصص کودکان که میرم پیشش پزشکه و رژیم درمانی داره قراره برم پیشش و بعدا رژیم بگیرم البته سعی میکن از مهر شروع کنم هم رژین مهد میره  و هم خودم انشا الله بتونم اماده تر باشم چون از شیر میگیرمش  دعام کنین امسال بتونم با درس و ادامه تحصیل خودمو سرگرم کنم دغدغه اینده رژین خیلی اذیتم میکنه همش فکر میکنم اونطوری که باید و شاید خوب نبودم  البته همه چیز به امکانات نیست ولی نمی دونم چرا احساس میکنم نتونم بهش خوب اموزش بدم  گاها هم بد جوری عصبانی میشم ولی زودی نرم میشم

ولی همیشه خدا را بخاطر این فرشته کوچولوی مهربون شکر میکنم واقعا نسبت به سنش عاقل هست و من هم از درکش خوشحالم دوست دارم همیشه بهترین باشه

مثل چند روز قبل که شب بر اثر بیهوش شدنش در ماشین به علت خستگی دیکه نتونستم شب ببرمش دستشویی  و صبح نگو طفلی بیدار شده دیده ما خوابیم  و خودشو خیس کرده و شو..رتش را یه گوشه گذاشته و رفته شور..ت پاش کرده البته  از نوع کش کمر در پا و اومده دو باره خوابیده  حتی لباسی که تنش بود شب همون را هم کنده بود ...شاید از اینکه بچه خودشو خیس کنه ادم زجر بکشه اما این حرکتش برام خیلی عزیز بود خدا را شکر از ۱.۵ من از پمپرز گرفتمش تو خونه یه مدت اذیت کرد یه خط در میون همکاری میکرد اما تو بیرون از همون ورز اول دیگه پمپرز نزدم (هفته اول) و شبها هم خیس نمیکرد حتی خیلی بچه بود اما وقتی کولر میزدیم  تو تابستون سال قبل سه باری خودشو خیس کرد  و لب بقیه شبها خشک خشک بود اون سه شب هم دریچه خیلی باز بود

خواستن توانستنه

ولی واقعا در مورد از شیر گرفتنش عاجزم

برام دعا کنین ماه رجب بگیرمش

خدا نگهدار همگی باشه

اگر عکسها را ندیدین  بهم خبر بدین

الان که ویرایش میکنم ساعت ۱۲:۱۷ هست و با وجود اینکه کلی عکس تو ادامه مطلب براتون گذاشته بودم اما نیست با زهم رفتیم ارم و جاتون خالی خوش گذشت و کلی امروز از رژین عکس گرفتم که برای هفته بعد براتون میگذارم

 







بعدا" نوشت روز جمعه توسط ماماني يك عدد دندون هفدهم كشف شد SmileyCentral.comSmileyCentral.com
دختر نازم كه هميشه هواي منو داري خيلي دوستت دارم
نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 0:3 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام

امیدوارم خودتون وتربچه ها خوب باشین

این هفته ما هم پر از شهر بازی و پلی هاوس و...خرید بود  و حسابی دلی از بازی در اوردیم یه شب همراه بابا یی ارم رفتیم و من هم عاشق سر سره بزرگه هستم (آبشار ) و خداییش دل هر دومون از سینه کنده میشه وقتی لحظه اخر پرت میشیم پایین و البته ترن کودکان

یه روز هم سر از سرزمین عجایب در آوردیموای اگه بدونین ایندفعه چه با حال بود آخه بازیهایی که بهمون کیت میداد را انجام دادیم و نتیجه اش برنده شدن یک عدد ماهی بود وای که چه خوشحال شد وقتی دیدش اما برای خودم دیگه دستی باقی نموند بس که با چکش تو سر موش و سوسک بازی زده بودم

این هفته خانومی را دکتر هم بردم  و نتیجه اش این بود که قدش خوبه منتهی وزنش یه کم کمه ولی اصلا نگران نیستم بس که از چاقی متنفرم  و به رژین شربت مینادکس داد خودمم یه کرم ضد افتاب خریدم که ۱۰۰۰۰ تومان برام تموم شد   بعدش هم رفتیم شهر کتاب ایت الله کاشانی سی دی های مجیک انگلیش را میخواستم که نداشتن و قرار شده برام بیارن من تعریف بی بی انیشتین را هم خیلی شنیدم .و به جاش یه کتاب که توش الفبای انگلیس ییاد میده و یه کتاب هم به اسم رنگها براش خریدم خودمم هم کلیدهای رفتار با کودک سه ساله و بابا یی هم هوای تازه جورج ارول

این مدته باهاش بن بن بن کار کردم خوب میتونه اونهای را که یاد گرفته بخونه گرچه گاهی از یادش میره مثلا مو با با مامان دست پا نان چتر  دختر پسر 

کلماتی که میتونه به انگلیسی  بگه

تو پ = بال

آب = واتر

فیش = ماهی

فیل = الفانت

دست=  هند ه  را یه چیزی بین ه و خ میگه مثل عربی

پا = فوت (با دهانش  هم شکل فوت کردن  از خودش در میاره )

کار = ماشین Toy Truck

گربه = کت Cat 9

داگ = سگDog 4

        البته یه سری چیزها هم هست که یادم نیست ...حروف را میشناسه ..شعر ای بی سی دی را میخونه

ولی توی اعداد یه کم هنوز نمی تونه خوب بگه حروف الفبا را هم تا حد کم چون می دونین ب و پ و ت و ث همشون یه شکل هستن دوست ندارم زود اموزش ببینه زده بشه

ولی با زهم خوبه خدا را شکر  و ذهن خوبی داره  البته اکثرا " بچه های امروزی با هوش هستن  Graduationشمارشش هم خوب  با کمک من تا بیست را میتونه بگه تا ۵ را هم مینویسم که یاد بگیره

سعی میکنم خیلی وقتها کلمات را به انگلیسی بهش بگم

قران هم سوره توحید را خوب بلده حمد و کوثر هم با کمک منKoran 2 ولی نماز و اذان و قران را دوست داره Mosque

و گاها یه نماز خالصانه ای میخونه که نگوMuslim Woman

شدیدا از کارهای ما تقلید میکنه  از نوع حرفها حرکات رفتار  و واقعا ادم باید مراقب رفتارش باشه مثلا من برای اینکه بدی کارهاش را بفهمونم گارفیلد را دعوا میکنم و اون هم بعدش با من همکاری میکنه و  موقعی که مثلا میخواد شربت بخوره اول ادای گارفیلد را در میاره که مثلا میگه نمی خورم نمی خوررم و اون هم نصیحتش میکنه که بخور و شیطونی نکن

یه روز قرمه سبزی درست کردم و دخملی هم دوست داره و موقعی که خواست بخوره گوشت را نکاه کرد و گفت این مرغه  گفتم نه مامانی گوشته و این غذا هم قرمه سبزی هست و ایشون در مقابل یاد گرفتن که اسم غذا گوشته سبزی هست و دیگه میگه گوشته سبزی

یه روز صبح که بیدار شد گفت مامان پشتم را بمال

من هم مالیدم ای کیف داد

من و خانواده ام معمولا وقتی همدیگر را اذیت میکردیم تو بازیهامون میگفتم مثلا " سمیرا منو العذاب میده و این همونجوری برامون یه لفظ مونده و به نسلهای خودمو ن هم سرایت کرده چند شب پیش یه کم سر به سرش میگذاشتم یهو گفت العذاب نده  و من هم فقط در جواب چند تا گاز نصیبش کردم

شدیدا به ممی وابسته هست و میل جدا شدن نداره که نداره

یه روز بعداز ظهر برای تفریح رفتیم سمت شهر زیبا اون سمتها تک و توک مغازه هایی هست که لباسهای شیکی  داره تو یه مغازه یه لباسی  دیدم خوشم اومد تن دخمله کردم وای بیا و ببین چه گریه ای میکنه که من اینو میخوام بلاخره خریدیم

آی ذوق کرد بچم

قصه گوییش خیلی قوی هست مثلا الان با عصبانیت داره در باره تصادف دو تا ماشین حرف میزنه (درست حرف خودمون که تو ماشین میزنیم که مواظب باش) شعر هم خیلی خوب از خودش میگه واقعا ادم می مونه که از کجا اینقدر قشنگ می ونه رشته وار مطالب را به هم وصل کنه

ترس و خجالت را میفهمه . ترس از تصادف و ترس از افتادن و ...

خجالتی هم شده  ..برخی موارد احساس خجالت میکنه  و آروم میشه

خیلی از گذشته ارومتر شده فقط مشکلم اینه که میگه بغلم کن  سن شیطونی واقعا تو دو تا سه ساله که عشق کنجکاوی دارن

من زیاد بهش شکر و یا فست فود نمی دم اگه خودمون بخوریم اون فقط نون و یا سیب زمینی اش را میخوره کباب دوست داره

میوه جات را تا حدودی دوست داره از زرد الو خوشش اومده و البته کمی هم هلو توت فرنگی

چند شب پیش بخاطر یدونه کالسکه ابرویی از من برد که نگو هر کس ندونه فکر میکنه واقعا به خاطر ۲۰۰ ادم خساست میکنه ولی من خیلی سعی میکنم رو نفسش کار کنم بهش دروغ نمیگم و همیشه حقیقت را میگم

دیشب رفتیم هفت حوض و نتیجه اش خرید یه کلا ه و میز تحریر برای خانومی شد موقع اومدن تیراژه موندیم تا من سیب زمینی بگیرم  خیلی ناراحت بود که ببرمش عجایب .اول گفتم بسته است ولی بعدا با خودم فکر کردم که باید حقیقت را بگم که چون شب قبل رفته بودیم امشب نمیریم  البته شب قبلش بیشتر خودم بازی کردم  و دخترم بی نصیب موند به جز یه بازی اونهم در توپهاو بعدش رفتیم تهرانسر تا رضا جونم کارت سوخت را به دوستش تحویل بده و یه اکبر مشدی هم رفتیم کلا هفته هفته بگرد و بخور بود

دیشب هم چون بچم شب قبلش خواب بود به خاطرش خریدم دوباره البته از سمت خودمون تا بخوره  و من هم دلواپسش نباشم

شاید هم امشب بریم یه پارک دیگه احتمالا نرگس تهرانسر البته یه بار هم خانومی را بردم سمت المپیک و وقتی چرخ و فلک نشست یهو بغض کردو گفت دلم درد میکنه فهمیدم یهویی دلش ریخته رفته بالا ولی من با خنده ذهنش را منحرف کردم خدا را شکر و خوب شد  ولی موقع اومدن یه کم گریه کرد که با ذرت ساکتش کرد م(شیر بلال ) فقط موقع مسوام لج میاره ولی من میزنم 

از همتون ممنونم که به ما سر میزنین

پی نوشت :همسر متخصص کودکان که میرم پیشش پزشکه و رژیم درمانی داره قراره برم پیشش و بعدا رژیم بگیرم البته سعی میکن از مهر شروع کنم هم رژین مهد میره  و هم خودم انشا الله بتونم اماده تر باشم چون از شیر میگیرمش  دعام کنین امسال بتونم با درس و ادامه تحصیل خودمو سرگرم کنم دغدغه اینده رژین خیلی اذیتم میکنه همش فکر میکنم اونطوری که باید و شاید خوب نبودم  البته همه چیز به امکانات نیست ولی نمی دونم چرا احساس میکنم نتونم بهش خوب اموزش بدم  گاها هم بد جوری عصبانی میشم ولی زودی نرم میشم

ولی همیشه خدا را بخاطر این فرشته کوچولوی مهربون شکر میکنم واقعا نسبت به سنش عاقل هست و من هم از درکش خوشحالم دوست دارم همیشه بهترین باشه

مثل چند روز قبل که شب بر اثر بیهوش شدنش در ماشین به علت خستگی دیکه نتونستم شب ببرمش دستشویی  و صبح نگو طفلی بیدار شده دیده ما خوابیم  و خودشو خیس کرده و شو..رتش را یه گوشه گذاشته و رفته شور..ت پاش کرده البته  از نوع کش کمر در پا و اومده دو باره خوابیده  حتی لباسی که تنش بود شب همون را هم کنده بود ...شاید از اینکه بچه خودشو خیس کنه ادم زجر بکشه اما این حرکتش برام خیلی عزیز بود خدا را شکر از ۱.۵ من از پمپرز گرفتمش تو خونه یه مدت اذیت کرد یه خط در میون همکاری میکرد اما تو بیرون از همون ورز اول دیگه پمپرز نزدم (هفته اول) و شبها هم خیس نمیکرد حتی خیلی بچه بود اما وقتی کولر میزدیم  تو تابستون سال قبل سه باری خودشو خیس کرد  و لب بقیه شبها خشک خشک بود اون سه شب هم دریچه خیلی باز بود

خواستن توانستنه

ولی واقعا در مورد از شیر گرفتنش عاجزم

برام دعا کنین ماه رجب بگیرمش

خدا نگهدار همگی باشه

اگر عکسها را ندیدین برین ادامه مطلب

 







نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 17:0 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام و صد سلام به دوستداران ورزش

ماره که توی اون کارتونه که اسمش یادم نیست  را یادتونه مثلا گوینده ورزشی بود

خوب و خوش و سلامت هستین

خوب خدا را شکر را بلندتر بگم

والله این هفته ما هم مثل هفته های دیگه به بطالت گذشت و فقط گشت و گذار و خورد و خوراک بر پا بود خلاصه اینکه اقای پدر از سر کار که میاد مجبوره ما را ببره و دور دنیا در یک روز  برگردونه

و از علایم این گشتن شیفتگی یا شام حاضری هست یا سر بی شام زمین گذاشتن  البته زیاد به نوشته های بالا اعتماد نکنین چون با یه بچه مگه میشه بی ناهار و شام موند

جونم براتون بگه که جمعه گذشته به نیت نمایشگاه کتاب خروسخون زدیم بیرون  (منظور همون۳:۳۰بعداز ظهره )و هوا هم که داغ بود  و ما هم که ترافیک را دیدم مثل قاتل دیده ها فرار کردیم و این شد نتیجه اخلاقی خرید امسالمون از نمایشگاک به قول رژین البته (نمایشگاه)

و برای خالی نبودن عریضه سر از دنیای بازی شریعتی در اوردیم که البته بیشتر به خاطر خودم میریم و بعد از اونهم باز طبع گردشگری ما فروکش نکرد که سر از دهکده المپیک و سر سرهای قشنگش در اوردیم و نتیجه این شد که به بهانه رژین یه بار هم خودم سر خوردم اخه از این مدل جدیدا بود که سر پوشیده هست  

و بعد هم چرخ و فلک نشوندیمش و اولش ترسید و لی بعدا براش عادی شد

یه روز هم براش یه لباس مجلسی شیک و صندل خریدیم از مجتمع سمرقند که تازه افتتاح شده و انصافا وسیله های شیک و قشنگی داره و یه شعبه هم از لوازم خانه و اشپزخانه داره

Image and video hosting by TinyPic

            تو اوقات بی کاری هم معمولا غروبها میبرمش بیرون یه بار هم پارک نزدیک خونه رفتیم و حسابی بازی کرد تازگیها بزرگ شدنش را حس میکنم خیلی ارومتر و بهتر از قبل شده یادم میاد تو یه سنی همیشه جیغ میزد و نافرمانی میکرد ولی الان خیلی خیلی خیلی بهتر شده و به حرفهام گوش میکنه و از اینکه دعواش کنم خیلی بدش میاد و میگه مامان لطفا منو دعوا کن لطفا با من خوب صحبت کن  تو پارک هم به قدری مظلوم و اروم بود که خودم از اینکه چه قدر نسبت بهش در گذشته واکنش نشون میدادم خجالت کشیدم و واقعا باورم میشه که هر چیزی مال یه سن خاصیه البته من همیشه این را درک میکردم اما گاها ادم از اطرافیان خجالت میکشه از اینکه بچه شیطونی کنه یا بدو بدو کنه .ولی باید درک کنیم که اونها هم باید دوران کودکی خودشون را بگذرونن و نباید تحت تاثی خواسته های ما و یا اعصاب خوردی های ما باشن

۵ شنبه هم شهر بازی رفتیم (ارم ) واقعا خوش گذشت نمی دونم چرااینقدر من عاشق شهر بازی هستم Swinging 2Swinging

دوتا سارافون هم برای رژینم خریدم که بد نیست شما هم ببینید

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic
Image and video hosting by TinyPic
Image and video hosting by TinyPic
Image and video hosting by TinyPic

پی نوشت ۱: امسال تابستان برای گرفتن گواهینامه میرم شمال  وتصمیم دارم از فصل پاییز رژین را مهد بگذارم خودمم تصمیم به ادامه تحصیل دارم البته هنوز هم نمی دونم چه رشته ای اما به کامپیوتر خیلی علاقه مندم و لی همیشه رشته های مختلفی به ذهنم میاد که انصافا انتخاب برام سخت میشه کاش میتونستم معلم بشم چون همیشه به این شغل علاقه مند بودم اما میدونم که تو مملکت ما دیگه کارمند شدن فقط بند" پ" میخواد که ندارم 

پی نوشت ۲: دوستان عزیزم شما معمولا از چه کتابها ویا وسیله ای اموزشی و نرم افزارهای اموزش برای کودکانتون استفاده میکنین ...برنامه تغذیه بچه هاتونو به چه صورت تنظیم میکنین و از چه تنوع های غذایی بیشتر استفاده میکنین ...ویتامینهای مکملی که به بچه هاتون میدین چی ها هست (شربت ها ) و نرم افزار اموزش زبان خوب چیه ...چند تا کتاب خوب هم معرفی میکنین
ممنونم

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 12:0 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام و صد سلام به دوستداران ورزش

ماره که توی اون کارتونه که اسمش یادم نیست  را یادتونه مثلا گوینده ورزشی بود

خوب و خوش و سلامت هستین

خوب خدا را شکر را بلندتر بگم

والله این هفته ما هم مثل هفته های دیگه به بطالت گذشت و فقط گشت و گذار و خورد و خوراک بر پا بود خلاصه اینکه اقای پدر از سر کار که میاد مجبوره ما را ببره و دور دنیا در یک روز  برگردونه

و از علایم این گشتن شیفتگی یا شام حاضری هست یا سر بی شام زمین گذاشتن  البته زیاد به نوشته های بالا اعتماد نکنین چون با یه بچه مگه میشه بی ناهار و شام موند

جونم براتون بگه که جمعه گذشته به نیت نمایشگاه کتاب خروسخون زدیم بیرون  (منظور همون۳:۳۰بعداز ظهره )و هوا هم که داغ بود  و ما هم که ترافیک را دیدم مثل قاتل دیده ها فرار کردیم و این شد نتیجه اخلاقی خرید امسالمون از نمایشگاک به قول رژین البته (نمایشگاه)

و برای خالی نبودن عریضه سر از دنیای بازی شریعتی در اوردیم که البته بیشتر به خاطر خودم میریم و بعد از اونهم باز طبع گردشگری ما فروکش نکرد که سر از دهکده المپیک و سر سرهای قشنگش در اوردیم و نتیجه این شد که به بهانه رژین یه بار هم خودم سر خوردم اخه از این مدل جدیدا بود که سر پوشیده هست  

و بعد هم چرخ و فلک نشوندیمش و اولش ترسید و لی بعدا براش عادی شد

یه روز هم براش یه لباس مجلسی شیک و صندل خریدیم از مجتمع سمرقند که تازه افتتاح شده و انصافا وسیله های شیک و قشنگی داره و یه شعبه هم از لوازم خانه و اشپزخانه داره

Image and video hosting by TinyPic

            تو اوقات بی کاری هم معمولا غروبها میبرمش بیرون یه بار هم پارک نزدیک خونه رفتیم و حسابی بازی کرد تازگیها بزرگ شدنش را حس میکنم خیلی ارومتر و بهتر از قبل شده یادم میاد تو یه سنی همیشه جیغ میزد و نافرمانی میکرد ولی الان خیلی خیلی خیلی بهتر شده و به حرفهام گوش میکنه و از اینکه دعواش کنم خیلی بدش میاد و میگه مامان لطفا منو دعوا کن لطفا با من خوب صحبت کن  تو پارک هم به قدری مظلوم و اروم بود که خودم از اینکه چه قدر نسبت بهش در گذشته واکنش نشون میدادم خجالت کشیدم و واقعا باورم میشه که هر چیزی مال یه سن خاصیه البته من همیشه این را درک میکردم اما گاها ادم از اطرافیان خجالت میکشه از اینکه بچه شیطونی کنه یا بدو بدو کنه .ولی باید درک کنیم که اونها هم باید دوران کودکی خودشون را بگذرونن و نباید تحت تاثی خواسته های ما و یا اعصاب خوردی های ما باشن

۵ شنبه هم شهر بازی رفتیم (ارم ) واقعا خوش گذشت نمی دونم چرااینقدر من عاشق شهر بازی هستم Swinging 2Swinging

دوتا سارافون هم برای رژینم خریدم که بد نیست شما هم ببینید

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic
Image and video hosting by TinyPic
Image and video hosting by TinyPic
Image and video hosting by TinyPic

پی نوشت ۱: امسال تابستان برای گرفتن گواهینامه میرم شمال  وتصمیم دارم از فصل پاییز رژین را مهد بگذارم خودمم تصمیم به ادامه تحصیل دارم البته هنوز هم نمی دونم چه رشته ای اما به کامپیوتر خیلی علاقه مندم و لی همیشه رشته های مختلفی به ذهنم میاد که انصافا انتخاب برام سخت میشه کاش میتونستم معلم بشم چون همیشه به این شغل علاقه مند بودم اما میدونم که تو مملکت ما دیگه کارمند شدن فقط بند" پ" میخواد که ندارم 

پی نوشت ۲: دوستان عزیزم شما معمولا از چه کتابها ویا وسیله ای اموزشی و نرم افزارهای اموزش برای کودکانتون استفاده میکنین ...برنامه تغذیه بچه هاتونو به چه صورت تنظیم میکنین و از چه تنوع های غذایی بیشتر استفاده میکنین ...ویتامینهای مکملی که به بچه هاتون میدین چی ها هست (شربت ها ) و نرم افزار اموزش زبان خوب چیه ...چند تا کتاب خوب هم معرفی میکنین
ممنونم

نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 13:50 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام دوست جونی ها خوب هستین نی نی های گلتون خوب هستن
ما که در اپ نکردن رکورد زدیم
فقط تا وسطهای  فروردین خبر داشتین که ما چه کردیم و بقیه اش دیگه از یاد خوبم هم رفته!
مادرم هم طبق معمول برای چکاب چشمش رفت دکتر و بعد از چند روز رفت خونه و من و رژین موندیم و خونه !البته تو این چند روز هم حسابی اقای پدر مریض بودن که نتیجه اش یه شب بیشتر موندن مادرم هم شد (وبا زدگان )Dramatic Death
من هم تو همون روزها سعی میکردم نهایت استفاده را از هوای قشنگ تهرون بکنم و معمولا با بیرون رفتن و شهربازی رفتن و ...خودمونو سرگرم میکردیم
یه بار ارم رفتیم و کلی خوش گذشت و من و رژ ین حسابی بازی کردیم
یه بار هم سرزمین عجایب بردمش  و دلی از عزا در اورد   و یه دامینو و یه جورچین خرید
حدودا اوایل اردیبهشت بود2 اردیبهشت که برای شمال رفتیم و من هم نمی دونم  چرا هی افت فشار می گرفتم و فکر کنم بر میگشت به اینکه سر خود تو یه روز چند تا قرص خورده بودم بدون اینکه توجهی به دوزش کنم  خلاصه این شد که فشارم اومد پایین  و زنگ زدم به همسرم که بیا من دارم میمیرم  و اون بنده خدا هم اومد و  یکی از دوستان خوب نی نی سایت هم وقتی فهمید که من چه اشتباهی کردم اومد دیدنم و من هم حالا در وضعیتی بین زمین و اسمونم  و اصلا بنده خدا را نمی تونستم ببینم !!کم مونده بود بمیرم اما خودمو حفظ کردم دست رژین را گرفتم بردم پارک بازی کنه ...براش خرید کردم لا اقل اثر قرصها از سرم بره ..!ولی برای احتیاط یه دکتر رفتم  و گفتم سرم بدین !!(خود درمانی را حال میکنین )و این شد که رفتم شمال  و یه دو هفته ای هم اونجا موندم که خوش گذشت و دیدار اونها حسابی منو سر حال کرد گرچه چند روز اول هم همش با دارو و سرم گذشت Sick In Bedاما بعدش حالم بهتر شد و البته روز های اول یه کم وزنم پایین اومد که بسی شادم کرد 3D Prom Queenولی دوباره روز از نو و روزی از نو Fat Woman 2 تو شمال هم معمولا خودم را با اشپزی . کار خونه مشغول میکردم و یه روز هم به عمو و یه روز هم به خاله های مادرم سر زدیم هوا هم  چند روز اول سرد بود و بعدا خوب شد و من هم دلتنگ رضا که بیاد چون قرار نبود بیشتر از یه هفته بمونم و اتفاقی دو هفته موندم  رژین هم دو بار مریض شد به شدت سینه اش چرکی شد و تب کرد  و گوشش عفونتی شد و من هم واقعا کلافه شده بودم  یه بار هم موهاشو کوتاه کردم و حنا گذاشتم !!تا تقویت بشه البته یه کم رنگ گرفته بود

تو این مدت رژین را شهربازی هم بردم یه شب هم گم شد !!در عرض چند ثانیه گم شد که من ذله شدم و جیغ میزدم فقط...

 نگو از بغل دستم رفته سر سر ه بشینه  ..وقتی دیدمش وای نمی دونین چه کردم  ...یعنی دست خودم نبود ...که خواهرم منو گرفت خداییش خیلی عذاب وجدان گرفتم بچم تا نیم ساعت تو شوک بود چشمش هم یه کم قرمز شده بود که نگو دستم خورده ...البته شاید هر مادری اون لحظه تو حال من بود کنترلش را از دست میداد  چون به قدری پارک شلوغ بود که نگو ...بچم هم نگو حوصله نداشت تو صف منتظر بمونه میره نوبت سرسره میمونه ..وای با یه شوقی داشت می اومد پایین که من وسط سرسره و شادی هاش گرفتمش ...و شروع کردم به دعوا کردنش  که هنوز هم یادش منو عذاب میده ..درست مثل جوجه های پر بسته شده بود ...بابایی هم که روز شنبه صبح ساعت ۸:۳۰ رسید خونه مادرم و یک شنبه ما را برگردوند تهرونFamily Road Trip و قبلش هم رفتم بانک اقتصاد نوین شهسوار تا کارتم را تحویل بگیرم و  به سمت خونه حرکت کنیم .تو جاده هم احساس تهوع داشتم و البته تو کندوان دو کاسه اش هم خوردیم انگار بهتر شدم لا بد گشنم بوده !

این چند روز هم مادرم را بردم دکتر و بعدش هم رفتیم زیارت امام زاده صالح و بعد هم خونه دختر خاله مادرم که سمت سوهانک هستن رفتیم ..وای چه اب و هوایی اون سمت تهرون داره ...ما هم کم کم باید اماده اسباب کشی بشیم تا دو ماه دیگه مهلتمون تموم میشه ..من از منطقه محل زندگیمون خوشم میاد اما یه همسایه داشتیم که خیلی اذیتمون کرد ..خیلی ..واقعا خدا ازش نگذره ..خیلی سرمون بلا اورد با وجود اینکه سه طبقه فاصله داشت ...اما با زبون و ازار هاش همه ساختمون را کلافه کرده بود ..نمی دونم چرا اینقدر ظلم تو دنیا زیاد شده ؟؟

دلم میخواد یه تغییر اساسی در زندگیم او نهم از هر جهت به وجود بیارم یه تصمیماتی دارم اگه خدا بخواد ...

شاید شاید شاید ادرس وبلاگ رژین را تغییر بدم چون احساس میکنم بعضی از آشناها که وبلاگ را میخونن ادم را حت نیست هر حرفی را بزنه ..و منبعی شده برای فهمیدن اسرار زندگی ما و من هم اصلا خوشم نمی اد ..اخه از نظر خیلی ها ما خیلی خوشبختیم و حتما  خیلی وضع مالی خوبی داریم و ...ولی نمی دونن که تو این تهرون درن دشت و این اوضاع اقتصادی اون پولدارش هم می ناله چه برسه به ما که از متوسط هم پایینتریم ..آواز دهل از دور شنیدن خوش هست حکایت ما شده

دیشب غروب هم یه کم پونک گردی کردیم و شهروند هو یه کوچولو خرید کردیم واومدیم     خونه و تا شام بخوریم ۱۱ شده بود ..هوا هم گرم شده من دیشب رژین را با تاپ و دامن بردم..

الان هم خانومی داره نون می خوره و من هم مشغول نوشتنم تا از بدقولی دربیام  و بعد دوباره نوشته خودمو آپ میکنم (ساعت ۱۰:۲۹ )

دیگه زود به زود اپ میکنم تا این بلا سرم نیاد

قربون همه برم فعلا خدا نگهدار    

دعا کنین همیشه آپ هامون با خوشی همراه باشه

نوشته هامو دوباره صبح اپ کردم که اون پایین پایینها نیفته و به خاطر همین کامنتهای قبلی را خودم به صورت دستی وارد کردم

بعدا" نوشت : منظورم از اینکه ادرس را تغییر بدم اصلا به دوستان گلم نیست  و شما ها همتون عزیز دل من هستین حقیقتا ادرس وبلاگ بهتره که فقط برای دوستان باقی بمونه  و فامیل ازش بی خبر باشن  اینطوری ادم راحت تر هست ای کاش بلاگفا هم مثل پرشین بلاگ امکان نوشتن یادداشت خصوصی را بگذاره



 

از این اهنگ بنیامین خوشم اومد و رو وبلاگ گذاشتم

من عاشق اهنگهای ملایم از یگانه و بنیامین و ...هستم

درسته زیاد با وبلاگ بچه ها مناسب نیست اما دوست دارم وقتی یکی میاد به وبلاگمون از اهنگش هم لذت ببره

اگه خوشتون نیومد بگین خونه مادربزرگه بذارم

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 8:46 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام دوست جونی ها خوب هستین نی نی های گلتون خوب هستن
ما که در اپ نکردن رکورد زدیم
فقط تا وسطهای  فروردین خبر داشتین که ما چه کردیم و بقیه اش دیگه از یاد خوبم هم رفته!
مادرم هم طبق معمول برای چکاب چشمش رفت دکتر و بعد از چند روز رفت خونه و من و رژین موندیم و خونه !البته تو این چند روز هم حسابی اقای پدر مریض بودن که نتیجه اش یه شب بیشتر موندن مادرم هم شد (وبا زدگان )Dramatic Death
من هم تو همون روزها سعی میکردم نهایت استفاده را از هوای قشنگ تهرون بکنم و معمولا با بیرون رفتن و شهربازی رفتن و ...خودمونو سرگرم میکردیم
یه بار ارم رفتیم و کلی خوش گذشت و من و رژ ین حسابی بازی کردیم
یه بار هم سرزمین عجایب بردمش  و دلی از عزا در اورد   و یه دامینو و یه جورچین خرید
حدودا اوایل اردیبهشت بود2 اردیبهشت که برای شمال رفتیم و من هم نمی دونم  چرا هی افت فشار می گرفتم و فکر کنم بر میگشت به اینکه سر خود تو یه روز چند تا قرص خورده بودم بدون اینکه توجهی به دوزش کنم  خلاصه این شد که فشارم اومد پایین  و زنگ زدم به همسرم که بیا من دارم میمیرم  و اون بنده خدا هم اومد و  یکی از دوستان خوب نی نی سایت هم وقتی فهمید که من چه اشتباهی کردم اومد دیدنم و من هم حالا در وضعیتی بین زمین و اسمونم  و اصلا بنده خدا را نمی تونستم ببینم !!کم مونده بود بمیرم اما خودمو حفظ کردم دست رژین را گرفتم بردم پارک بازی کنه ...براش خرید کردم لا اقل اثر قرصها از سرم بره ..!ولی برای احتیاط یه دکتر رفتم  و گفتم سرم بدین !!(خود درمانی را حال میکنین )و این شد که رفتم شمال  و یه دو هفته ای هم اونجا موندم که خوش گذشت و دیدار اونها حسابی منو سر حال کرد گرچه چند روز اول هم همش با دارو و سرم گذشت Sick In Bedاما بعدش حالم بهتر شد و البته روز های اول یه کم وزنم پایین اومد که بسی شادم کرد 3D Prom Queenولی دوباره روز از نو و روزی از نو Fat Woman 2 تو شمال هم معمولا خودم را با اشپزی . کار خونه مشغول میکردم و یه روز هم به عمو و یه روز هم به خاله های مادرم سر زدیم هوا هم  چند روز اول سرد بود و بعدا خوب شد و من هم دلتنگ رضا که بیاد چون قرار نبود بیشتر از یه هفته بمونم و اتفاقی دو هفته موندم  رژین هم دو بار مریض شد به شدت سینه اش چرکی شد و تب کرد  و گوشش عفونتی شد و من هم واقعا کلافه شده بودم  یه بار هم موهاشو کوتاه کردم و حنا گذاشتم !!تا تقویت بشه البته یه کم رنگ گرفته بود

تو این مدت رژین را شهربازی هم بردم یه شب هم گم شد !!در عرض چند ثانیه گم شد که من ذله شدم و جیغ میزدم فقط...

 نگو از بغل دستم رفته سر سر ه بشینه  ..وقتی دیدمش وای نمی دونین چه کردم  ...یعنی دست خودم نبود ...که خواهرم منو گرفت خداییش خیلی عذاب وجدان گرفتم بچم تا نیم ساعت تو شوک بود چشمش هم یه کم قرمز شده بود که نگو دستم خورده ...البته شاید هر مادری اون لحظه تو حال من بود کنترلش را از دست میداد  چون به قدری پارک شلوغ بود که نگو ...بچم هم نگو حوصله نداشت تو صف منتظر بمونه میره نوبت سرسره میمونه ..وای با یه شوقی داشت می اومد پایین که من وسط سرسره و شادی هاش گرفتمش ...و شروع کردم به دعوا کردنش  که هنوز هم یادش منو عذاب میده ..درست مثل جوجه های پر بسته شده بود ...بابایی هم که روز شنبه صبح ساعت ۸:۳۰ رسید خونه مادرم و یک شنبه ما را برگردوند تهرونFamily Road Trip و قبلش هم رفتم بانک اقتصاد نوین شهسوار تا کارتم را تحویل بگیرم و  به سمت خونه حرکت کنیم .تو جاده هم احساس تهوع داشتم و البته تو کندوان دو کاسه اش هم خوردیم انگار بهتر شدم لا بد گشنم بوده !

این چند روز هم مادرم را بردم دکتر و بعدش هم رفتیم زیارت امام زاده صالح و بعد هم خونه دختر خاله مادرم که سمت سوهانک هستن رفتیم ..وای چه اب و هوایی اون سمت تهرون داره ...ما هم کم کم باید اماده اسباب کشی بشیم تا دو ماه دیگه مهلتمون تموم میشه ..من از منطقه محل زندگیمون خوشم میاد اما یه همسایه داشتیم که خیلی اذیتمون کرد ..خیلی ..واقعا خدا ازش نگذره ..خیلی سرمون بلا اورد با وجود اینکه سه طبقه فاصله داشت ...اما با زبون و ازار هاش همه ساختمون را کلافه کرده بود ..نمی دونم چرا اینقدر ظلم تو دنیا زیاد شده ؟؟

دلم میخواد یه تغییر اساسی در زندگیم او نهم از هر جهت به وجود بیارم یه تصمیماتی دارم اگه خدا بخواد ...

شاید شاید شاید ادرس وبلاگ رژین را تغییر بدم چون احساس میکنم بعضی از آشناها که وبلاگ را میخونن ادم را حت نیست هر حرفی را بزنه ..و منبعی شده برای فهمیدن اسرار زندگی ما و من هم اصلا خوشم نمی اد ..اخه از نظر خیلی ها ما خیلی خوشبختیم و حتما  خیلی وضع مالی خوبی داریم و ...ولی نمی دونن که تو این تهرون درن دشت و این اوضاع اقتصادی اون پولدارش هم می ناله چه برسه به ما که از متوسط هم پایینتریم ..آواز دهل از دور شنیدن خوش هست حکایت ما شده

دیشب غروب هم یه کم پونک گردی کردیم و شهروند هو یه کوچولو خرید کردیم واومدیم     خونه و تا شام بخوریم ۱۱ شده بود ..هوا هم گرم شده من دیشب رژین را با تاپ و دامن بردم..

الان هم خانومی داره نون می خوره و من هم مشغول نوشتنم تا از بدقولی دربیام  و بعد دوباره نوشته خودمو آپ میکنم (ساعت ۱۰:۲۹ )

دیگه زود به زود اپ میکنم تا این بلا سرم نیاد

قربون همه برم فعلا خدا نگهدار    

دعا کنین همیشه آپ هامون با خوشی همراه باشه





نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 15:47 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام دوستان خوب هستین

منو با بت این همه تا خیر ببخشید

یه مدت به علت افت فشار نبودم و شمال رفته بودم  این چند روز هم درگیر کارهای خونه هستم و مادرم نوبت دکتر داره انشا الله در اسرع وقت اپ می کنم و به همه سر میزنم

بوس برای همه

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:1 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام

امیدوارم امسال براتون سال خوبی بوده باشه

البته ما که بیشتر در مریضی به سر بردیم !اما با تموم اینها عید قشنگ و شیرین هست

ساناز مهربونم از صمیم قلبم تولد دانیال  عزیزم را بهت تبریک میگم امیدوارم سالها در کنار هم زنده و سلامت باشین و شاهد خوشی هاتون باشیم

 

rvg1b6gdmtcy1u8stc.jpg

      تولد آرتای عزیزم را هم تبریک میگم امیدوارم  که سالهای با موفقیت و کامیابی در کنار  خانواده عزیزش زنده و سلامت باشه

Happy BirthdayEaster popping basketEaster jumping bunny

و اما خودمون

من و بابا رضا و رژین روز ۵ شنبه ۲۹ به سمت شمال حرکت کردیم و انصافا جاده خلوت خلوت بود ...فکر کنم فقط ما شمال میرفتیم 

برای شام رسیدیم خونه مادرم و بعد از شام هم نوبت به باز کردن کادویی ها و لباسها و ....شد

صبح هم تا به خودمون بیایم ظهر شده بود و من در عرض بیست دقیقه سفره را چیدم و رفتم پایین تا اولین نفری باشم که با دخترم خونه را قدم میزنیم (یه اعتقاد و رسم هست )

گرچه اصلا متوجه تحویل سال نشدم و فکر میکردم نوزده دقیقه هست که سیزده دقیقه بود !

بعد هم با خانوده روبوسی و تبریک عید و ...عیدی دادن و گرفتن ...بعد رفتیم مزار و فاتحه خوندیم و شب هم  جایی نرفتیم

روز اول فروردین روز سرکشی به همه فامیلها مون بود  و رفتن خونه مادر شوهرم که شام هم همونجا بودیم

تو این مدت هم لاهیجان رفتیم هم عروسی و هم منزل دختر عموم و یه مراسم عقد هم داشتیم و دختر دختر عموم به خانه بخت رفت و تو مراسمش خیلی خوش گذشت  و من هم با لباس محلی رقصیدم ...

یه روز هم همراه خواهرم و دخترش به شهربازی رامسر رفتیم و یه روز همراه دامادم  به نمک ابرود رفتیم و انصافا خوش گذشت ...سه باری هم ابگرم رامسر رفتیم ولی تو این مدت همیشه همسرم مریض بود و خیلی ناراحتش بودم ...یه بار هم چشم رژین الوده شد و وای چشمتون روز بد نبینه دیدم دیگه باز نمیشه ..از ترس سکته کردم ورمی کرده بود که نگو  و ساعت ۱۲ شب بردمش دکتر ...یه روز هم مهمانی رفتیم خونه دختر خاله مادرم لاهیجان و یه بار هم با مادرم و همسرم رفتیم لنگرود تفریح و خرید ...روزهای قشنگی بود و حیف که زود تموم شد

یه شب هم همگی رفتیم رستوران ولی و بعد هم رفتیم لیلا کوه چای و قلیان  ولی حیف که دیر وقت بود و باید می بستن

سیزده بدر هم رفتیم رامسر و بعد هم شنا تو اب معدنی ...و کاهو و سرکه و اجیل و ....البته شوهرم حالش خیلی بد بود تا حدی که تصادف کردیم و زد به ریل گارد البته خسارت زیادی ندید ولی خوب خدا به ما رحم کرد ای امان از چشم بد که بهتره اینجا چیزی ننویسم

روز ۱۵ هم به سمت تهرون اومدیم و کل راه داداشم رانندگی کرد و شوهرم خیلی حالش بد بود و مادرم هم همراهمون بود چون میخواست دکتر بره

۷ فروردین هم تولد شادی جون خودم بود که حسابی خوش گذشت و دختر خاله مادرم اینها هم بودن

من که همیشه اشپزی ها به عهده ام بود و از این کار هم لذت میبردم انصافا ....

البته تو این مدت دوست عزیزم فرشته جون هم که از المان امسال اومده بود را هم دیدم و کلی خوشحال شدم

برای دیدن عکسها تو سایز بزرگتر روی اونها کلیک کنین

یه خبر دیگه هم که باید بدم اینه که ما تولد وبلاگی داریم Birthday CandlesBirthday BalloonBirthday Party Blower

بله

در ۲۲ فروردین ۸۷ اولین پست من گذاشته شد و اینجا را خونه دومم برای نوشتن غمها و شادی ها کردم تو این مدت دوستان زیادی پیدا کردم و خیلی ها به من درسهای قشنگی دادن و تو تموم لحظاتم شریکم بودن ...امیدوارم که خداوند به همه ما عمر با عزت همراه با سلامت و فرزندان سالم و صالح بده تا سالها در کنار هم از خاطرات زندگی هامون بنویسیم

دوستتون دارم

 

 

بابا در حال هم زدن اش در جاده

1cfw3dfkym7vq4oojfs0.jpg

سفره هفت سینی که بیست دقیقه ای چیده شد


zk121a73w78wgypw15mt.jpg




رژین و آریانه خاله فرشته

kfbh0civqk2gy9uuj0dw.jpg

 رژین و شادی سر مزار پدر بزرگم

2grpd3tbpz9mjoivzw28.jpg

شادی در راه نمک ابرود

xx6p7ap0zuywpi3bofck.jpg

 شادی و باباش

 weror84isn3u4v7wyxk8.jpg

 شادی و خاله

 7k5mohnm3sdbsc94rya.jpg

 شادی و رژین و چارلی چاپلین !

 u5f1uwzu0of9ww8oqmk4.jpg

شادی و رژین در راه رفتن به لاهیجان

 qklwlps1na37zw3hw6kp.jpg

رژین و نیمه کیک تولد شادی اخه تا دیر وقت شکر خدا خوابید تا تولد برگزار بشه!

 lte14pktfge33ebi3t6q.jpg

مجسمه های زن محلی لاهیجان از بچگی عاشق این مجسمه ها بودم

 av81aswerxlgsziwicv.jpg

مجسمه های بچگی ما که به نسل بعد ما هم رسید

 bu4b0722odv6boxzqqj.jpg

 دایی رضا و بچه ها 

uh88tgh5nlj1ram6emyi.jpg

 

مامان تو رامسر

 iae8k17ad41vbtqeo3.jpg

 رژین و قطار

 3m5orxv4n84hv90poi.jpg

مامانی و دریا ی رامسر

 ug2bkmez3oqrgrns1bu8.jpg

مامان و بابا و کله رژین

 v36ps1re2gdehijf1t.jpg

کاهوی سیزده بدر

 7pr03k0bhl4hnfwui.jpg

بابای مریض در سیزده بدر

 muzbeowlbt5exwvyr8n.jpg

رژین خوابیده در سیزده بدر

 ebb669hsuer5mvbwe6i.jpg

 کوه دماوند در رامسر سادات شهر

ii0lx1smks0uzl50wd0a.jpg

 

 خانومی و سبزه سیزده

 cvwa9n5q55nu5jbu8470.jpg

 صبح روز سیزده و بره های همسایه

 fro7iq8dtghcvz4edqh.jpg

رودخونه کنار خونه مادرم

rj55z3x6jx897tvxpir.jpg

 

 اشپزی مامان

 est4c2qli10h4jbxh485.jpg

زندگی جاریست ...شادی و اولین روز مدرسه در سال ۸۸

 jz4b1ishnfl7o9o0z11.jpg

لحظه خدا حافظی و پایان نوروز ۸۸

 io78megx5podpsy2zrgn.jpg

mfdl5ufl2tctkdbgaqct.jpg

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 11:39 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام

امیدوارم امسال براتون سال خوبی بوده باشه

البته ما که بیشتر در مریضی به سر بردیم !اما با تموم اینها عید قشنگ و شیرین هست

من و بابا رضا و رژین روز ۵ شنبه ۲۹ به سمت شمال حرکت کردیم و انصافا جاده خلوت خلوت بود ...فکر کنم فقط ما شمال میرفتیم 

برای شام رسیدیم خونه مادرم و بعد از شام هم نوبت به باز کردن کادویی ها و لباسها و ....شد

صبح هم تا به خودمون بیایم ظهر شده بود و من در عرض بیست دقیقه سفره را چیدم و رفتم پایین تا اولین نفری باشم که با دخترم خونه را قدم میزنیم (یه اعتقاد و رسم هست )

گرچه اصلا متوجه تحویل سال نشدم و فکر میکردم نوزده دقیقه هست که سیزده دقیقه بود !

بعد هم با خانوده روبوسی و تبریک عید و ...عیدی دادن و گرفتن ...بعد رفتیم مزار و فاتحه خوندیم و شب هم  جایی نرفتیم

روز اول فروردین روز سرکشی به همه فامیلها مون بود  و رفتن خونه مادر شوهرم که شام هم همونجا بودیم

تو این مدت هم لاهیجان رفتیم هم عروسی و هم منزل دختر عموم و یه مراسم عقد هم داشتیم و دختر دختر عموم به خانه بخت رفت و تو مراسمش خیلی خوش گذشت  و من هم با لباس محلی رقصیدم ...

یه روز هم همراه خواهرم و دخترش به شهربازی رامسر رفتیم و یه روز همراه دامادم  به نک ابرود رفتیم و انصافا خوش گذشت ...سه باری هم ابگرم رامسر رفتیم ولی تو این مدت همیشه همسرم مریض بود و خیلی ناراحتش بودم ...یه بار هم چشم رژین الوده شد و وای چشمتون روز بد نبینه دیدم دیگه باز نمیشه ..از ترس سکته کردم ورمی کرده بود که نگو  و ساعت ۱۲ شب بردمش دکتر ...یه روز هم مهمانی رفتیم خونه دختر خاله مادرم لاهیجان و یه بار هم با مادرم و همسرم رفتیم لنگرود تفریح و خرید ...روزهای قشنگی بود و حیف که زود تموم شد

یه شب هم همگی رفتیم رستوران ولی و بعد هم رفتیم لیلا کوه چای و قلیان  ولی حیف که دیر وقت بود و باید می بستن

سیزده بدر هم رفتیم رامسر و بعد هم شنا تو اب معدنی ...و کاهو و سرکه و اجیل و ....البته شوهرم حالش خیلی بد بود تا حدی که تصادف کردیم و زد به ریل گارد البته خسارت زیادی ندید ولی خوب خدا به ما رحم کرد ای امان از چشم بد که بهتره اینجا چیزی ننویسم

روز ۱۵ هم به سمت تهرون اومدیم و کل راه داداشم رانندگی کرد و شوهرم خیلی حالش بد بود و مادرم هم همراهمون بود چون میخواست دکتر بره

۷ فروردین هم تولد شادی جون خودم بود که حسابی خوش گذشت و دختر خاله مادرم اینها هم بودن

من که همیشه اشپزی ها به عهده ام بود و از این کار هم لذت میبردم انصافا ....

البته تو این مدت دوست عزیزم فرشته جون هم که از المان امسال اومده بود را هم دیدم و کلی خوشحال شدم

برای دیدن عکسها تو سایز بزرگتر روی اونها کلیک کنین

یه خبر دیگه هم که باید بدم اینه که ما تولد وبلاگی داریم Birthday CandlesBirthday BalloonBirthday Party Blower

بله

در ۲۲ فروردین ۸۷ اولین پست من گذاشته شد و اینجا را خونه دومم برای نوشتن غمها و شادی ها کردم تو این مدت دوستان زیادی پیدا کردم و خیلی ها به من درسهای قشنگی دادن و تو تموم لحظاتم شریکم بودن ...امیدوارم که خداوند به همه ما عمر با عزت همراه با سلامت و فرزندان سالم و صالح بده تا سالها در کنار هم از خاطرات زندگی هامون بنویسیم

دوستتون دارم

 

 

بابا در حال هم زدن اش در جاده

1cfw3dfkym7vq4oojfs0.jpg

سفره هفت سینی که بیست دقیقه ای چیده شد


zk121a73w78wgypw15mt.jpg




رژین و آریانه خاله فرشته

kfbh0civqk2gy9uuj0dw.jpg

 رژین و شادی سر مزار پدر بزرگم

2grpd3tbpz9mjoivzw28.jpg

شادی در راه نمک ابرود

xx6p7ap0zuywpi3bofck.jpg

 شادی و باباش

 weror84isn3u4v7wyxk8.jpg

 شادی و خاله

 7k5mohnm3sdbsc94rya.jpg

 شادی و رژین و چارلی چاپلین !

 u5f1uwzu0of9ww8oqmk4.jpg

شادی و رژین در راه رفتن به لاهیجان

 qklwlps1na37zw3hw6kp.jpg

رژین و نیمه کیک تولد شادی اخه تا دیر وقت شکر خدا خوابید تا تولد برگزار بشه!

 lte14pktfge33ebi3t6q.jpg

مجسمه های زن محلی لاهیجان از بچگی عاشق این مجسمه ها بودم

 av81aswerxlgsziwicv.jpg

مجسمه های بچگی ما که به نسل بعد ما هم رسید

 bu4b0722odv6boxzqqj.jpg

 دایی رضا و بچه ها 

uh88tgh5nlj1ram6emyi.jpg

 

مامان تو رامسر

 iae8k17ad41vbtqeo3.jpg

 رژین و قطار

 3m5orxv4n84hv90poi.jpg

مامانی و دریا ی رامسر

 ug2bkmez3oqrgrns1bu8.jpg

مامان و بابا و کله رژین

 v36ps1re2gdehijf1t.jpg

کاهوی سیزده بدر

 7pr03k0bhl4hnfwui.jpg

بابای مریض در سیزده بدر

 muzbeowlbt5exwvyr8n.jpg

رژین خوابیده در سیزده بدر

 ebb669hsuer5mvbwe6i.jpg

 کوه دماوند در رامسر سادات شهر

ii0lx1smks0uzl50wd0a.jpg

 

 خانومی و سبزه سیزده

 cvwa9n5q55nu5jbu8470.jpg

 صبح روز سیزده و بره های همسایه

 fro7iq8dtghcvz4edqh.jpg

رودخونه کنار خونه مادرم

rj55z3x6jx897tvxpir.jpg

 

 اشپزی مامان

 est4c2qli10h4jbxh485.jpg

زندگی جاریست ...شادی و اولین روز مدرسه در سال ۸۸

 jz4b1ishnfl7o9o0z11.jpg

لحظه خدا حافظی و پایان نوروز ۸۸

 io78megx5podpsy2zrgn.jpg

mfdl5ufl2tctkdbgaqct.jpg

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 17:21 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام به همه دوستان گل و مهربونم که  دلم براشون حسابی تنگ شده بود

امیدوارم عید به همگی خوش گذشته باشه

من که هنوز از در گیری برنامه های عید در نیومدم و فعلا مادرم با اومده تهران  تا معاینه چشم کنه ...دلم نیومد وبلاگ را به همین حالت  بذارم بمونه در ضمن ۲۲ فروردین تولد وبلاگمون هست ...فقط گفتم بیام و سلامی عرض کنم و از دوستان گلی که نتونستم برم و کامنت بذارم عذر خواهی کنم باور کنین هنوز هم خسته هستم ...الان هم با ز باید برم دکتر ... تو اولین فرصت میام و براتون حسابی از خاطرات مینویسم و عکس میذارم ...همسر هم حسابی مریض شده و دیروز از صبح  تا بعداز ظهر تو درمانگاه باهاش درگیر سرم و ...بودم ...جناب برق هم که دیروز صبح رفت و غروب اومد !!

قربون محبت  صفای دل همتون برم من ...فعلا منو عفو کنین تا بعد خدا نگهدار

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 9:5 توسط سمیرا مامان رژین| |
پرودگارا... تو را سپاس ميگويم!!!!
براي تمام نعماتي كه امسال به من ارزاني داشتي ....
براي تمام روزهاي آفتابي و براي تمام روزهاي غمگين ابري و باراني....
براي غروبهاي آرام و شبهاي تاريك و طولاني.....
تورا شكر مي گويم براي سلامتي و بيماري ، براي غمها و شاديهائي كه امسال به من عطا كردي.....
تو را شكر مي گويم براي تمام چيزهائي كه مدتي به من قرض دادي و سپس بازپس گرفتي ......
خدايا، شكرت براي تمام لبخندهاي محبت بار، دستان ياري رسان، براي همه آن عشق و محبت و چيزهائي شگفت انگيزي كه دريافت كردم.....
شكر براي تمام گلها و ستارگان، براي فرزندان يا عزيزاني كه دوستم دارند......
خدايا، تو را شكر مي گويم براي تنهائيم، براي شغلم، براي مسائل و مشكلاتم، براي ترديدها و اشكهايم، چرا كه همه اينها مرا به تو نزديكتر كرد.......
تو را شكر مي گويم براي تداوم حياتم، براي اينكه سرپناهي در اختيارم نهاده اي، براي غذايم و براي برآورده كردن تمام نيازم.....
پروردگارا، همان را مي خواهم كه تو برايم خواسته اي......
تنها از تو مي خواهم:
آنقدر به من ايمان عطا كني تا در هرآنچه بر سر راهم قرار مي دهي تو را ببينم و خواستت را.
آنقدر اميد و شجاعت تا نوميد نشوم.....
و آنقدر عشق و محبت ... هر روز بيش از روز قبل عشق نسبت به خودت و آنان كه در اطرافم هستند.
خدايا، مرا آن ده كه مرا آن به ،
و آنچه را كه نمي دانم چگونه از تو بخواهم
پروردگارا، به من قلبي فرمانبردار، گوشي شنوا، ذهني هوشيار، و دستاني ساعي عنايت فرما تا بتوانم تسليم رضايت گردم و آنچه را كه به كمال برايم خواسته اي بديده منت بپذيرم.
خدايا، بر تمام عزيزانم بركت و بهروزي عطا كن، و صلح و دوستي و آرامش بر قلوب انسانها حاكم گردان .
آمين.........
منش بد شكست بيابد
منش نيكو پيروز شود
دروغ شكست بيابد
راستي برا آن پيروز شود
اهريمن ناتوان شود و رو به گريز نهد
و نوروز بر شما فرخنده و خرم باشد....
دوستان عزيزم !!
حال كه با ياري دادار هور يك سال ديگر در مدرسه زندگي از آموزگار روزگار تجربه ها آموخته ايم ، بياييد تا در كنار هم و براي هم براي آينده مان نقشي زرين بر تارك عرش بزنيم و آن را با گلهاي عشق و محبت آراسته گردانيم . نوروزتان پيروز!!!!!
Free2Upload Free2Upload

از همه دوستان خوب و مهربونم که امسال تو همه لحظات با ما بودن و دلگرممون کردن ممنون و سپاسگزارم

امسال هم گذشت !

تو یه چشم به هم زدن همه خاطراتش از جلوی چشمهام رژه میره ...امیدوارم که سال اینده برای همه و خانواده من سال خوبی باشه

ما با اجازه همگی میریم سفر

امیدوارم هر بدی و خوبی از ما دیدین به بزرگی خودتون ببخشید ..

موقع تحویل سال به یاد ما هم باشین و دعامون کنین

خدا نگهدار همگی تا سال اینده

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 10:51 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام

عید اومده .....واقعا ...به این زودی یه سال گذشت

امسال برای من خیلی خیلی پر فراز و نشیب بود ....

ولی خدا را شکر که الان با روحیه ای جدید و راحت به استقبال سال جدید میروم تا یه سال پیر شدنم را جشن بگیرم !!

خدایا شکرت به خاطر همسر مهربان و دختر خوبی که به من دادی ...به خاطر ارامشی که تو هفته های اخیر به من دادی ...برای اینکه راه درست زندگی را به من نشون دادی ...برای اینکه خیلی از چیزهایی را که بهشون وابستگی کاذب داشتم و مانع از پیشرفتم بود از زندگیم حذف کردی ...برای اینکه زشتی ها و زیبایی ها را برام اشکار کردی

خدایا امسال عید خیلی راحتم ....واقعا ارامش را الان حس میکنم ...ازت ممنون و متشکرم

اندر احوالات این چند وقته جونم براتون بگه

به شغل شریف پادویی ...کزتی و ...هرچه که میدونین مشغولم

وای که امسال اینقدر خرید کردن و کادو گرفتن و .....داشتم که بلاخره درد نازنین کمر و پهلو درد به سراغم اومد و بنده شبها نمی تونم بخوابم !

گرچه قبلا هم .........

من و رژین و بابا رضا  شنبه و جمعه نمایشگاه ارم رفتیم و خانوم خانومهای من هم دلی از بازی در اورد

واقعا به من هم خوش گذشت و عینهو بیرون ندیده ها فقط میگفتم بریم

ولی خداییش رژین که بزرگ شده خیلی بهتر ه و یه همدم دارم که دور دنیا را در یه روز بگذرونم

بگذریم که در اتوبوس با همه دختر خاله میشه و ...تو مترو هم باید حتما یکی از جاش بلند بشه تا خانوم بشینه 

چند روز پیش با بچه ها ی گل و مادرهاشون قرار داشتیم تو تیراژه  و این دختر که مثلا باید رحمش لا اقل به من بیشتر باشه منو از صندلی بلند کرد و گفت سر پا بمون تا من بشینم چون بشینی پیشم جام تنگ میشه !! وای که اول بسم الله یه رییس بازی در اورد .واقعا که من مونده بودم ...و همه هم میخندیدن و  میگفتن به این میگن زن سالاری ..البته دو دقیقه بعد  دوستایی شدن که نگو

انصافا ته قلبم به وجودشون و دوستیشون و درک درست  و بی ریا بودن شان افتخار کردم ...خدایا شکرت ...چون دوست خوب نعمتی هست

ما شا الله اینقدر شیرین شده که نگو ...خیلی کاراش و نوع حرف زدناش بامزه هست ...یه کم باهاش تند حرف بزنی همچی باهات بد تا میکنه که واقعا از خنده ادم روده بر میشه و درست مثل یه ادم بزرگ از خودش دفاع میکنه ...

جمعه هم رفتم ارایشگاه و کارهای عید را انجام دادم ...رنگ کردم امسال ...انصافا بهم میاد و خوشحالم

فعلا این آپ را داشته باشین تا بعدی را هم براتون چند روز دیگه بذارم

قربون محبت همه برم من  پشاپیش سال خوبی را براتون ارزو میکنم

Free2Upload Free2Upload Free2Upload
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 13:36 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام

نوشین و هستی عزیزم  پر کشیدن اقا جون از  این سرای فانی دل هممون را به درد اورد چون تو این مدت با   هم زندگی کردیم از صمیم قلبم بهت تسلیت میگم باقی بقای عمر شما  و خانواده مهربونتون باشه

*********************************************

 

این اخرین پست نیستا  ..بازهم میام

حال همگی خوب هست دیگه میدونم اینروزها  حسابی مشغول خرید و کارهای خونه هستین واقعا از صمیم قلبم ارزو میکنم که امسال براتون سال خوبی باشه

من هم با اجازه دوستان گلم برای اینکه بعدها یادگاری بمونه که چه کردم عکس لباسهای عید و هدیه ها و لباسهای خودم را هم گذاشتم تا اونهایی که ازم خواسته بودن ببینن

رژین گل مامان دیگه برای خودش خانومی شده دیشب یه کم حالم بد بود و رضا میخواست بخوابه من هم که تو اینجور مواقع معتاد به تلویزیونم ازش خواستم روشن بمونه تا من ببینم  ولی ا ون میگفت خسته هست و صداش اذیتش میکنه خلاصه من الکی خودمو زدم به گریه  یهو دیدم رژین همچین به دستو پام افتاده که گریه نکن خودمم خجالت کشیدم

میدونین روزهای اخر سال یه حس خاصی داره ادم پر از انرژی هست اما نمی دونم چرا تا سال تحویل میشه یهو دلم ادم میگیره

من سه چیز تو دنیا هست که هیچوقت نتونستم بغضم را در موردشون نگه دارم

۱. اول خوشگله خانم بعد بادمجان خِرشت

نه

نه

۱. تحویل سال نو که حتما اشک میریزم

۲. زمانی که عید فطر اعلام میشه

۳. و اعلام اینکه فردا اول مثلا اول رمضان هست

و یه چیز دیگه هم بزرگ شدن دختری هست ..انگار من به بچگی هاش خیلی احتیاج دارم  وقتی میبینی باهات حرف میزنه ذوق میکنی اما دلشوره هم میاد سراغت که داره بزرگ میشه و مسئولیتهاش هم مطمئنا بیشتر ه و نکنه از عهده اش بر نیایی مثل همه مادرها ارزو دارم واقعا اینده خوبی داشته باشه تو وانفسها

جدیدا عشق شرک و فیونا و خره هم شده

و حس خیالبافی با خود حرف زدن را داره الان که مینویسم به خر شرک میگه خره بیا پایین حالا کجا رفته خدا میدونه و میگه میایی کوچولو  گریه میکنه  خودت بیا بریم

به خانواده باباش خیلی علاقه منده تا روسری می گذارم رو سرش میگه مامان شکل اِتی شدم (احترام)و خلاصه بلایی برای خودشه

در مورد مسایلات زندگی بهش سخت نمیگیرم و نمی ذارم پرده بین من و اون و باباش باشه من معتقدم دختر باید با پدرش خیلی راحت باشه البته حریم را حفظ کنن و لی چیزی مانع نشه که باهاش حرف نزنه دوست دارم بهترینها را براش انجام بدم ..خداییش گیراییش خیلی خوبه منتهی من کم کارم  ذهن قوی داره و اتفاقات خوب به یادش می مونه  مثلا از یه مکان بگذریم اونجا را میشناسه تا میرسیم به اول کلاچای تو خواب هم باشه بیدار میشه میگه خونه پَلِلِه (منظورش دختر خاله اش هست که چون پدر بزرگش اهل یه منطقهای تو شمال به اسم پَلَت چاله بودن و به عامیانه میگن پَلچالِه خنوم نمی تونه بگه و میگه  پَلِلِه  شادی پَلِلِه  ...یه وقتهایی به ذوق صداشو میکشه و میگه   پَلِلِه ...کلالای (کلاچای)

امسال عید برای شادی و خاله هم حسابی سوغاتی گرفتیم و یه بیبی بورن گرفتیم که برای تولدش که ۷ فروردینه بهش کادو بدم

دعا کنین امسال خوش بگذره ...بعد از یه سال خستگی و تلاش و اتفاقات گوناگونی که افتاده ادم دلش کلی روحیه میخواد خداییش امسال همسرم همیشه مشغول فعالیت بود و دلم میخواد کلی بهش خوش بگذره

تو این مدت زیاد نتونستم تغییرات بچم ر ا بنویسم ولی از سال جدید یه تصمیمهایی داریم

فعلا قربون صفای همتون

تا اپ بعدی که احتمالا اخرین هست خدا نگهدارتون

عکسهای لباسها

ژاکت صورتی و بلوز قهوه ای که جلوش اسبه ..را خاله فرشته جونم از المان خریده این عکسهاشه و خودشو میاد ایران و به ما میده ممنونم خاله جونم امیدوارم جبران کنم

بعدا نوشت :دوستان گلم که موفق نشدن عکسها را ببینن من بازهم براتون اپلود میکنم و این بار تک تک میذارم قربون محبت همتون برم من

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 11:31 توسط سمیرا مامان رژین| |
مامان کیاراد کوچولو مسابقه ای با عنوان عکسهای بامزه زیر یه سال گذاشتن

برای خوندن شرایط روی لینک کلیک کنید

دخمل ما هم این عکسش خیلی با حال بود چون خواستم ازش عکس بگیرم با بدن لخت همین که دید دوربین را گرفتم دستم یو یه صدایی شبیه او ه ه ه ه ه از خودش در اورد و بدنش را بادست پوشوند و بدش اومد  که ازش عکس اینجوری میگیرم

Free2Upload

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 11:1 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلاممممممممم

روز همگی بخیر و شادی

ما که حالمون خیلی خوبه خدا را شکر ...دوست جونای من خوبن  نی نی گولوها چی ؟؟

خدا را شکر

 

رژین ما هم همچنان به شیرین زبونی مشغوله

مامان با بابا عروسی کرده

شرک با فیونا عروسی کرده

مسعودی با  آلا (خاله ) سومیه (سمیه ) عروسی کرده

باه (بابا بزرگ پدری) با ا‌ِتی (مادر بزرگ پدری احترام ) عروسی کرده

مامان جون (هویَه) با شادی عروسی کرده

دیروز با هم رفتیم کارخونه پیش بابایی خیلی خوش گذشت  مزایده داشتن  رژین هم کلی ذوق زده از اینکه رفته ایران تولو ...اون هم با قطار (مترو)خداییش میگفتم الان رسیدیم میگفت نه نرسیم قطار بشینیم

خلاصه کلی حرف زدنهاش با حال شده و همه کلمات و حرفها را میگه

عاشق موسیقی هست

افشین و خوشگله خانم .و شرک جدیدا

ابی و کامران و هومن را خیلی دوست داره

یه کم دست بزن داره و جیغهای بنفش هم که نگو

هفته قبل رفتیم شمال و مادرم رارسوندیم تا دچار مشکلی نشه ...خدا را شکر چشمش هم خوبه و عملش خیلی خوب بود

تو شمال هم که شادی و رژین اتیش سوزوندن اساسی

چند شبی هم چون بابا یی دیر می اومد دو تایی رفتیم رستوران و خوش گذشت فقط جیغ بنفشه شب دوم هم بود که من نفهمیدم چی خوردم

دفعه بعد عکس از ایران تولو و شمال هم میذارم

تو آپ بعدی براتون بیشتر می نویسم و عکس میذارم

بعدا"نوشتم

مامان کیاراد کوچولو مسابقه ای با عنوان عکسهای بامزه زیر یه سال گذاشتن

برای خوندن شرایط روی لینک کلیک کنید

دخمل ما هم این عکسش خیلی با حال بود چون خواستم ازش عکس بگیرم با بدن لخت همین که دید دوربین را گرفتم دستم یو یه صدایی شبیه او ه ه ه ه ه از خودش در اورد و بدنش را بادست پوشوند و بدش اومد Free2Upload

 

Free2Upload Free2Upload Free2Upload Free2Upload
نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 10:45 توسط سمیرا مامان رژین| |
الان که اینو مینویسم روحیه ام بهتره

ماما ن الینا  سانازی ممنونم از لطفتون

بچه ها سال نو داره میاد و سال جدید  در پیش و رومون هست دوست دارم که دلم را از کینه ها پاک کنم به هرکی بدی کردم ازش عذر بخواهم با همه دوستانم دباره روابط خوب و قشنگ داشته باشم بدون اینکه به حریم اونها وارد بشم و یا ازش توقع بی جا داشته باشم یا اینکه بخوام همیشه تو خلوتهاشون منو بخوان

در کل خیلی خوشحالم چون خدا به من این لطف را کرده که شادم کنه و من هم دوست ندارم که کینه توی دل کسی از من بمونه

همه دوستانم برام عزیزن و من خوشبختانه خدا را شکر میکنم که کسانی هستن که بین من و دوستانم صلح و مهربونی بذارن به امید روزی که حاجتم را بگیرم و اینجا براتون بنویسم

یه سفره نذر کردم که بعد از عید کار من و دوستانم به خوبی ختم بشه و من دوباره با شادی در بین اونها باشم

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 17:10 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام دوستان منو ببخشید به خاطر یه سری مشکلات نتونستم اپ کنم یکیش مادرم که بنده خدا عمل چشم داشت ....بزودی می ام و منتظرم باشین ...دوستتون دارم بوسسسسس
نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 23:28 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام به همه دوستان گل و مهربون یست و هشتمین ماهگرد رژین و اغاز بیست و نهمین ماه فعلا عکسها را به بزرگی خودتون قبول کنین تا تو اپ بعدی براتون مطلب بنویسم Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 21:33 توسط سمیرا مامان رژین| |
دخمله انگار سر خوب شدن نداره ...صداش بد جوری گرفته .الان براش سوپ گذاشتم

اینروزها همه طپش ......نه بابا اینروزها دلم گرفته

نمیدونم چرا زود رنج هستم و حساس ...دست خودم نیست شاید هم اخرای سال هست ما چه ادمهایی هستیم دوست داریم زود عید بشه غافل از اینکه عمرمون داره میره البته من که ۲۰ سالمه و چند صد ماه بقول یارو گفتنی

دلم یه عالمه احساس قشنگ میخواد ...محبت عشق نمی دونم چی بگم

ببخشید اگه بهتون نتونستم سر بزنم باور کنین مریضی ها دل و دماغ نذاشته بود

برای خالی نبودن عریضه این پست ر اگذاشتم تا فقط شاهد چهره بیمار رژین نباشین

تولد پارمیدای نازم مبارکه امیدوارم صدو بیست ساله بشی خاله جون

در ضمن یه خواهش هم از کسانی که به وبلاگم سر میزنن دارم بابای دوست عزیزم ساره عزیزم  چند وقتی هست که اروم خوابیده و دلهای منتظر و چشمهای نگران و لی سرشار از امید به لطف حق به بابایی مهربون نگاه میکنه ازتون میخوام حتما با ذکر یه صلوات و دعاهای خیرتون  سلامتی ایشون را از خدای بزرگ بخواهین ممنونم

Free2Upload

چند تایی عکس متفرقه

Free2Upload Free2Upload Free2Upload Free2Upload Free2Upload
نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 9:5 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام

الان که این مطلب را مینویسم  هر دوی ما مریضیم

رژین که مسموم شد و شمال کوفتمون شد من هم سرما خوردم البته فقط سرگیجه دارم و بدنم درد میکنه  و کمی تهوع و بی اشتهایی متاسفانه مسمومیت خوب شد و تبش شروع شد الان هم تب داره و بی حاله  واقعا موندیم چه کار کنیم ....فعلا به همین مقدار نوشته و کمی عکس بسنده کنین تا بعدا مفصل بیام و از این روزها بنویسم  ببخشید اگه نتونستم  بیام و جواب کامنتها تونو بدم

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

این عکس را الان انداختم اینجا تب داره

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 14:30 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام دوستان گل خودم

امیدوارم از این ایام بهره کافی برده باشین

من نیم ساعتی میشه از شمال اومدم و گفتم یه ندایی بدم بزودی هم آپ میکنم قربون همتون برم

*******************************

بعدا"نوشتم:بچه ها رژین شدیدا" مسموم شده ...و دو روزی هست که باهاش درگیرم  طفلی بچم آب شده خیلی حالش بد بود از دیشب بالا نیاورده و لی بی حاله ...اگه به جواب کامنتها نتونستم برسم من را ببخشید ...چون حساسم کسی کامنت بذاره و من جوابش را ندم ...ممنونم از همگی..امیدوار مهرگز نی نی هاتون مریض نشن

نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 0:35 توسط سمیرا مامان رژین| |
فرا رسیدن ایام سوگواری حضرت ابا عبدا لله الحسین را به همه دوستان و مسلمانان جهان تسلیت میگم امیدوارم اجر همه ما با سرور و سالار شهیدان باشه

 Image and video hosting by TinyPic

عاشقا بیاین تماشا بزنیم سری به آقا
کربلا بریم پیاده پابوس حسین زهرا
مثله کفتر بی لونه سر رو دیوارش بذاریم
گنبد شاه و علمدار و با پرچمش ببینیم
آی مسافرا بجنبین این چه موقع کلامه
شیعه بسته چشم به راهی دیگه موقع قیامه
پیشونی بنده یا زهرا پیچیده عطر گل یاس
رسیدیم علقمه دیگه بگو یا حضرت عباس
بیا مبتلا به اینجا این آقا مشکل گشاته
بیا ای مریض که خاکش واسه هر مرض دواته
این آقا ماهه زمینه تکیه گاهه عالمینه
بذار بهتر بگم آقام همه کاره ی حسینه
یه دستو بذار روسینه دست دیگرو رو حنجر
یه جا قتلگاه اکبر یه جا قتلگاه اصغر
****************************************************************
با اجازه دوستان عزیز ما چند روزی نیستیم و برای عزاداری به شهر خودمون میریم خواهش میکنم تو این ایام ما را از دعای خیر خودتون محروم نکنین
و برای سلامتی و شفای پدر و مادر دوستان عزیزم آزاده و ساره و باهره   و مریض خودمون و همه دعای خیر کنین
اجر همتون با سید الشهدا
 
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 8:44 توسط سمیرا مامان رژین| |

    

سلام دوستان جونای گل خودم Hi-ya!

فرارسیدن ماه محرم و صفر را به همه دوستان خودم و همه مسلمانان تسلیت میگویم امیدوارم بتونم از رهروان واقعی راه حسین بن علی سیدالشهدا باشیم Image and video hosting by TinyPic

یه راست بریم سر اصل مطلب که خانوم رژین فاطمه هستن !!Kid With Doll

خانومی نمی دونین چه بلایی شده .....ووووووووآتیش پاره ای  Girl 3 شده به خدا اول از یه خصلت بدی که پیدا کرده بگم چند روزی هست مردم را کتک میزنه ! Kick Me البته علتش را هنوز کشف نکردم و در چند قدمی اکتشاف اون هستم .   Graduation 

زبان شیرینش هم که دیگه دل ما را برده

چند روز پیش که داشتم با همسایه حرف میزدم اومد دستش را گذاشت روی دهانم و گفت ساکت شو ....تا خودش حرف بزنه !Loser

و یه روز هم که داشتم می رفتم تو اتاق جلوی راهش یهو موندم و گفت برو اون ور ..... Face Plant    

شب یلدا هم که شدیدا از دیدن تنقلات به وجد اومده بود به من گفت مامان داری اذیت میکنی ها میدونین چرا ؟؟.

.

.

.

.

چون فقط گفتم تو اتاق پخشش نکن و بعد هم اعصاب خورد میکنی ها اگر بدونین خوراکی ها با چه اعمال شاقه ای ا زحلق ما پایین رفت ... Cake  Orange  I Love Candy

دیشب هم کل وسایل کیف باباش را داشت زیرو رو میکرد و با عصبلنیت میگفت اینها مدارک منه !! Exec 

پیش خانوم باشی همه دنیا مال ایشونه ...شادی منه ...مامان جون منه ....رضا منه ....ماتیک منه .....کیف منه ...عزیز منه  و عزیز باه هم هست (به بابا بزرگش میگه باه )خیلی عشق بابا بزرگش هست ...           Eiffel Tower  Leaning Tower Of Pisa   Pyramids  

طبق معمول به خاطر سک سک خون و خونریزی میشه Dumm:9810

و جدیدا " من جعبه های قبلی را پرا ز کتاب و اسباب بازی میکنم و میگم سک سک خریدیم و خونه هست !

مسواک زدنش خیلی باحاله ...و در رختخواب به صورت خوابیده مسواک میزنه

و اما تو این هفته ها

یه شب که عید غدیر بودرفتیم امامزاده عینعلی و زینعلی و کلی جشن و خوراکی هممون شدیم  و دوستم ژاله جون باعث شد و خدا بهش اجر بده

فرداش یه قرار وبلاگی رفتیم بوستان و پونک که بازهم ژاله عزیزم زحمت کشید و کلی برام سوغاتی آورد مخصوصا"کفش قشنگی که از دبی اورده بود و یه رومیزی ناز که خودش بافته بود قربون اتیلای خودم هم برم که اینقدر نازه و مودب و  دوستان خوب دیگه .... ساناز جون مامان دانیال و دانیال ملوس خودم  مامان سپند عزیزم خاله باهره وامیر پارسای عسل بلاچه خودم مامان سارا و ارش شیطون بلای خودم نیمفادورا ی عزیزم و وروجک!!نسیم ارتین بلای هالییودی خودم سوری جونم و عسل طلای خودم

یه بار هم با رضا رفتیم سرزمین عجایب که رژین خیلی کیف کرد و خوش گذشت

چند روز پیش هم مامان جون اومد که حسابی کیف کردیم و لذت بردیم کلی خرید و تفریح و گردش و زیارت که انصافا" زیارتش چسبید  یه شب هم رفتیم رستوران و یه روز هم گارفیلد افتاد تو جوب و ما هم حواسمون نبود جا گذاشتیمش و دوباره با آژانس رفتیم و اوردیم و انداختیم Washing Machine

جمعه بود که رفتیم حرم عبدالعظیم و زیارتش واقعا دلمونو جلا داد

بعد هم بازار گزدی کردیم که چه قدر هم گشتیم و البته چیز خاصی نخریدیم و فقط رژین یه ماسک گارفیلد خرید


این عکس رژین و مادر شوهرم را خیلی دوست دارم دیشب هم رژین با چادر کپی مادر بزرگش شده بود البته این عکس مال عید هستImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

من هم از روز قبل کلی اشپزی کرده بودم و خیالم حسابی راحت بود و مادرم امروز صبح رفت و دوباره من و دختری تنها شدیم البته تاسوعا و عاشورا میرویم شمال و من هم کادویی های خانواده شوهرم را دادم مادرم برد و خدا میدونه چه حس خوبی دارم و اونها هم انصافا"ایندفعه کلی برام وسیله دادن و الان هم یهو هوس پرتقال کردم برم و مال باغ مادر شوهرم را بخورم

!

 

بعدا"نوشتم :رژین عزیزم ۲۸ ماه گردت مبارک ۴/۱۰/۸۷

 تولد مریم جون مامان ارتین و مامان الینا هم مبارک

تولد امیر مهدی گل مهتاب هم مبارک باشه Birthday Balloon








Click here to add these cool Smileys to your emails for FREE!

                       


نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 19:25 توسط سمیرا مامان رژین| |

  

سلام دوستان مدتهاست که میخوام این پست را بگذارم منتهی فرصت نمیشد چون به مرور تغییراتش را نوشتم ممکنه بعض جاها دو بار نوشته باشم و پوزش میخوام  و خیلی جاها فعل و فاعل درست نداره چون من به مرور نوشته هام را وارد کردم البته در کحیط وورد و اینجا سیوش کرم امیدوارم که سر در گم نشین

   

اولین لبخند در سن 1 ماهگی در کلاچای به نازهای مامان جون Laughing Baby

اولین خیره شدن به دستها در اذر ماه 85 و اولین قهقه از ته دل اذر 85 کلاچای  Mom And Baby

اولین سینه خیز رفتن در اسفند ماه85 {فیلم هم دارم} Crawling Baby     

اولین نشستن در فروردین ماه 86Kid With Doll

اولین با با و مامان گفتن در اسفند 85Daddy & Baby

اولین دستشویی بزرگ خشک دی ماه 85 Peeing Baby       

اولین گرفتن تکیه گاهها فروردین 86Crib

اولین گرفتن اجسام در سن سه ماهگی و در ابان و اذر 85Baby Smiley

اولین دس دسی و نی نای نای در اردیبهشت 86 Terrific 

اولین راه رفتن کامل در شمال مابین 18 الی 28 تیر 86Shoe Foot 

اولین دندون رژین در اواخر خرداد و دیده شده توسط خاله در 3   تیر 86 Teeth   

دومین هم در تیر ماه Foot

اولین گام 6 تیر ماه یک و دو گام

دندونک در تاریخ 28 تیر ماه 86 Happy Birthday   

اولین شنا وآب بازی در دریا 22 تیر 86 دریای حسن سرا اولین شهر بازی و چرخ و فلک در روز سه شنبه 19 /4/86 رامسرSweating 1

اولین غذای جامد در بهمن ماه 85

اولین سوپ اسفند

اولین راه رفتن کامل ذر 3 مرداد 86ادا کردن کلمه دس دسی در تیر و مرداد 86

روز جمعه 5 تیر با دیدن دست زدن بچه ها در تلویزیون دس دسی گفت و دست زد

در مرداد ماه 86 بای بای میکرد و میگفت بخواب بخواب

وقتی میگی بابا کو با دست نشون میداد ... دستش را به صورت موبایل میکنه و حرف میزنه و خودش را در اغوش ما می اندازه کلمات(داییزا .دایی رضا شادی .دادی ته ته سر پا شدن و با نی اولین بار اب میوه سیب و کیوی شادلی را خورد ترک کردن 4 دست و پا مرداد 86

ادای چندین کلمه در مابین تیر و مرداد ۸۶

نشان دادن پدر و شادی در عکس در مرداد 86

گفتن کلمه بخاب با خوندن شعر نازی جون

کج راه رفتن و لوس کردن خودش

اولین دندان جعبه در 23/11/86 دومین در1/1۳86

مابقی هم در محدوده فروردین تا اردیبهشت 87

رژین بعد از تولد یکسالگی

بعضی از اشیاءرا شناخت مثل کفش که دد ه میگفت

در محدوده 15 تا 18 ماهگی

ادای کلمات (آبه .شمارش تا 3 بازی اتل متل توتوله که در فروردین 87 و روز 9 فروردین ادا کرد بوسیدن نازی کردن دایی رضا آله به به جیک جیک هاپ هاپ بو

حیوانات را  با کلمه بو میشناسد مگ مگ میکند حمام و آ ب بازی را خوب میشناسه  با بچه ها بازی میکنه و می تونه با سعی خودش لباس را  تو سرش  کنه دوست داره در قوطی باز و بسته کنه دوست داره با موس کارکنه ساعتها پشت کامپیوتر میشینه کمد به هم میریزه خط خطی میکنه کتاب داستان دوست داره بادکنک دوست داره مسواک زدن توپ بازی بوسیدن

کل کلماتی که ادا میکنه

بابا به به هاپ جیک نازی ابه بئ  د . دده نی نی دایی رضا آله  تشخیص حیوان از هم و از انسان و عروسک  کلماتی چون پی پی آدی(شادی) علاقه به دیدن فیلم و عکسهای خانوادگی کمک کردن به با در جمع کردن سفره  تشخیص صدای ... Gas .و خندیدن و گفتن دو کلماتی چون ماه برق در راه رفتن از پله ها  شناخت خر اسباب بازیش که ما بهش  اخ می خره  میگیم (اخ خر من )  شناخت خوراکی ها چیپس و پفک  پفیلا  استقلال کامل در خوردن غذا عکس العمل به در مبنی بر اومدن باباش  ترس از بعضی اقایان  شوق شدید به رفتن بیرون و تکروی شدید  نگاه کردن به البومها باز کردن در کمد علاقه به کابینت ذوق از دیدن گربه   Cat 9 غرور داره نقاشی دوست داره و می خواهد براش بووو بکشیم Cat 9 ا  ز کلیپها و از پیام های بازرگانی خوشش میادTV                  اصرار به گفتن کلمه بابا حتی به من و گفتن اوههههههههه در خرابکاریها و مسایلات بیرون  نارضایتی از قطع ارتباط با مادر و علاقه به پله برقی و آسانسور علاقه به پایین اومدن از پارکینگ.علاقه به ذرت مکزیکی Cornهر دوران که حرف میزد پا میگفت در 7 ماهگی ایول ایول میگفت ما میگفتیم پا .پا بووووو پاشو میداد تا بو کنیم البته در 18 ماهگی بلاخره مامان گفت و شمارش تا 12 جوجو هاپو پوهه  در تاریخ ۳۰ اذر گوشش را سوراخ کردیم

رژین بعد از 18 ماهگی تا 24 ماهگی

میوه ها را میشناسهPearGrapeBunch Of Bananas Orangeاتل متل توتوله 9 فروردین 87 تاب تاب عباسی باه یعنی بابا جون داستان و خیلی هم به کتاب داستان علاقه داشت و یه توپ دارم قلقلیه  بعد از عید کلی تغییر کرد کلی از کلمات را میگفت ادای دایی رضا را در میاورد چشم لب ابرو(اردیبهشت ) دوغ عاشق بازی کردن وشهر بازی  می بردمش  خانواده پدری اش را میشناسه و به مریم مریمه میگفت و بعد هم عمه  موز و بوپ تصاویر اجسام را میشناسه  دایره 4 گوش و سه گوش را میشناسه و سر جاشون میذاره عکسها را میشناسه نرم افزار آرین را میشناسه و آ و ب و پ و ...را میگه گاها" مینوشتم مامان و با با می تونست بخونه  خاله چی میگه : مخم مخم معنای قهر را در 1.5 سالگی درک کرد  وا را وقتی توخیابون میدید میگفت آ در تابستون به تولد کلی واکنش نشون داد و لی از شیطنتهاش نگو که واقعا بیرون اون یه طرف میدوید و ما دنبالش از به هم ریختن خونه لذت میبرد عاشق دریا شده بود تابستون و خانواده پدریش به عزیز میگفت عیی و اتی و اداشو در میاورد به ستایش میگفت تایی و بعدا: تایش و به حسین میگفت حوسن عمو حسن را شناخت و میگفت کلاپ خریده تقربا "  تونست مونا و محمد را بگه میگفتم عمو حسن چی خریده میگفت کلاپ دایره لغاتش بعد از تولد دوسالگی به جمله رسید مثلا شادی رفت .الان هم دیگه کامل حرف میزنه اخرین جملات تکمیلش  سلام گارفیلد خوب هستی عزیزم خوش آمدی برو به سلامت سلامت باشی می تونه نعمه بگه میگه پیلا پیلا و با لی لی و بانک را میشناسه (قبل دو سالگی ) بیلو میگه لیمو و الان حسابی میتونه حرف بزنه و عاشق سک سک هست  من وقتی میگم سیب زمینیPotato اون میگه هویجCarrotsسوپ را دوست داره چند تا کتاب داستان داره که تقریبا یه دو تایی را به صورت چند صفحه حفظ کرده کتاب حسنی و پارک شادی را خیلی دوست داره به اضافه میگه ازاله به شیر میگه لی













نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 19:24 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام به همه مامانهای گل و نی نی های نازو عزیز

 

Image and video hosting by TinyPic عید غدیر را به همتون تبریک میگم

دخترم شعر الفباي انگليسي را خيلي قشنگ ميخوني و من عاشق دبليو گفتنت هستم

عسلم به من نمي دونم چرا ميگي خاله سميرا !!

چند روز پيش لباس عروس پوشيده بودي و من ديدم كهنه شده گفتم ايندفعه رفتي شمال به عزيز بگو يكي برات بخره گفتي (در حالي كه دستت را سينه چسبوندي)نه ...دارم ...عزيز نخره ...پول نداره !!

ديروز به همسايه بغلي يهو گفتي خانم انصاري!!در صورتي كه يه اسم ديگه داره و وقتي گفتم بگو خاله ژيلا خجالت كشيدي داشتم امپولش ميزدم و كلي براش پزشكي كردي و يهو گفتي به ك...امپول ميزني من نمي دونم اين را ازكجا ياد گرفتي و گفتم بگو با....و تو نمي تونستي بگي و گفتي سن !!!(شرمنده كه به اينجا كشيد)

 چند روز پيش يه پسر بچه اي را ديدي گفتي مامان داداشي چه قدر قشنگه ..خوشگله !!

خانومي داشت انگليسي حرف ميزد و يهو گفتي شبيه سميرا هه منظورت نوع صحبت بود

 بهت ميگم where is your cat يهو ميگي گافيده چاست (گارفيلد كجاست)و ميگردي دنبالش

يه چيزايي انگليسي بهت ياد دادم و الفبا ولي انگار قاطي ميكني با هم بچه بودي بهتر بلد بودي!!!

دو تايي سوره و صلوات را ميتوني بگي البته با كمك من

معتاد به سك سك شدي و ما مجبوريم بخريم ولي من ترفند جالبي زدم ...جعبه خالي را بر ميدارم و داخلش محتويات سك سك را ميگذارم و و من از يه در و تو و بابا از يه طرف ديگه ميرين و من يهو ميگم واي سك سك (ما بچه خ.ر ميكنيم ...سرشو كچل ميكنيم )

قبلا " كلاه نميگذاشتي .حالا هم در بدترين شرايط گرمايي در نمي اري

اعتياد ت به كمد تا حدي هست كه روزانه ده بار بايد جابه جا بشه و به دامن ميگي نا نا ناي (بر وزن ني ناي ني ناي ني ناي ناي ...هموني كه دندون نداشت و اخرش گفت نازي اباد نيگه دار!!!!!

عاشق خراب كردن اجسام موبايل در اوردن لباس عروسك و همزمان لباس خودت و رقصيدن هستي!!عاشق كورن فلكس و شير شدي

 لحظهاي قدم بر نمي داري و بايد بغل بشيييي!! بازهم در دل كوچكت عاشقانه به تاب و سر سره اونهم در هرمكاني بگو مادرت رو به موته !

 معلومه گرمايي هستي اخه پتو را از روي خودت مي اندازي از عكس و فيلم گرفتن خوشت مياد و يك اداهايي در مياري !!

اهنگهاي مورد علاقه ات محسن و پارميدا و ..........تقريبا همه نوع اهنگ مخصوصا شيش و هشت ! بهش ميگفتم ددی ده كن ميگه نه ميميره

ميگم يه گاز بگيرم (كوچه گازيه ناموفق!!!)ميگه نه خون مياد ..ميميرم

بعدا "نوشتم :جدیدا گیره های لباس را به صورت کلیپس از سرش اویزون میکنه بعدا عکس میذارم

دیروز به گارفیلد میگفت سلام گارفیلد خوبی خوش امدی سلامت باشی

وای این دختره تو اهنگ ناهید که میگه سارا تویی خوشگل من چه قدر بعضی جاها شبیه رژین شده البته من صدا میکنمش هوژه ...بابا هم یا قولی هست یا ددی !!!!!!!خانواده استثنایی را حال میکنین

جدیدا " از خودش شعر میگه و انروزی میگفت .باربی رفته خونشون ...با ماشینه ژلاک(پراید)

خوب مادر بابا هم كم كم داره ميره و من هم برم به كا رو زندگيم برسم قربون اين دخملم برم كه با بودنش زندگي ميكنم ..طبق معمول جمله معروف بي تو ميميرم
Image and video hosting by TinyPic

بعدا نوشتم: شایان گلم تولدت مبارككككككككSmileyCentral.com SmileyCentral.comImage and video hosting by TinyPic
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 8:9 توسط سمیرا مامان رژین| |
    سلام به همه دوست جونای مهربون خودم  

بعدا نوشتم :به رژین من هم رای میدین 

مسابقه انتخاب وبلاگ پرشین وبلاگ 

http://persianweblog.ir/topblogs/kids-blogs.aspx

    عید سعید قربان ..به همه عزیزانم تبریک میگم و خدا قسمت کنه همه با هم بریم

این ماه تولد دوست جونام علیسان کیان و شایان هم بود تولدشون مبارک Birthday FireworksHappy BirthdayBirthday Balloon
ممنونم که همیشه به یاد ما هستین امیدوارم محبتهاتونو جبران کنم من و رژین یه مدت نبودیم و شمال بودیم درست بعداز کوتاهی موهاش ده روزی رفتیم شمال و خیلی به ما خوش گذشت مخصوصا خونه مادر شوهرم که خدا را شکر همه چیز بین ما به خوبی و خوشی حل شد و روابط بسیار داغ و حسنه شدخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir مادر شوهر من زن بدی نیست منتهی شاید ما هم زیاد حساسیت نشون می دیم اون مادره و هر مادری برای دخترش بیشتر محبت مادی میکنه چون همیشه گفتن دست دختر در مقایسه با پسر تنگ تر هست و زیر دست شوهر .....  
...من که ایندفعه مسایلی را مادر شوهرم برام عنوان کرد که واقعا متعجب شدم .Eyes Poppin..چه ادمهایی که به اسم دوست با من ارتباط داشتن و لی از پشت سر به من خنجر میزدن Spankو من هم چه محبتها که براشون نمی کردم !!واقعا نتونستم قبول کنم خانومی که سنی ازش گذشته باشه و عروس و دوماد داره بیاد جلوی مادر شوهرم از من بد بگه و منو بخواد خراب کنه تا یه توجیهی بشه واسه عملکردهای بدخودشون !!!دیگه تصمیم گرفتم با هیچکس نه ارتباط حظوری نه تلفنی داشته باشم و همونهایی که از من گله مند بودن که چرا من باهاشون ارتباط ندارم به خونه مادر شوهرم سر میزنم و به اونها نه.. یه خنجر اساسی از همین ارتباطی که باهاشون برقرار کردم به من زدند !!!و جالب اینجاست که ادم یه بار بره خونه کسی خودشون بیشتر جلوی ادم درد و ناراحتی هاشونو بگن ولی    اخرش حرف ادمو ببرن برای مادر شوهر و منو محکوم به بدی کنن !!خدا را شکر مادر شوهرم زن با گذشتی هست ..هر مادری و هر انسانی خصلت خودشو داره و من نباید از بعضی رفتارهاش ناراحت بشم انصافا برای دختر من هم خیلی محبت کرده و دوستش داریم از رژین گلی بگم که بلا شده ..اگر بدونین شمال چه اتیشی سوزوند ..وسیله سالم که تو خونمون نمونده جدیدا یاد گرفته گاهی وقتها مخفیانه  ج ی ش میکنه  No  Constipated وای خدا فکر میکردم یاد گرفته اما گاها اذیت میکنه و من هم حسابی گوشمالیش دادم و او نهم خیلی ترسید و ناله کرد البته بگم که فرداییش دوباره فراموش میشه !!چند روز پیش همسرم خواب بود دیدم میگه هیس!!رضا خوابده منو میگیShocked و دیدم هی صدام میکنه خاله سمیرا !!!گفتم چیه گفت رضا اذیت میکنه !!Whoaای قربونت برم وبلاگش را هم میشناسه وولاگ میگه از غذا خوردن روی گردان هست چند روزی برشتوک تک میخوره (کورن فلکس)عاشق ماتیک زدن و لباس پوشیدنه عشق سوراخ سمبه داره و هر چیز سالمی را خراب میکنه !!عاشق عزیزش هست و خانواده شوهرم و وقتی بابا شو میبینه ذوقی میکنه که نگو من هم عاشق و شیفته این دخترم تو شمال یه شب مهمونی بودیم خونه دختر عموم یه روز خونه دخترش و خونه مادر شوهرم و موقع اومدن تو یه بازارچه توی متل قو بود فکر کنم موندیم و وخرید کردیم  توی شمال هم یه روز مادرم بردمون پارک لنگرود و تو تهرونهم چند شب پیش رژین را بردیم  سرسره بشینه تا دلی از عزا در بیاره یه شب هم بردمش بوستان و شهر بازیش و طبق معمول ذرت خورد خانومی خلاصه که دلم دوباره برای شمال تنگ شد و تعطیلات هم نمی ریم ...
خدایا به خاطر همه چیز ازت ممنونم و دوستت دارم

بعدا نوشتم :شدیدا به گارفیلد اعتیاد پیدا کرده واین گارفیلد چه خوش شانس بود که با ما دور دنیا را گشته !!!تا حدی که یه شب مجبور شدیم به علت جا گذاشتنش با اژانس بریم دنبالش و خانوم فورا میگن گافیده چاست :گارفیلده کجاست Cat 9





 







نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 16:28 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام دوستان هنوز فرصت نکردم که خونه را تمیز کنم وای که چه به هم ریخته هست حتی ساکمونو هم  باز نکردم

ولی یه چند تایی عکس از رژین با موهای کوتاه شده توسط خودم گذاشتم تا ببینین در ضمن میشه راهنمایی کنین که چیکار کنم موهاش تقویت بشه و مو خوره نگیره میخ وام از الان شروع کنم ممنونم چند روز دیگه خاطره هم مینویسم فعلا منو ببخشین تا بعد

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic عکسهای رژین بعد از کوتاهی مو
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 10:14 توسط سمیرا مامان رژین| |
سلام دوستان خوب و مهربونم 

من یه چند روزی نبودم و سفرر فته بودم و این بود که نشد اپ کنم و یا خدمت شما برسم امیدوارم مارا ببخشید و بزودی یه اپ توپ کنیم

دوستتون دارم

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 11:57 توسط سمیرا مامان رژین| |
  سلام به همه دوستان خوبم خوشحالم که همتون مهربون و خوب و با محبت اونهم در حق من که کوچیک همتونم هستین     Braces   Wink    دوستتون دارم ما یه تولد دسته جمعی داشتیم که خیلی خوش گذشت و دوست عزیزم باهره جون زحمت کشیدن و تمام مقدمات اونو وحتی مکانش را برامون فراهم کردن و مامی عزیز هم مثل همیشه زحمت کشیدن و باعث جمع شدن دوستان در کنارهم تو یه روز سرد پاییزی اما گرم و پر حرارت از دوستی شدن .من هم عکسهاشو گذاشتم تا مامانهای گلم ببینن از خودمون بگم رژین چند روز پیش گم شده بود وای اگه بدونی من چه کشیدم حتی تو کوچه ها هم دنبالش گشتم وای نگو زن همسایه اونو برده خونه وای وقتی دیدمش دنیا را بهم دادن و خانوم همسایه لبخند زنان که بله قصد ازار منو داشته واقعا میبینین رژین هر روزبه شیرین زبونی هاش اضافه میشه و خیلی خوب حرف میزنه من هم که مادر حساسMorphing Heart وای نمی دونمین چه گازها و بوسه هایی از لپ این طفل معصوم میگیرم خانومی (نه خاطر خواه داره نه )خانومی ...(پلکاتو وا کن هم نه ) خانومی (چشم بادومی هم نه ))صبر کنید الان میگم دیگه

 خانومی موهاش کوتاه شد

 شکل هستی ما شد

 

 قربون هستی و نوشین جون این شعر هم فی البداهه از خودم گفتم متشکرم به قول ساناز دانیال بزن کف قشنگه را .Clapping Hands.Bravo!.چی کف گرگی چیه Face Plant؟؟!!خلاصه ایشون شدیدا خرابکاری هممیکنه مثلا این چند روز اونقدر تلفات شیشه و این چیزها دادیم که تو بیمه هم تحویلمون نمیگیرن به عنوان مالباخته چون شک کردن میگن شما تقلب میکنین که هر روز میگین مالمون باخته شد (قربون فعلو فاعلهای خودم برم)رژین خانوم و نمونه صحبتهاش بابا رفته ایلان تولو سره کاره با ماشینه پلاک اوژینه جیش کرده گافیده ناراحت شوده گیه کرده رفته(رژین .گارفیلد Cat 9Cat.گریه

مانجون لاکه بخره

 داییزا اروغ زد (امان از دایی رضا )

شادی مسله رفته (مدرسه)

ددی سک سکه بخره پارکه ببره ایییییییی Dating

سبیا اوژینه زده (سمیرا.رژین)

 اخه من تا کی ترجمه کنم بابا دیگه خودتون حدس بزنین روزی هزار بار لباس میکنه و عوض میکنه و منو مجبور میکنه که تن عروسکهاش کنم و به قول خودش لب بزنه ماتیکه بزنه وای که از الان شروع کرده خدااااااا دوستای گلم خیلی دوستتون دارم همتون برام عزیز هستین و خوشحالم که شما ها را دارم از مامان ارتین تپلوی خودم مریم جون هم ممنونم که خیلی بامحبته و همه شما که عزیزین برام دوستتون دارم خدا نگهدار I Love You







نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 15:18 توسط سمیرا مامان رژین| |